تبليغاتX
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون
دوقلوهاي دوست‌داشتني مامان بيتا و بابا ناصر


كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون









سلام سلام به همه مامانا و گلای قشنگ زندگیشون، خوبین، خوشین؟؟؟؟؟

بالاخره شاخ غول شکست و ما هم پسرا رو ثبت نام کردیم برای کلاس اول، کیارش رو نوشتیم مدرسه دولتی یه خیابون پائین تر از خونه، خوشبختانه مَهدی هم که باید نصف روز بره (از صبح تا ظهر همراه با ناهار) سر خیابون روبروشه، کیان رو هم نوشتیم غیر انتفاعی تو بلوار میرزا بابائی نزدیک مهدکودک خودش (از ظهر تا ساعت 5 بعدازظهر همراه با ناهار) .... یعنی چی؟؟؟

یعنی کیان صبحی و کیارش بعدازظهریه، به همین راحتی، این هفته هم سنجش هر دو انجام میشه تا خیالمون از هر جهت راحت شه ...

کیارش تو مهدشون کلاس آموزشی شنا میره و خیلی هم لذت میبره ، متأسفانه مهد کیان همچین کلاسی نداشت و ایشالله سال دیگه مینویسیمش ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ساعت 14:44  توسط مامان بيتا  | 


پسرای نازنین من هیچ میدونین چقدر دل مامان با دیدن این عکسا شاد شد و به وجودتون افتخار کرد، برای من گذر از این مرحله و ورود شما به دنیایی تازه فوق العاده مهم و شیرینه، امیدوارم یه روز بتونم فارغ التحصیلی شما نوگلای باغ زندگیمون رو در کنار پدرتون شاهد باشم، یعنی میبینم؟؟؟؟؟

یعنی میشه شما دوتا دیپلم بگیرین و یه رشته خوب تو دانشگاه قبول شین و مایه سرافرازی من و پدرتون بشین؟؟؟؟

یعنی میشه یه روز بیاین به من (فقط به من) بگین مامان ما عاشق شدیم و ازم بخواین که براتون برم خواستگاری، وای خدای من یعنی میشه؟؟؟؟

الهی مامان قربون اون شیرین زبونیاتون، نمیدونین وقتی کلمات قلمبه سلمبه تو حرفاتون بکار میبرین چقدر من و بابائی از بزرگ شدنتون کیف میکنیم، میدونین؟؟؟؟

میدونم خیلی وقته اینجا رو آپ نکردم ولی بنا بدلایلی که دوستان تو وبلاگ خودم هم خوندن و میدونن، خیلی حال و حوصله نداشتم ولی از دیروز که کیان پایان نامه پیش دبستانیشو آورد و گذاشت کنار مال کیارش دلم طاقت نیاورد که ننویسم ....

این روزها و لحظه ها باید ثبت بشن تا بعدها که کیان و کیارش اینجا رو میخونن بدونن که چقدر مامانی دوسشون داره و علیرغم بعضی تنبیهاتی که گاهی اوقات مجبوره در حقشون اعمال کنه چقدر دلش برای این قند عسلاش پر میکشه، خدا حفظتون کنه نوگلای زندگی من و بابا ناصر ....

راستی پسرای من هفته گذشته دقیقاً روزی که ر ا ه پ ی م ا ئ ی از ولیعصر تا جام جم بود تو برنامه عموجون سلیمون بودن و تا ساعت نه شب که برسن خونه خدا میدونه چه بر من گذشت، مریم مامان ملوسک جونم دیده بود پسرا رو، نمیدونم دیگه کدوماتون تونستین ببینین ولی بدلیل قطع اینترنت نتونستم خبر بدم بهتون، متأسفانه عکسی هم ندارم ازشون ....

وقتی ناصر داشته بچه ها رو تحویل میگرفته عمو جون گفته بوده که ماشالله این کیان فشفشه س و حسابی همه رو خسته کرده بوده و یه لحظه آروم و قرار نداشته ولی خوب براشون تجربه خوبی بود ...

فاطمه جویکار عزیزم مرسی بابت دعوتت از پسرای من و خاله نوشین تشکر بابت اطلاع دادنت عزیزم ...

 

 

 

کیان، عزیز دل مامان که یه لحظه آروم و قرار نداری و دل من از الان در تب و تابه که فردا چطوری میخوای پشت میز و نیمکت مدرسه بشینی، وقتی دیروز این عکسو نشونم دادی و گفتی مامانی به لبم لُژ (رُژ) لب زدن تا عکسم قشنگ بیفته چقدر دلم میخواست تو ماشین برمیگشتم و حسابی بوسه بارونت میکردم ...

 

 

کیارش، عزیز دل مامان که امروز ششمین دندون شیریت هم تو ماشین افتاد و حسابی بی دندون شدی عجب ژستی گرفتی مامان جون

 

 

 

خدائیش کیان منو ببینین امروز که این عکسو به همکارام نشون میدادم کلی عاشقت شدن و میگفتن چه پسر خوش تیپی داری

دست خاله سمیرا درد نکنه که این مدت تمام شیطنتای تو رو تحمل کرده و دم برنیاورده

 

 

این دوتا عکس هم مربوط به جشن نوروز کیارش عزیزمه

وسطی کیارشه

 

 

از سمت راست دومین نفر که نشسته و بلز میزنه کیارشه منه

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 7:55  توسط مامان بيتا  |