تبليغاتX
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون
دوقلوهاي دوست‌داشتني مامان بيتا و بابا ناصر


كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون









سلام سلام تو وبلاگ خودم گفتم خيلي خوشحالم، اگه تونستين حدس بزنين چرا !!!! نخير اينجوري قبول نيست بايد بگين ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ساعت 9:55  توسط مامان بيتا  | 


و اما هفته گذشته كه اصلاً هفته خوبي نبود با وجود مريضيه پسرا و خودم (هنوز خوب نشدم كامل)، بهتون توصيه ميكنم حتماً واكسن آنفولانزا رو بزنين من يه پارسالو از زيرش در رفتم پدرم دراومد .....

هنوز جاي جوشاي آبله مرغون از رو صورت كيارش محو نشده و با اينكه كيان هم مشكوك بود به همين بيماري ولي هنوز بدنش دون نزده، بايد منتظر بمونيم فعلاً، فقط دعا ميكنم خودم نگيرم چون ظاهراً تو بزرگسالي خيلي سخت‌تره اين مريضي .....

دومين دندون لق كيارش روز دوشنبه تو مهد افتاد كه با خودش آورد خونه و منتظر تا ببينه فرشته مهربون چي بهش ميده، روز بعد وقتي از خواب بيدار شد ديد كه فرشته مهربون براي اونو و كيان بادكنك آورده (خيلي دوست دارن) .....

دوشنبه رفتم مهد كيارش كه هم يه گزارش بگيرم، هم ببينم برنامه‌شون براي پيش دبستاني چيه و هم اينكه بالاخره قبول ميكنن كيان هم برگرده اونجا يا نه؟؟

خاله زهرا بهم گفت هزينه پيش دبستاني 950 هزار تومنه كه دويست تومن اول ميگيرن همراه با سه فقره چك 250 تومني (حالا داشته باشين كه هنوز مال كيانو نميدونم) اين مبلغ سواي اون چيزيه كه هر ماه بابت موندن كيارش تا 6 بعد ازظهر ازمون ميگيرن كه تازه بايد به اين مبالغ هزينه كتاب و لوازم تحرير و سرويس روزهاي پنجشنبه هم اضافه شه، يعني يه چيزي حدود دو و نيم ميليون براي فسقليا فقط براي نه ماه، سه ماه تابستون جداست، بگذريم، اين روزا براي نفس كشيدن هم بايد پول خرج كرد ....

در مورد كيان هم گفت هنوز با مدير مهد صحبت نكرده و خبرمون ميكنه ولي ناراحتيش از اين بود كه كيان ديگه بچه سابق نيست و بنظرش افسرده شده، ميگفت قبلاً شيطنت هم ميكرد، سرزندگيش رو داشت ولي الان اصلاً اينطور نيست، منم بهش گفتم خودم متوجه شدم ولي اين دو روزي هم كه اينجا اومد مريض احوال بود كه اين خودش بي‌تاثير نيست، نميدونم ولله من بايد چكار كنم؟؟

در مورد كيارش هم خوشبختانه خيلي راضي بود و ميگفت زمين تا آسمون فرق كرده و انقدر خاله نسرين روش مسلطه كه حتي بعدازظهرا هم ما هيچ شكايتي از كيارش نميشنويم .... خوب خدا رو شكر ...

در ضمن بالاخره عكساي پارسال شب يلدا رو بهم داد و چون خيلي بنظر خودم خوب شده بود گفتم بزارمش تا شما هم ببينين:

كيارش و بچه‌هاي كلاس و خاله فاطمه

 

 

كيان گلم كه اينجا خيلي از لحاظ وزني خوب بود

 

 

كيارش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ساعت 10:58  توسط مامان بيتا  | 


سلام و صد سلام به دوستاي گل خودمون، بله ما از سفر برگشتيم و انقدر كنار آب بازي كرديم كه حسابي جزغاله شديم ....

دو سه تا از دوستان كامنت گذاشته بودن در مورد بيش فعال بودن قهرمان شناي امسال، مرسي از ابراز لطفتون، اتفاقاً دكتر هم بهمون گفته كه شنا يكي از مفيدترين ورزشها براي اين بيماريه، ولي خوب منتظريم پسر نترس ما يه ذره بزرگتر بشه كه خيالمون بابت امنيتش بيشتر بشه .....

مرسي از همه دوستان عزيزي كه به من دلگرمي ميدن و تو اين راه تنهام نميذارن، همينطور مرسي از ناديا جون كه زحمت كشيده بود و برام كامنت گذاشته بود از دبي، عزيزم دوستي اونجا داشتم كه پيگيري كرده و گفته كه دارو هست ولي بايد نسخه داشته باشي، حالا ببين ميشه كاري كرد يا نه در ضمن داروي اصلي دقيقاً نامش همون ريتالينه Ritalin 10mg ......

با اينكه داروي اصلي رو به تعداد 240 عدد گير آورديم ولي بدليل تحريمي كه شديم گفتن كه احتمالاً در آينده براي گير آوردنش دوباره دچار مشكل خواهيم شد، چه كنيم كيان هم فقط به اين دارو جواب ميده، راستي يه خبر ....

دو روز در هفته گذشته كيان داروي اصلي رو خورده بود كه مهد باز هم ابراز نارضايتي ميكرد، چهارشنبه كه رفتم دنبال كيارش، از زهراجون در موردش پرسيدم كه فوق‌العاده راضي بود و ميگفت اون نصف قرص معجزه كرده و اقرار كرد كه مشكل از خودشون هم بوده و مربي قبليه كيارش نميتونسته خيلي رو كيارش تسلط داشته باشه، ولي خاله نسرين كه مربي فعلي هست فوق‌العاده از كيارش راضيه و اونم دقيقاًَ مثل يه بره معصوم ميشينه و به تمام مطالب كلاس با دقت گوش ميكنه، البته دكتر به من گفته بودم كه بيش‌فعالي پسرا با هم ديگه فرق داره و مال كيارش جزو خفيف‌ترينشه كه با دوز معموليه داروي ايراني به كنترل دراومده ....

ميخواستم بيام بيرون كه زهراجون گفت ميخوام يه چيز ديگه هم بگم، يكي از مربياي مهد كيان اومده اينجا كار ميكنه و خيلي از وضعيت كيان بد ميگه، اينكه اصلاً مربيا تحويلش نميگيرن و كلاً رفتار خوبي با اين بچه ندارن، مثلاً خودش دو روز داشته رو خواب كيان كار ميكرده كه يكي ديگه گفته اونو ولش كن، بيا سراغ بقيه، اول و آخرش اون نميخوابه، با توجه به اينكه نوع رفتار با اين كودكان خيلي مهمه، خود زهراجون خيلي ناراحت بود و گفت كه دو روز امتحاني بيارينش اينجا، چون امسال امكاناتمون فرق كرده و ميتونيم تو كلاس بعدازظهر هم پسرا رو از هم جدا نگهداريم، من دلم نميخواد كيان از اين بابت ضربه بخوره و اميدوارم بشه كاري كرد ....

خدا ميدونه چقدر خوشحال شدم از اين طرز فكر و چقدر ناراحت شدم از برخورد مربياي مهد كيان، البته قرار شده هنوز انصراف نديم تا كيان امتحانشو پس بده و خوشبختانه ديروز و امروز كه خيلي ازش راضي بودن ...

دعا كنين همينطوري پيش بره و كيان از مهر بره پيش دبستاني سابق خودش .....

ظاهراً حال كيان خوب نيست و از مهد اطلاع دادن زودتر بريم دنبالشون، منم كه فكر كنم كارم به سرم بكشه، واي چه شود ....

پي‌نوشت (پنجشنبه 14 شهريور 1387، ساعت 11 صبح):

پنجشنبه قبل سر شام يهو ديدم دندون لق كيارش نيست و چون قبلش در حال كُشتي گرفتن با كيان بود فكر ميكنم همون موقع افتاده كه پيداش نكرديم، شايد هم با غذا قورتش داده باشه، در هرحال چون پيداش نكرد فرشته مهربون نتونست چيزي براش بياره، ولي دقيقاً همون شب متوجه شديم كه بغليش هم لقه و اندفعه مواظبه كه اين يكي رو از دست نده، دندوناي كيان هم فعلاً قرص و محكم سرجاشه .....

نوشته بودم كه كار خودم به درمانگاه كشيد، كيان هم آنژين شده و از ديروز آنتي بيوتيك مصرف ميكنه، جالبترش اينه كه ساعت شش و نيم بعدازظهر ديدم دوتائي رفتن رو تختاشون خوابيدن، با ناصر يه نگاه رد و بدل كرديم و خيلي برامون تعجب برانگيز بود بدون قرص خواب يه هچين حالتي، نگو كار از يه جاي ديگه لنگه، كيارش بيدار شد گفت حالت تهوع و دل درد داره، تا بجنبيم رو همون تخت كلي حالش بهم خورد، با توجه به اينكه دوشنبه هم همين حالتا رو داشت و تو ماشين دوبار حالش بهم خورده بود كه ما به حساب ماشين گرفتگي گذاشته بوديم، مشكوك شدم و شروع كردم به بازديد حسابي ازش كه ديدم بله، بدنش و صورتش جوش‌هاي ريز و درشت زده و حدس زدم بايد آبله مرغون گرفته باشه، چون تقريباً از دو هفته پيش گفته بود تو مهدشون يكي گرفته بوده، سريع برديمش دكتر و اونم تأئيد كرد، داروهاش هم شامل استامينوفن براي تبش كه شكر خدا الان قطع شده، شربت هيدروكسي زين و پماد كالامين هست براي كساني كه ميخوان بدونن، هيچ كاري هم نميشه كرد جز اينكه خنكي بدين بچه بخوره مثل خاكشير و هندوانه و يا ماست رو بدنش بمالين و حمام آب ولرم بدينش (از ديشب تا حالا سه بار اينكارو كرديم)، و پماد رو هم رو جوشا بزنين كه البته خارش و سوزش داره چون كيارش ديشب تا صبح نخوابيد و از هفت صبح هم يه سره دارم بادش ميزنم، دكتر گفته ممكنه كيان هم تا دو هفته ديگه مبتلا بشه ......

اميدوارم تا شنبه حالش خوب شه كه بتونه بره مهد، بخاطر وضعيت كيارش مجبور شدم كيان رو امروز بفرستم مهد خودش تا آخر شهريور، ببينيم ميشه دوباره برگرده پيش كيارش يا نه، خوشبختانه اين دو روز رو كه خيلي راضي بودن، البته ميدونم حالات كيان بگير نگير داره، و هر آن احتمال ميره رفتاراي متفاوتي از خودش نشون بده، ولي چه ميشه كرد ......

هركس اينا رو ميبينه ميگه واي چرا اين شكلي شدن، خوب چكار كنيم اولين مسافرت زندگي پسرا بود گفتيم بهشون سخت نگيريم در نتيجه همش با مايو كنار آب بودن و حسابي سوختن و مثل بچه دهاتيا شدن، مخصوصاً كيان كه پوست روي بينيش هم داره ميريزه و حسابي قيافه بچم خنده دار شده ...

نسترن جون مامان باران هم دختر گلشو همون مهد كيارش ثبت نام كرده كه البته ديروز كيان رو هم ديده و تعجب كرده از لاغر شدنش، عزيزم متأسفانه يكي از عوارض ريتالين بي اشتهائي و كم خوابيه كه براي هردو داروي كمكي ميديم ولي همچنان اشتهاي كيان خيلي برنگشته و موقتي يه روزائي اشتهاش خوبه و هميشگي نيست .....

اگه بدونين كيارش الان داره چه اشكي ميريزه، سوزش و خارشش خيلي زياد شده از دست من هم كاري بر نمياد جز اينكه پماد بزنم و بادش بزنم، بميرم براش .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 15:25  توسط مامان بيتا  | 


هفته پيش با پرستار پسرا صحبت كردم و قرار شد روز 5شنبه كه عروسيه داداشي بود بعد از ناهار ناصر ببرتشون اونجا، و همونطور هم شد، ولي حساب كنين من زير دست آرايشگر فريده چند بار منو كشوند پاي تلفن، كيارش گريه ميكرده و حاضر نبوده بمونه اونجا، ناصر رو هم مجبور كرده بوده بره داخل، خلاصه اين بنده خدا كارتون اسپايدرمن ميزاره براشون و سعي ميكنه يه طوري گولش بزنه تا ناصر موفق ميشه فرار كنه، ولي دوباره ميره دم در و با لحن دلسوزي ميزنه زير گريه كه مامانمو ميخوام، خلاصه رفتم پاي تلفن، بچه‌م يه جوري زار ميزد كه نزديك بود خودم هم بزنم زير گريه گفتم ماماني من رفتم دكتر نميشه كه شما بياين، گفت باشه قول ميدم تو ماشين بمونم اذيت هم نميكنم، بميرم براش، انقدر ناراحت بودم كه نگو، پيش خودم گفتم كاش ناصر حداقل كيارشو با خودش مياورد، اينجوري كمتر اذيت ميكردن، ولي خوب ممكن بود بعدها كيان ازمون گِله كنه، براي همين يه كم با حرف زدن آرومش كردم و به فريده گفتم ببرتش كارتون ببينه .....

خلاصه سر ما به عروسي گرم شد تا فردا صبح روز جمعه كه ناصر رفت دنبالشون، ساعت دوازده و نيم ظهر بود و ناهار من آماده منتظر آقايون ميبينم خبري نيست، زنگ زدم به فريده، گفت ناصر با پسرا نشسته داره كارتون ميبينه، منو ميگي اينجوري

هي هم اصرار ميكرد كه ناهار براشون درست كردم بزار بمونن، منم كه واقعاً بهش زحمت داده بودم و نميخواستم بيشتر از اين تو دردسر بيفته قبول نكردم و از ناصر خواستم سريع راه بيفته، خلاصه از اون روز كه اومدن ديگه خاله فريده شناس شدن و يه سره ميگن كه دلشون ميخواد برن اونجا، بنده خدا انقدر به دلشون راه اومده كه حسابي خوششون اومده، كيان هم نصف شب يه كم نم داده و فريده مجبور شده لباسشو عوض كنه ولي خدا رو شكر نصف شب نحسي نكردن و تا صبح خوابيدن ....

جمعه قبل از شام خيلي اذيتم كردن و منم براي اينكه نشون بدم بخاطر حرف گوش نكردنشون نبردمشون مهموني:

من سر شام (با كمال بدجنسي): هيچ ميدونين اونروز كه خونه خاله فريده بودين، من و بابا كجا بوديم؟؟

كيارش (با چشاي گردش زل زد به من با ناباوري): عروسيه دائي رضا!!!!!!!!!!!!!!!

من (باور كنين ماتم برده بود، يه نگاه به ناصر كردم ديدم خجالت كشيد سرشو انداخت پائين): گفتم آره از كجا فهميدي؟؟

ديگه زد زير گريه و گريه‌ش بند نيومد، تازه به اين قناعت نكردم كه، پاشدم (مثل اين مامان بدجنسا) همون عكس رو نشونش دادم تا چشمش به رضا و سميرا افتاد انگار آتيش گرفت، اونشب نه شام خورد، نه مسواك زد و اصلاً به ما محل نزاشت ..... اما كيان انگار نه انگار .......

خبر جديد اينكه روز جمعه كه برگشتن خونه كيارش از دم در داد ميزد مامان مامان ببين دندونم لَخ (لَق) شده، قربونش برم من، اولين دندونش كه از دندوناي پائينيشه لق شده و تا اونجائيكه ميتونه چيزي نميخوره، جالبه ميگه مامان من ديگه نميتونم سيب بخورم وگرنه دندونم ميفته .........

شكر خدا هنوز از كيارش شكايتي نشده ولي مدير مهد كيان هفته پيش دوباره باهام تماس گرفت و خيلي ناراحت بود، با پرس و جوئي كه كردم متوجه شدم قرص بچه رو بجاي صبح زود ساعت 11 بهش ميدن، منم بهشون گفتم كه دكترش گفته هردوتا قرص رو با هم اول وقت بدين، از ديروز منتظر نتيجه هستم، هنوز خبري نشده .....

خدا كنه هفته آينده كه ميريم سفر اذيتمون نكنن، برامون دعا كنين كه بخير بگذره و به بچه‌ها هم خوش بگذره .....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت 16:58  توسط مامان بيتا  |