تبليغاتX
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون
دوقلوهاي دوست‌داشتني مامان بيتا و بابا ناصر


كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون









روز 5شنبه حضوري به مهد هردوشون سر زدم و يه گزارش از عملكردشون گرفتم كه بتونم به دكتر ارائه بدم، اتفاقاً همون روز جلسه روانشناسي والدين با حضور خانم اسدي برگزار شد كه بعد از صحبتي كه با ايشون كردم قرار شد تست Observe از كيارش داشته باشن و بتونيم يه ارتباطي بين ايشون و دكتر پسرا برقرار كنيم .....

ميدونم خيلياتون منتظر نتيجه ملاقات با دكتر كيان و كيارش هستين، پس معطل نميكنم و ميرم سر اصل مطلب:

كيان به همون صورت قبلي داره ادامه ميده كارشو، البته بنظر خانوم دكتر خيلي خيلي بهتر از قبل شده ولي هنوز آثار تكانش و  كم‌تمركزي در اون مشهوده، متأسفانه خيلي از بيماران مثل ما درگير نبودن قرص ريتالين هستن كه بجاي اون مجبورن از استيمديت Stimdate استفاده كنن، البته وقتي دكتر داروي كيان رو ديد، به اين نتيجه رسيد كه از قرص Stimdate R استفاده كنيم كه اثر طولاني مدت‌تري توي خون داره و به نظر دكتر روزي دوتا از اين قرص كافيه، باضافه روزي يك كپسول Zink Plus & Omega 3 براي هردوشون، براي خوابشون هم يك نصفه كيان و يك چهارم كيارش قرص كلونيدين، چون اين قرص رو رفتار روز بعدشون تأثير به سزائي داره .....

در مورد كيارش هم عقيده داشت كه شروع بيش‌فعالي هست و خوشبختانه نوعش با مال كيان خيلي فرق ميكنه، بنظر دكتر كيارش خيلي باهوشه و تمركز خيلي قويي داره (برخلاف اون چيزي كه تو مهد بهم گزارش داده بودن) و براي اينكه بتونيم كنترلش كنيم از همون Stimdate نوع ضعيف كه كيان ميخورد شروع ميكنيم به مقدار نصفه قرص، اگر ديديم نتيجه نداره ميرسونيمش به يك دونه كامل .....

نكته قابل توجه اين بود كه در مورد كيان و كم تمركزيش بايد رفتار درماني هم در كنارش باشه كه از چن تا خانوم روانكاو نام برد كه خودش هم معتقد بود متأسفانه مسيرشون به شما خيلي دوره و بايد يه نفر مناسب رو پيدا كنم كه به من نزديك باشه، و من هم در مورد دوستاني كه حاضر نيستن بچه‌هاي بيش‌فعالشون تحت درمان داروئي قرار بگيرن سوال كردم كه خيلي جدي بهم گفت اونا در آينده حتماً دچار مشكل ميشن، چون فكر ميكنن اينطوري دارن به بچه لطف ميكنن ولي خبر ندارن كه ريتالين از سه عامل مهم بزهكاري، اعتياد و افسردگي در آينده اين بچه‌ها جلوگيري ميكنه، دوستان خواهش ميكنم اين مطالب رو جدي بگيريد، ممكنه اين قرصا عوارض داشته باشه (بي‌اشتهائي و كم خوابي) ولي مطمئناً مشكلات آينده‌ش خيلي بيشتر از اين حرفا خواهد بود، پس كوتاهي نكنيد ...... باور كنين نميخوام نگرانتون كنم، ولي مطمئن باشين درمان داروئي براي خيلي از اين بچه‌هاي بيش‌فعال واجبتر از نون شبه ....

براي كلاس يوگا و ژيمناستيك هم ميخواستيم اقدام كنيم كه متأسفانه هيچكدوم ساعت خوبي براي پسرا نداشت، تا ببينيم ماه آينده چي ميشه ....

خواهري عكسا رو برام فرستاده، اينم چند تا عكس از قرار وبلاگي و دوقلوها و خواهرزاده‌م هستي:

 

 

۱۶ ارديبهشت تولد هستي همراه با كيارش

 

 

كيان خونه مامان بزرگشه چون بابا ناصر مأموريت بود

 

 

 

كيان (پارك جنگلي چيتگر)

 

 

 

 كيارش و هستي

 

 

 

 

كيارش و هستي قرار وبلاگي پارك شاهد سردار جنگل (فاطمه زهرا رو دارين ديگه)

 

 

ارغوان و هستي و كيارش

 

 

فاطمه زهرا و كيارش و هستي 

 

 

 

اي بابا مامان جون با دامن دختر مردم چكار داري (چشم مامان طالاله رو دور ديديا)

 

 

فاطمه و پرنيان (دخترخاله‌هاي جيگرطلا)، باران، فاطمه زهرا، آنديا عسلي

 

 

تولد ۵ سالگي پسرا، كيان گلم، پارك جنگلي چيتگر

 

 

 

 

 

 

 

 

فكر كنم تلافي اين چن وقته بدون عكس دراومد، موافقين؟؟ 

پي‌نوشت (دوشنبه 21 مرداد):

اصلاً حالم خوب نيست، كلي حالم گرفته‌س، بفرما تازه ميگين به بچه قرص نده، قرص ميديم اينه، واي بحال اينكه نديم، الان از مهد كيان تماس گرفتن گفتن تو اين دو روزه كه قرص جديد رو دادين بقدري رفتاراش بد بوده كه قابل تحمل نيست، تو رو خدا يه فكري به حالش بكنين، حالا من چكار كنم خودم هم نميدونم، بايد يه زنگ به دكتر بزنم ببينم شايد تعداد قرصا رو اشتباه متوجه شدم، نميدونم، خاله هاجر كجائي پيدات نيست، ميتوني سريع با من ارتباط برقرار كني، فكر كنم بيشتر از هميشه به ريتالين احتياج داريم چون دكتر هم معتقد بود اثر هيچكدوم از اين داروهاي ايراني مثل ريتالين خارجي نيست ....... تازه مدير مهد هم ميگفت زماني كه ريتالين ميخورد خيلي رفتاراش بهتر و قابل كنترل تر بوده، ولله من كه ديگه موندم، به باباش هم زنگ زدم كلي حالمو پشت گوشي گرفت كه ميگي من چكار كنم، همچين، انگار اينا رو از خونه بابام آوردم!!!!!!!!!!!!!!! هيچي بابا، حالم خوش نيست گفتم كه!!!!!!!!!!

فقط تنها خبر رضايت بخش تا اين لحظه اين بوده كه ديروز براي كيارش اولين روز مصرف قرص بود كه خوشبختانه خيلي ازش راضي بودن، بريم ببينيم امروز چه خبره .....

اينم وبلاگ جديدمون، وبلاگ كودكان بيش‌فعال

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 9:12  توسط مامان بيتا  | 


امروز كه كامنتامو چك ميكردم به اين كامنت رسيدم، ليلاي عزيز مامان هستي گل اين كامنت رو برام نوشته، خانومي منتظر نظرات بعديت هستم در مورد كارهاي ديگه‌اي كه خواهرت در اين رابطه انجام داده:

خواهرزاده من الان کلاسه دومه اون هم پیش فعاله خواهرم بیچاره تو هیچ مهمونی شرکت نمیکنه چون خواهرم رو انقدر میزنه موهاشو میکشه بعد یه کلمه های قلمبه سلمبه ای تو مهمونیها میگه که آدم شاخ درمیاره مدرسه هم اصلا دیکته نمی نویسه میگه بلدم خواهرم اونو پیشه بهترین روانپزشکها مشاورها انواع و اقسام ام آرآی عکس از مغزش گرفته هیچ چیزش نبود الان هم کلاسه شنا میره ژیمناستیک میره فقط دکتر ذوالفقاری متخصص مغزو اعصاب بهش گفته وقتی بزرگ بشه خوب میشه این تنها ناراحتی که داره انرژی زیاده که این باید تخلیه بشه از انواع و اقسام چیزهای انرژی زا باید پرهیزش بدین مثل شکلات کاکائو -موز -پسته الان که شنا میره خواهرم میگه میاد خونه دیگه نا نداره حرف بزنه خسته خسته درضمن خواهرم شاغله ولی با تمام این وجود تمام این راهها رو هم میره

درنهایت میخواستم بگم فقط تنها راهش اینه که انرژیشون رو تخلیه کنید بازهم با خواهرم صحبت میکنم بیشتر ازش میپرسم براتون کامنت میذارم چون هفته گذشته خونمون زنگ زد و خیلی مودب به من گفت خاله لیلا گوشی رو بده به هستی من میخوام حالشو بپرسم من خیلی تعجب کردم گفتم خداراشکر چه خوب شده زیاد غصه نخور و خودت رو خسته نکن ببین خواهرم الان کمرد درد شدید داره مواظبه خودت باش چاره ای نیست باید تحمل کنی قرص هم نده قرص خوب نیست .....

چي بگم عزيز، من نميتونم همينطوري نصفه نيمه مداواي كيان رو رها كنم، درسته خيلي از دوستان عقيده دارن كه نبايد به بچه دارو داد ولي وقتي با دكتر صحبت ميكنم و بهم ميگه عوارض ندادن دارو از دادنش خيلي بيشتره بهم حق بدين كه خيلي نگران باشم و سعي كنم مداوا رو تا انتها به انجام برسونم ...

شنبه آينده وقت دكتر كيانه كه اندفعه قصد داريم كيارش رو هم ببريم ....

روز چهارشنبه كه مصادف با مبعث بود تصميم گرفتيم بريم پارك چيتگر همراه با خاله نوشين و دائي رضا و دائي امير، خاله نوشين لطف كرده بود كيك خوشمزه‌اي براي پسرا پخته بود و همراه با شمع 5 برامون آورد و خلاصه پسرا كلي كادوي تولد گرفتن اون روز، كادوها عبارت بودند از:

خاله نوشين و عمو محمود و هستي جونم: دوتا لودر خوشگل كنترل دار

دائي رضا و سميرا جون: نقدي

مادرجون و پدر جون (مامان و بابام): نقدي

دائي امير: يه دست لباس اسپايدر من براي كيارش و يه دست لوازم نجاري خوشگل براي كيان

كيارش بالاخره به آرزوش رسيد و چن شبه با همون لباس ميخوابه و خيس آب ميشه ....

يكي دو دفعه متوجه شدم بسته‌هاي آدامس ريلكسي رو كه ناصر برام ميگيره از تو كيفم غيب ميشه، فهميدم كار آقا موشه‌‌س اما كدوم موش نميدونستم، ديشب ساعت يك و نيم نيمه شب از خواب پريدم ديدم ناصر كيفمو آورد گذاشت تو اتاق خواب، هراسون پرسيدم چي شده، گفت بخواب صبح بهت ميگم ....

تو ماشين ازش پرسيدم چي شده بود ديشب، گفت گرمم شده بود رفته بودم تو پذيرائي خوابيده بودم، يهو ديدم صداي خش خش مياد نگاه كردم ديدم كيارش داره با كيف تو ور ميره، فهميدم كه رفته سر وقت آدامسا، همونجوري نشستم زل زدم بهش، يهو متوجه شد، صداشو نازك كرد و گفت: بابائي اومدم آب بخورم، بعدشم خيلي خونسرد رفت آبشو خورد و گرفت خوابيد ...

در كيف رو باز كردم ديدم راست ميگه، زيپ كيف باز شده بود و بسته آدامس جابجا شده بود، خلاصه آقا موشه خونه ما هم معلوم شد كيه ....

تازگيا شعراي جديدي كه كيارش ياد گرفته خيلي زياد شده، در مورد هر مسئله‌اي كه فكرشو بكنين، چن روز پيشا ديدم چن تا شعرو با هم قاطي كرده داره ميخونه:

پسرا شيرن مثل شمشيرن، دخترا موشن فوت بكني ميفتن (دارين ربط رو كه)

كبريت خطر داره، دست بزني آتيش ميگيري (حالا اين در حاليه كه بنده دو بسته كبريت ديروز از كيفش پيدا كردم)

هرگز نشه فراموش لامپ اضافه خاموش، آب نداريم اينو نكن فراموش (تيكه آخرو فكر كنم از خودش درآورده، آخه وقتي برقمون تو خونه قطع ميشه، چون آب خونه از چاه تأمين ميشه، اونم قطع ميشه كه پسرا اصلاً اين مورد رو دوست ندارن)

اي زنبور طلائي، مامان داد ميزني بلائي و .... و ........... اين ماجرا همچنان ادامه دارد .......

راستي الان ناصر زنگ زد كه بگه يه هفته بايد بره مأموريت زاهدان، منم گفتم كاملاً فراموش كنه، چون بدون اون قادر نيستم يك روز هم از اين فسقليا مراقبت كنم، فعلاً كنسل شد، هيپيپ هورا ..........

اين روزا بينهايت خسته و عصبي هستم، طوريكه اصلاً طاقت شيطنتاي پسرا رو ندارم، پريروز كه خيلي اذيتم كرده بودن و منم يه دل سير گريه كرده بودم، شنيدم كيارش به كيان ميگه: كاش مامان بميره راحت شيم !!!!!!!!!!!!!!!! ....... اينم دستمزدمون .....

خدايا يعني ميشه اينا بزرگ كه شدن عاقل شن، منكه چشمم آب نميخوره ..... يعني ميشه يه روز برسه كه وقتي من به گذشته فكر كنم خنده‌م بگيره بخاطر اين روزائي كه گذروندم، ميدونم كه اون روز ميرسه، اما تا اونروز اگه مامان بيتائي باقي مونده باشه، يا ديگه اعصابي براش مونده باشه ...... خيلي نا اميدم ............... مخصوصاً وقتي ياد مدرسه رفتن سال بعدشون ميفتم بيشتر تنم ميلرزه، خدايا خودت يه صبري به من عطا كن ......

منتظر عكساي تولد در پست‌هاي آينده باشين، بستگي داره كي خاله نوشين عكسا رو بهمون برسونه ....

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 11:22  توسط مامان بيتا  | 


اول از همه اعلام كنم كه حال كسري جون خوبه، حالا تا برن پيش دكتر و اون نظر قطعي رو بده كه اين پسر ناز وبلاگستان دچار افسردگي شده يا نه بايد منتظر بمونيم تا 13 مرداد .....

چهارشنبه ناصر زود اومد كه بريم دنبال پسرا و يه كم استراحت كنيم تا بموقع به قرار وبلاگي برسيم و از اونجائيكه مدتها بود پسرا رو نبرده بودم سر قرار، بخاطر تهديدات بعضي از دوستان تصميم گرفتيم اندفعه اينكارو عملي كنيم، وقتي رسيديم به مهد كيارش گفتم برم دوباره سر شهريه كيارش صحبت كنم، آخه يهو از 92 هزارتومن شهريه رو رسوندن به 108 هزارتومن (بگذريم دلايلي آوردن كه اصلاً بنظر من منطقي نبود) حالا خوبه هنوز پيش دبستاني شروع نشده، اون موقع حتماً ميشه 150 هزارتومن ......

از زهراجون در مورد كيارش پرسيدم كه گفتمانمان حدود نيم ساعتي طول كشيد، باورتون ميشه اشكم دراومد، من نميدونستم كيارش هم انقدر مشكل ساز شده تو مهد، چي بگم، چي بگم ...... اينهم از گفته‌هاي زهراجون:

خيلي خيلي حركاتش شبيهه كيان شده و صد در صد ميتونم بگم كه آغاز همون مشكل بيش فعاليه، فقط تو رو خدا زودتر بداد اين يكي برسين چون با هوشي كه داره واقعاً ميتونه در آينده آدم موفقي بشه، يكماهه تو كلاساي زبانش شركت نميكنه، يعني تو هيچ كلاسي شركت نميكنه و درست مثل كيان در حال شيطنت و بازيگوشيه، يه صندلي ميزاره و شروع ميكنه دورش چرخيدن، به حرف هيچكس هم گوش نميكنه، مربيه زبان هيچ مسئوليتي در مقابل يادگيري كيارش قبول نكرده ولي جاي تعجبه كه هفته گذشته هر سؤالي كه كرده فقط كيارش بوده كه جواب داده و مربي گفته كه اين در حد يه معجزه‌س، بايد بيشتر به اين بچه توجه شه، خلاصه بهم گفت كه نميخوايم بهتون بگيم كه مهدشو عوض كنين ولي حداقل تحت نظر پزشك باشه (چون ما خودمون اينجا تحت نظر يه فوق ليسانس روانشناس كودك داريم كار ميكنيم و خيلي خوب اين مسائل رو متوجه ميشيم، منظورش مديره مهد بود) نميخوام نا اميدتون كنم ولي شما تا مدرسه پسرا فقط يكسال و دوماه فرصت دارين كه وقت بزارين و اين مشكل رو حل كنين، چون بچه‌اي داشتيم كه اينجا هيچ علائمي نداشت و امسال كلاس اول كه رفت مدير دبستان گفت كه بيش فعاله و جوري شده كه هيچ مدرسه‌اي تو منطقه ما ثبت نامش نميكنن، بگذريم، نميخوام ادامه بدم چون همين الانم حالم بد شده وقتي دارم به اون حرفا فكر ميكنم ......

محل قرار پارك شاهد سردار جنگل (قابل توجه اون دسته از آدماي لوسي كه كامنت گذاشته بودين چرا جاي قرارو نميگين، ميترسين بمب يا نارنجك بندازن طرفتون، بخاطر آدماي بي‌جنبه‌اي مثل شما اينكارو نميكنيم، به كوري چشمتون، دماغتون هم بسوزه، بخدا دلم خونه از دست اين آدماي مزخرف كه هميشه يا با كامنتاشون يا ايميلاي مسخرشون حالمو بهم ميزنن، خودشون ميدونن اين گفته‌هام به كيا برميگرده، درست نميگم؟؟؟) بگذريم ......

شركت كنندگان در اين مراسم باشكوه كه بنظرم از هر دفعه بهتر بود و بيشتر هم خوش گذشت:

مژگان جون مامان آنديا، طاهره جون مامان فاطمه زهرا به همراه خواهرشوهرش، بيتا جون مامان ايليا، خواهرم نوشين مامان هستي، پيروزه جون مامان پرنيان، مريم جون مامان فاطمه (ملوسك)، آرزو جون مامان ترنم، ندا جون مامان ستايش و نوشين جون مامان دنيا و دانيال جون (بار اول بود كه ديدمشون)، نازنين جون مامان ارغوان، نسترن جون مامان باران، اميدوارم كسي رو از قلم ننداخته باشم ..

مامان درساي عزيزم جات خيلي خالي بود ولي زرنگي كردم و ديدمت (نوشين جون تو دوربين عكستو نشونم داد)، دقيقاً همون شكلي بودي كه تو نظرم بود، دفعه بعد بايد قول بدي كه بياي ها، به آقاي عطاران هم خيلي سلام برسون، خانمي .....

آهان داشت يادم ميرفت شركت كنندگان مرد در اين ديدار، ناصر جون كه وظيفه مراقبت از پسران رو بر عهده داشت، آقا بابك شوهر بيتاجونم كه اونم مراقب ايليا عسلي بود و اما آقا حميد همسر نازنين جون كه در دقايق پاياني يعني نه و نيم شب به جمع ما پيوستن، جاي بقيه دوستان هم خيلي خيلي خالييييييييييييييييييييييييي، مثل تو سميه جون كه جا خالي داديا ......

قرار ما از ساعت شش و نيم شروع شد و آخر سر نزديك ده شب به اتمام رسيد البته به سختي از هم دل كنديم چون بازار صحبتمون خيلي داغ شده بود و دلمون نميومد از هم جدا شيم، طاهره بنده خدا هم حصير بدست، بالاخره قسمت شد و ما رو حصيرت نشستيما ولي يادمون رفت دُنگمونو بديم .......

به خونه كه رسيدم ديدم يه شماره ناآشنا زنگ ميزنه رو موبايلم، فكر ميكنين كي بود؟؟؟ نيلوجونم بود كه زودتر اومده ايران و ازم خواست يه قراري بذاريم تا هديه‌اي رو كه براي تولد پسرا گرفته زودتر برسونه دستم، خدائيش كلي شرمنده شدم، روز 5شنبه رفتيم گلستان و تو كافي شاپ يه ملاقات دوساعته داشتيم، براي پسرا سرويس غذاخوري چيني اسپايدرمن رو آورده بود، نيلوجون نميدوني چقدر پسرا خوشحال شدن و از اون روز غذاشونو تو اون سرويس ميخورن، بازم مرسي عزيزم، به اميد ديدارهاي بعدي خانم دكتر گل و نازنين ...

معصومه عزيزم مامان پويان جون هم براي قرصاي كيان پيگيري كرده بود از آلمان (قرار بود 5شنبه برسه تهران، خانومي چه خبرا، رسيدي يا تأخير داشتي، يه خبري بده)، اولاً كه ظاهراً بدون نسخه خيلي سخت ميشه گير آورد و دوماً خيلي گرون تموم ميشه، اونجور كه برام نوشته بود هر بسته 20 تائي ريتالين 10 ميلي گرم ميشه 17 يورو درحاليكه من اينجا يه بسته ده تائي رو 4500 تومن ميگيرم (قابل توجه ده تا قرص به مصرف دو روز و نصفي ميرسه)، ديدم اينجوري بصرفه نيست گفتم اون بنده خدا رو هم به زحمت نندازم، فقط بهم گفت تحقيق كرده و فهميده كه اين قرص رو از دوبي خيلي راحت‌تر و ارزونتر ميشه گير آورد، دوستائي كه دوبي هستين امكان داره يه خبري به من بدين، آرزو جون اگه زحمتت نباشه ميتوني در مورد اين قرص برام سؤال كني، ممنون ميشم عزيزم ......

دوست عزيز با اون شماره‌هائي كه در اختيارم گذاشتين چن بار تماس گرفتم ولي كسي جواب نداد، بازم سعي خودمو ميكنم ....

19 مرداد وقت دكتر كيانه كه قراره كيارش رو هم ببريم، فقط برامون دعا كنين، دعا ......

 

فردا روز تولد شما گل پسراي مامان بيتا و بابا ناصره

شمائي كه با اومدنتون گرمي و شيريني زندگيمونو صدچندان كردين

از خدا ميخوام كه مشكل بيش‌فعاليتون هم به زودي زود حل بشه

و هميشه باعث افتخار ما باشين

 

پسراي قند عسلم، كيان و كيارش نازم

 

5 سالگيتون مبارك

 

كيان، هستي، كيارش

هستي و كيان

 

كيارش و هستي

هستي و كيارش

خونه مادر جون

 

عكسا برگرفته از وبلاگ خواهري

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 10:13  توسط مامان بيتا  |