تبليغاتX
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون
دوقلوهاي دوست‌داشتني مامان بيتا و بابا ناصر


كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون









دوست عزيزي براي من پيغام گذاشته بودن:

در مورد بیش فعالی پسراتون میخوام بگم درسته خیلی اذیت میشین اما به نظرم بردن اونا پیش دکتر و مصرف قرص زیاد جالب نیست و تا جاییکه میبینین تاثیر زیادیم نداره. این 2 گل پسر شما یه انرژی مضاعف مادرزادی دارن چیزی که ادمای دیگه ندارن. نمیدونم تا حالا این ادمایی رو که انرژی درمانی میکنن دیدین یا نه و اصلا اعتقادی بهش دارین؟ این افراد همونایی هستند که انرژی دارن تو وجودشون, پس زیادم چیز بدی نیست. من در این رابطه یه نفرو میشناسم که علاوه از اینکه دکترای روانشناسی داره یه سری اگاهیهای فرا حسی و انرژی هم تو وجودش هست و اونم تو بچگی همینجوری بوده, اگه مایل باشین من شماره ی این فرد و میدم بهتون شما تلفنی باهاش صحبت کنین اگه صلاح دیدین پسرارو ببرین پیشش. البته این شخص در تبریزه نه تهران. راستی این فرد خودش یه مرکز مشاوره هم داره گفتم که روانشناسه.من منتظر پیام شما در همین وبلاگتون هستم.

دوست عزيز بيصبرانه منتظر شماره تلفن اين فرد هستم، ممنون ميشم برام كامنت بذارين، خدا رو چه ديدين شايد دفعه بعد كه رفتم تبريز به اين روانشناس هم سر زدم ......

البته ظاهراً اين قضيه بيش فعالي زياد شده، ديروز بعد از شنيدن صحبتاي سميرا جون خانم پسرعمه‌م كلي ريلكس شدم، ولي چه فايده كه فرقي در اصل قضيه نميكنه....

خوشبختانه 5شنبه مهد پسرا تعطيل نبود و من تونستم يه كم به كاراي خونه برسم، وقتي مهماندار كيان آوردش خونه يواشكي بهم گفت كه مربيش امروز فوق‌العاده راضي بوده و گفته كه عمو پستچي براش جايزه مياره، منم سريع رفتم اون لباس اسپادرمني رو كه مادرشوهرم براش گرفته بود (بخاطر اينكه سرش دعوا ميكردن قايم كرده بودمش) كادوش كردم گذاشتم تو كيسه سياه كه متوجه نشه، ولي امان امان از دست شيطنتاشون تو خونه واقعا اين سه روز ديوونه شدم، چن بار هم تهديدش كردم كه عمو پستچي كادو نمياره كه هر دفه يه ذره تاثير داشت ولي زود از بين ميرفت ......

كيارش هر روز بيشتر از روز قبل غير قابل تحمل ميشه و بيشتر از هر چيز مردم آزاريشه كه اذيتم ميكنه، مخصوصاً در مورد كيان ....

ديروز كه ميخواستيم بريم خونه عمه از قرص كيان نصفي و از قرص خوابش يك چهارم از ترس جونم به جفتشون دادم، خدائيش يكساعت اول خيلي خوب بودن، ولي بعدش قيامت كرد، بهانه ميگرفت كه بريم پارك، چن بار هم جلوي سميراجون دست منو وحشتناك گاز گرفت بحديكه ناصر خيلي عصباني شد و برشون داشت برد پارك نزديك خونه عمه، من تازه فهميدم از كجا اومدم و شروع كرديم به خوش و بش كردن، واقعاً مهموني رفتن با اين دوتا برام شده عذاب اليم، عمه هم موافق بود كه عروسي داداشي نبرمشون .....

موقعي كه ميخواستيم برگرديم خونه ماشينو رو سرشون گذاشته بودن كه شام ميخوايم، ديديم چاره‌اي نيست، رفتيم بوستان دور رينگ مركزي، تو يكي از رستوراناش نشستيم و آقايون فقط سفارش سيب زميني دادن ولي همونجا هم انقدر اذيت كردن كه نگو ...

ناصر هم عصباني شد و گفت اگه يه بار ديگه بگي با اينا شام بريم بيرون خودت ميدوني و من، منم اينطوري .....

امروز صبح كه رسيديم دم مهد كيان، يواشكي بسته كادوشده رو دادم به ناصر، كيارش ناقلا سريع دوزاريش افتاد و با گريه گفت پس چرا عمو پستچي براي من كادو نياورده، منم گفتم هر وقت پسر خوبي شدي برات مياره، ميدونين چي گفت، نه كه كيان خيلي خوب بوده!!!!!!!!!!!!!!!

باورتون ميشه، اين فسقليا چه حرفا كه نميزنن ........

پي‌نوشت ۱ (يكشنبه 30 تير):

ديشب بعد از تماسي كه با هديه مامان كسراي عزيزم داشتم كلي گريه كردم، شايد بعضياتون از ماجرا خبر داشته باشين، فقط از همتون ميخوام براي سلامتي كامل كسراي عزيز دعا كنين .....

وقتي هديه گوشي رو برداشت باورم نميشد كه اين صدا، صداي اون دختر شاد و شنگوليه كه تو اولين قرار وبلاگي كه سميه جون مامان ايليا (مهر 85) ترتيب داده بود، ديده بودم، برام ماجرا رو اينجوري تعريف كرد:

دو ماه پيش خواب بدي ديدم، خونمون دريا شده بود و يه كوسه دنبال كسرا ميكرد و اونم سعي ميكرد فرار كنه، خيلي ترسيدم، صبح به همسرم گفتم من سر كار نميرم تا كسرا رو ببرم چكاب، خدا پدر دكتر ناطقي رو بيامرزه كه با اولين نگاه به گوش كسرا متوجه ميشه ويروس شبه مننژيت وارد بدنش شده و همونجا دستور بستري شدنش رو تو بيمارستان ايرانمهر ميده، 7-8 روزي كسرا بستري ميشه با انواع و اقسام آزمايشات و ام آر آي و چيزاي ديگه، شنوائي يه گوش به صفر رسيده بوده و گوش ديگه هم كم شنوا شده بوده، خلاصه دو ماه تمامه كه هديه و همسرش خونه نشين شدن و مراقب كسرا كوچولو هستن، پسر شيطوني كه هميشه مامانش از شيطنتاي بامزه‌ش مينوشت به قولي چنان دچار افسردگي شده كه اصلاً باور كردني نيست، به محض اينكه هديه رو دوا بدست ميبينه ميشينه و گريه ميكنه و از اين بابت هديه خيلي خيلي نگرانه، ازم خواست از دكتر كيان براش وقت بگيرم ولي چون ميدونم كلينيك دكتر سهامي به آسوني به كسي وقت نميده، قرار شده ناصر فردا صبح حضوري مراجعه كنه و يه وقت فوري براش بگيره، براي سلامتي اين پسر كوچولوي شيطون و دوست داشتني دنياي وبلاگستان دعا كنين تا هديه و همسرش هم از نگراني در بيان .....

 

كسراي عزيزم زودتر خوب شو و دل همه رو شاد كن

 

 پي‌نوشت 2 (دوشنبه 31 تير):

هورا، ديشب كه با هديه جون صحبت ميكردم، متوجه شدم كه همسرش رفته كلينيك و خوشبختانه موفق شده براي 13 مرداد وقت بگيره، مطمئنم كه نتيجه ميگيره، چون من خودم از اين خانوم دكتر خيلي راضيم، خيلي، كسري جون زودتر خوب شيا، همه نگرانتن عزيزم ...........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 11:28  توسط مامان بيتا  | 


پيرو پي‌نوشت دو پست قبل، روز چهارشنبه ناصر اومد دنبالم كه اون ظرف رو بخريم و ببريم مهد، بعد از كلي گشتن تو شهرونداي مختلف، آخر سر از شهروند سعادت آباد يه چيزي شبيهه اونو پيدا كردم و خريدم ضمن اينكه به ياد پسرا هم بودم و دوتا حلقه شنا هم براي اونا خريدم تا روز 5 شنبه از استخر باغ استفاده كنن ......

وقتي رسيدم مهد زهرا جون درحال رفتن بود ولي صبر كرد تا با من صحبت كنه، با هر كلمه از حرفاش انگار يه پتك ميكوبيدن تو مغز من:

خانم پدرام من واقعاً متأسفم نميدونم چي بگم ولي رفتار كيارش دقيقاً شده عين اوايل كيان اصلاً آروم و قرار نداره، بيش از حد با بچه‌ها دعواش ميشه، لجباز شده، خواب و خوراكش خيلي كم شده، همش كيفش و دمپائي‌هاش زير بغلشه، به وسائلش بيش از حد حساسيت نشون ميده و جالبه كه اصلاً از كسي حساب نميبره، اون كيارش مظلومي كه ما خيلي ازش راضي بوديم اصلاً مثل اوايل نيست فقط يادگيريش تغييري نكرده (بازم خدا رو شكر، اگه اينم تغيير كرده بود كه همونجا سكته اولو زده بودم) ...... با روانشناس مهد كه صحبت كرديم ميگه ممكنه شروع بيش فعاليش باشه چون محاله يكي از قل ها بيش فعال باشه و اون يكي اين حالتو نداشته باشه، بهتون توصيه ميكنم كه حتماً كيارش رو هم تحت نظر قرار بدين كه اگه خداي نكرده اونم داره مثل كيان ميشه زودتر تحت درمان قرار بگيره .......

خوب ديگه لازم نيست بگم از روز چهارشنبه من چه حالي دارم، ضمن اينكه بيش از حد تو رفتار كيارش دقيق شدم و خودم هم به همون نتيجه رسيدم منتها من كه دكتر نيستم، بايد تو مرداد ماه كه كيانو ميبرم پيش دكترش در مورد كيارش هم صحبت كنم و نشونش بدم تا ببينم نتيجه چي ميشه، باور ميكنين دارم كم ميارم، اصلاً حال و روز خودمو نميفهمم، طفلكي هرچي هم كه ازش قول ميگيرم و سعي ميكنه كه خوب باشه بازم همون رفتارا ازش سر ميزنه .....

تو باغ كه ديگه نميتونم بگم چه كارا كه نكردن، تمام همكاراي ناصر از تعجب شاخ درآورده بودن از انرژيه بيش از حد اين وروجكا و دائم ميگفتن خدا صبرتون بده، همه ساكت و آروم، ولي صداي جيغ جيغ و داد و فرياد اين دوتا تمام فضا رو پُر كرده بود ضمن اينكه دوبار هم نزديك بود كيان بيفته تو رودخونه و كار دستمون بده كه يهو چن نفر هجوم بردن سمتش و گرفتنش، اون قسمتي از باغ رو كه سال پيش حالت رودخونه داشت سد زده بودن و توش دو سه تا قايق انداخته بودن كه فسقليا همراه ناصر حسابي قايق بازي كردن و آخرش هم منو همراه خودشون بردن، جاتون خالي كلي خوش گذشت ولي چن بار هم نزديك بود تعادل قايق از بين بره و من پرت شم تو آب، منم ترسو سفت قايقو چسبيده بودم، ناصر هم حسابي پارو ميزد و از كَت و كول افتاده بود، تو راه برگشت ساعت يازده شب بيهوش بيهوش بودن تو ماشين ..... به خانواده ناصر هم خيلي خوش گذشت و حسابي ازمون تشكر كردن، منم از اينكه بهشون خوش گذشته خيلي خيلي خوشحالم ............... ولي حيف شد كه خواهرش باهامون نيومد .....

دوستاني كه گفته بودين رو ديوار كاغذ بچسبونين، قابل توجه همگيتون، ديروز صبح ديدم كيان به سراميك كف اتاق هم رحم نكرده و حسابي با ماژيك خط خطيش كرده، هركاري هم كرديم خيلي تميز نشد ............

ديروز هم تو خونه همون بساط هميشگي به پا بود ضمن اينكه از سرماي شب قبل باغ هممون يه كم حالت سرماخورده داشتيم و چون همگي در خوردن ميوه و غذا زياده‌روي كرده بوديم، بساط چاي نبات و عرق نعناء تا شب پهن بود و نشون به اون نشون كه ناصر تا صبح هم نخوابيد (تا ما باشيم پُر خوري نكنيم) ....... حالا رومون زياد بودا، شب ناصر رفت با پسرا سيرابي شيردون همراه با نون سنگك تازه گرفت و جاتون خالي كلي چسبيد ولي خوب بعدش ..........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 9:39  توسط مامان بيتا  | 


اول از همه بگم كه خيلي عصبانيم، آخه شهريه خرداد و تير رو چن روز پيش ريختيم به حساب مهد كيارش، حالا 5 شنبه برامون كاغذ فرستادن براي مابه‌التفاوت، 12 هزارتومن يهو گرونش كردن، من نمي‌فهمم اين چه مملكتيه يه بار الان يه بارم مهر اضافه شهريه دارن ..... تازه هنوز از مهد كيان خبري نيست، اونا چقدر ميخوان اضافه كنن خدا ميدونه .....

و اما بريم سراغ دوقلوهاي افسانه‌اي كه واقعاً شيطنت‌هاشونم افسانه‌اي شده ديگه، مخصوصاً كيان كه بعضي وقتا دلم ميخواد از دستش خودمو بكشم ....

چيه تعجب كردين كه يه مامان بياد و اينجوري بنويسه تو وبلاگش، نه عزيزاي من تعجب نكنين، تو اين هفته من انقدر تو خونه از دست اين دوتا وروجك داد كشيدم و فرياد زدم، گره تيروئيدم دوبرابر شده، هر كي هم ميبينه فقط ميگه خدا صبرت بده، ولي چرا خدا صبر نميده نميدونم ..... خدايا چي بگم حرف بزنم ميگن ناشكري نكن، گلايه كنم ميگن خودت خواستي، اي بابا ..............

حالا من به كنار ناصر هم ديگه طاقتش تموم شده و بعضي وقتا شديداً دعواشون ميكنه، گاهي پيش خودم فكر ميكنم كاش بچه‌ها هيچوقت بزرگ نشن و هميشه كوچيك بمونن كه با بزرگتر شدنشون كلي هم به دردسراشون اضافه ميشه ....

كيارش يه چن وقتيه شديداً گير داده به كامپيوتر و نميدونم چه صيغه‌ايه كه اونو فقط از خاله‌ش ميخواد، در مورد كيان هم فكر ميكنم قرصاي ايراني خيلي تاثير ندارن يا چه جوريه كه احساس ميكنم وقتي خونس اصلاً قابل كنترل نيست، البته هنوز از مهد شكايتي دريافت نكردم، وقت بعدي دكترش هم اوايل مردادماهه .... نيلوي عزيزم ازت ممنون ميشم موقع اومدن يه تعداد از اين قرصا رو برام بياري عزيزم، ريتالين اسم قرصشه .....

تقريباً يكماه پيش بود كه ناصر اثرات نقاشياي كيان رو از ديوار پاك كرد (با توجه به اينكه دست راستم خيلي توان نداره، اينكارا رو ناصر بعهده ميگيره، تعجب نكنين)، ديروز كيارش از توي اتاق فرياد كشيد مامان بيا اينجا، رفتم ديدم با مداد مشكي يه دايره و يه عالمه خط و خطوط كج و معوج كشيده رو ديوار اتاقشون، بخدا دلم ميخواست اونموقع هم اونو بكشم هم خودمو، اگه بدونين من تا بحال چن بار سر اين مسئله بهش تذكر دادم و چقدر ورق و دفتر و مداد تو دست و بالشه باورتون نميشه، اومدم روتختيشو صاف كنم ديدم با همون مداده كلي هم روي ملافه تختش كشيده، ديگه اين شكلي بودم .........

من نميفهمم چرا اين بچه انقدر با من لجبازي ميكنه، 5شنبه هم با خواهري رفته بوديم خريد، گفتيم شامو بريم غروب بخوريم، اونجا رو هم كه ميدونين چه ترافيك مسخره‌اي داره و جاي پارك هم پيدا نميشه، ناصر گفت شما برين بشينين من ميام، تو خيابون نوشين گريه‌ش گرفته بود، كيارش مثل آقاها بين من و خاله‌ش قرار گرفته بود و دست جفتمون تو دستش بود، كيان كه حاضر نشد من دستشو بگيرم رفت اون يكي دست خاله‌شو گرفت، ولي چه گرفتني از بغل هركي رد ميشد يا تنه ميزد يا با بچه‌ها ور ميرفت، يا دست خاله‌شو ول ميكرد ميدوئيد، نوشين بنده خدا هم هول كرده بود و به من دلداري ميداد، حالا رفتيم نشستيم هي بلند بلند حرف ميزنه، همه با تعجب نگاه ميكنن، خلاصه اونشب بجاي غذا فقط حرص خوردم، تازه چون از ظهرش كلي اذيتم كرده بود دوتا آسپيرين خورده بودم باضافه دوتا مسكن قوي كه خواهري داده بود، شب كه رسيديم خونه ديگه از سردرد اشكم در اومده بود، ناصر هم دائم بهم ميگه بايد خونسرد باشي، بابا وقتي من نميتونم چكار كنم (فقط بايد دوز قرصاي اعصاب خودمو ببرم بالا) .....

خلاصه اينكه اين روزا شديداً بخاطر كيان اوضاع روحيم بهم ريخته‌س و فكر ميكنم در آينده خيلي باهاش دچار مشكل بشم، خصوصاً اينكه روز به روز طاقت و توان خودم هم داره كم ميشه .........

از يه طرف كار و مسئوليتاش، خونه هم كه ميرسم باز فكرم پيش كاراي انجام نشده شركت ميمونه، اگه ناصر لطف كرده باشه چيزي سرهم كرده باشه كه مشكلي نيست، اگه نه، تازه بايد به فكر شكممون هم باشم، خدا وكيلي نسبت به چن سال پيش خيلي احساس شكستگي ميكنم، دارم پير ميشم و خودم خبر ندارم ......

حالا بريم سروقت كيارش كه شديداً مردم آزار شده، هرچي تو مهد ازش راضين، تو خونه من ازش ناراضيم، از بس كه بيخود و بيجهت كيانو ميگزه، مثلاً كيان خوابيده داره كارتون ميبينه، مياد رد بشه، پاشو ميذاره رو پاي كيان تا جيغ اونو دربياره، يا يهو يه دونه از موشو ميكشه، خلاصه بساطي داريم تو خونه از دست اين دوتا، يا بايد دائم باهم ور برن و سر و صداي همديگه رو دربيارن يا اينكه فقط براشون كارتون بذاريم و چشم بدوزن به تلويزيون كه اونم كار صحيحي نيست با اين كارتوناي تخيلي كه بيشتر به بچه‌ها شيوه شيطنت رو ياد ميده .....

افكار و حرفاي جديد كيان در مورد مامان بيتا:

كيارش من ميخوام مامانو بكشم

مامان الهي بميري هيچوقت نياي دنبالم مهدكودك

اصلاً من ميخوام خودمو خودكشي كنم از دست مامان كه ديگه دعوام نكنه

من فقط بابا ناصر گلمو دوست دارم، مامان بيتا رو دوست ندارم

سر خوردن شام: مامان ميشه با من بحث نكني

تو به كارت برس به من كاري نداشته باش و .... و .... و ....

باورتون ميشه اين حرفا رو اين فسقليه 4 سال و 11 ماهه به من ميزنه، بعضي وقتا از كلمات قلنبه سلمبه‌ش خنده‌م ميگيره ولي سعي ميكنم خودمو كنترل كنم كه فكر نكنه كار درستي ميكنه، ولي در آينده به فرياد من برسه، فقط برام دعا كنين .....

و جالب  اينكه كيارش اصلاً برخوردش با من اينطور نيست، حتي در مواقعي كه من دعواش ميكنم يا بهش ميگم بخاطر فلان كار بدش بايد تنبيه بشه گوله گوله اشك ميريزه ولي هيچوقت نشده يه كلمه حرف بد به من بزنه درست برعكس كيان ....

ديگه الان به اين نتيجه رسيدم كه تك فرزندي تو اين دور و زمونه از همه چي بهتره، هرچند اگه بچه هم نباشه، مشكل خاصي پيش نمياد .....

اگه كسي بياد بگه عاشق دوقلوئه خودم با اين دستام ميكشمش

پي‌نوشت يك (صبح چهارشنبه 19 تير):

ديروز كه پسرا رو رسونديم مهد، مربي كيان گفته بود ساعت 9 صبح مامان كيان با مدير مهد تماس بگيره، خدا ميدونه تو شركت چه حالي داشتم، انقدر نگران شده بودم كه نگو، با هزار ترس و لرز و دلشوره شماره مهد رو گرفتم و متوجه شدم كه بله، همونطور كه خودمون هم متوجه شده بوديم اثر قرصاي ايراني روي كيان از بين رفته و بينهايت داره اذيت ميكنه، مثلاً روز قبلش هسته زردآلوشو چنان پرت كرده كه از بغل چشم يكي از دوستاش رد شده، يا اينكه دمپائي‌هاشو نميپوشه و ميبره با كيفش قايم ميكنه، البته ميگفت بيشترين مشكل ما بعد از ظهره، تا ظهر كمي قابل كنترل‌تره، با توجه به اينكه اوايل مرداد وقت دكتر داره تمام موارد رو يادداشت كردم تا بهش منتقل كنم، فقط برامون دعا  كنين .....

پي‌نوشت دو:

ديروز بعدازظهر وقتي از شركت برگشتم خونه ديدم كيارش در حال گريه و زاريه، پرسيدم چي شده، ناصر گفت بيا ببين ظرف دوستشو چه جوري شكونده، رفتم ديدم يه ظرف پلاستيكيه يزد گُله كه ظاهراً دوستش تو اون ميوه مياره مهد، با هم دعواشون ميشه، كيارش هم پُر زور با يه حركت ميكوبه روز ظرف و اونو ميشكنه، زهراجون هم ظرفو داده بود دست ناصر كه يكي لنگه‌شو بخريم ببريم مهد، ضمن اينكه گفته كيارش دقيقاً يك هفته‌س كه تمام حركاتش مثل كيان شده .....

اي داد بيداد خدايا نكنه كيارش هم داره بيش فعال ميشه، من چكار كنم، وايييييييييييييييي ......................

البته دكتر كيان به ما هشدار داده بود كه خيلي هم به اين مسئله خوشبين نباشيم و ممكنه كيارش هم بعداً همين حالتا براش پيش بياد، خدايا خودت كمكمون كن .............

كلي باهاش صحبت كردم و گفتم امشب از شام خبري نيست، جاتون خالي قرمه سبزي داشتيم كه كيارش عاشقشه مخصوصاً اگه سالاد شيرازي و پياز هم كنارش باشه، يك ساعتي اشك ريخت تا دلم سوخت و بهش شام دادم و قول داد كه پسر خوبي باشه ولي تعجبم از اين بود كه هر سه تا رأس ساعت يك ربع به هشت شب رفتن خوابيدن، از كيارش واقعاً بعيد بود، صبح ناصر تو ماشين بهم ميگه ديشب از قرص خواب كيان به كيارش هم دادم، گفتم پس بگو جريان چي بوده چون امكان نداره كيارش شبا تا كيانو خواب نكنه و ده دقيقه با من پاي تلويزيون نشينه بره بخوابه، جالبه كه خودش به باباش گفته داري به من قرص خواب ميدي .......

پي‌نوشت سه:

پيرو پي‌نوشت يك، دوستائي كه خارج از كشورين ميشه لطف كنين و وقتي دارين مياين ايران براي من قرص خارجي ريتالين رو بيارين، با اين كارتون كمك بزرگي به من ميكنين، خدا اجرتون بده ................

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 10:31  توسط مامان بيتا  |