تبليغاتX
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون
دوقلوهاي دوست‌داشتني مامان بيتا و بابا ناصر


كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون









چهارشنبه يعني روز عيد قرار شد بچه‌ها رو بخوابونيم و اول بريم يه سر به زنعمو كه نوعيد داشت بزنيم و از اونور هم بريم خونه دخترعموي ناصر كه تازه زايمان كرده، كيارش سر ساعت هشت خوابش برد ولي كيان كه متوجه سر و صدا و لباس پوشيدن ما شده بود خيلي راحت چشاشو باز گذاشته بود و نميخوابيد، به ناصر گفتم من زودتر ميرم پائين تو هم وقتي كيان خوابش برد بيا، يه نيمساعتي از رفتن من به خونه زنعمو گذشته بود كه ديدم ناصر هم اومد، پرسيدم كيان خوابه، گفت هنوز نه، ولي ميخوابه، بازم دلم طاقت نياورد كليدو برداشتم رفتم بالا، بهش گفتم پسر گلم بخواب ما بريم آمپول منو بزنيم و زود برگرديم، ميدونين كيان بهم چي گفت: ماماني اگه ميخواين آمپول بزنين چرا بابا ناصر كت شلوار پوشيده، تو چرا انقدر خودتو خوشگل كردي، اي بابا، عجب بچه‌هايي پيدا ميشن، خلاصه با كلي قربون صدقه روشو كرد سمت ديوار كه مثلاً بخوابه .....

 ما هم رفتيم به سمت ميدان سرو كه خيلي بهمون نزديكه، بعد از نيمساعت گوشيه ناصر زنگ خورد، بله خاله نوشين بود كه ميگفت پسرا بيدار شدن و دم خونه زنعمو ايستادن و محمود بغلشون كرده برده تو پاركينگ، القصه چون خواهري هم قرار بوده بياد ديدن زنعمو، وقتي ميرسه كه پسرا بيدار شده بودن و همسايه ها فهميده بودن و عمو رو خبردار كردن كه چه نشستي پسراي آقاي پدرام خونه رو گذاشتن رو سرشون، چون در ورودي رو قفل كرده بودم و كليدو داده بودم به عمو اينا كه بهشون سر بزنن خيالم راحت بود مثلاً .....

ناصر سريع پاشد رفت دنبالشون و يه ربعه برگشتن همونجا، نيمساعت اول يخشون باز نشده بود ولي بعد از كنجكاوي در مورد بچه كوچيك خيلي خوششون اومده بود، خلاصه اگه ولشون ميكردي يا بچه رو كور كرده بودن يا دست و پاشو از جا درآورده بودن، منم ديدم اينجوري نميشه، چون 5شنبه هم مهد باز بود به هواي اينكه بايد زود بخوابن، ساعت ده و نيم شب برگشتيم خونه .... موقع برگشتن كيارش بهم گفت كه كيان از خواب بيدارش كرده، چون خودش اهل گريه و زاري نيست، ولي ميدونسته اگه كيارشو بيدار كنه به مقصود اصلي خودش ميرسه، عجب  .....

تازه برام تعريف كرد كه وقتي ديده ما خونه نيستيم رفته پنجره آشپزخونه رو باز كرده و داد كشيده و هي بابا بابا كرده .... ولي همسايه‌ها شنيده بودن كه هي ميگفته آخه من گشنمه، تشنمه، چرا كسي نمياد چيزي بهم بده ......

خدائيش تو اين چند روزه از سر و صدا و شيطنتاشون كم مونده بود رواني شم، ناصر هم كه ديروز مريض بود و اصلاً نشد كه ببريمشون بيرون از خونه، اين بود كه دوتائي حسابي قاط زده بوديم ....

ولي با تمام اين اوضاع و احوال وقتي به گذشته برميگردم خيلي افسوس ميخورم كه چرا قدر اون موقع رو بيشتر ندونستم، گفتم يه چن تائي عكس بزارم ازشون:

 

ارديبهشت ۸۳، اينجا نه ماهتونه، خاله نوشين اومده خونمون

قربون زبون كوچولوت برم كيان قشنگم

واي چشاي گرد كيارشو ببينين

 

 

اواخر ارديبهشت ۸۳، تولد دائي رضا، بنده خدا براي اينكه بتونه شماهارو نگهداره مجبور شده فندك روشن كنه تا ساكت شين، قربونت برم عشق خاله

 

 

 

قربون اون شكلك خوشگلت برم من، فرفريه مامان

فرودگاه، خرداد ۸۳، بازگشت پدرجون و مادر جون از مكه

 

 

كيان كجائي مادر  معلوم نيست رفته بغل كي، عيبي نداره عشق خاله جاشو گرفته، آقا كيارش هميشه گرسنه هم دارن ۲۱۰ سي سي شير ميزنن تو رگ، وسط فرودگاه

 

 

كيان قند عسلم

 

 

كيارش جون اينجا تو بغل ماماني، اين پستونكو خيلي دوست داشتي، عمو محمود از انگليس آورده بود، وقتي هم گم شد، ديگه پستونك نخوردي، به همين راحتي

 

 

از دست مامان دلخوري كه پستونكتو گرفته

وليمه مكه خونه مادرجون

 

 

اين يكي از اون لباساي خوشگل سوغاتيه كيارش گلم، چقدر رنگش بهت مياد

 

 

كيان خوشگلم، به چي زل زدي ماماني

 

 

بله، اينجا آقا كيارش تو بغل مادرجونه

 

 

شما اين پسر كولي رو كه نميشناسين

بقيه شو بعداً ميزارم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 12:25  توسط مامان بيتا  |