تبليغاتX
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون
دوقلوهاي دوست‌داشتني مامان بيتا و بابا ناصر


كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون









از كجا شروع كنم، ولله پسرا انقدر وروجك و شيرين زبون شدن كه نمي‌دونم از كجاش بنويسم ....

تو وبلاگ خودم گفته بودم پنجشنبه‌اي كه تو تعطيلات بود با خانواده ناصر رفتيم پارك چيتگر، قبل از حركت پسرعمو كوچيكه اومد رد شه پسرا رو كه ديد ايستاد و شروع كرد به خوش و بش كردن با اونا، يه اشاره‌اي به چادر مسافرتي كرد و به كيان گفت اين چيه؟؟ اونم خيلي جدي در جوابش گفت به درد تو نميخوره!! پسرعموم غش كرده بود از خنده ....

خلاصه چقدر اون روز شيطنت كردن و كيان تا تونست آب بازي كرد و خاك ريخت تو آب بماند، هندونه‌اي رو كه گذاشته بوديم تو آب تا خنك شه حسابي گِلي شده بود، آخر سر تصميم گرفتيم ببريمش زمين بازي كه كاش زودتر اينكارو كرده بوديم، چون حدود دو ساعت يه نفس راحت كشيديم ..... كيارش هم كه ترسو از كنار مامان بزرگش تكون نخورد .....

ديروز بعد از صبحانه با ناصر نشسته بوديم سر مرغ پاك كردن و بيف كردن سينه مرغ، يهو ديديم كيان شروع كرد به خوندن شعر اي ايران .... خدا وكيلي نمي‌تونم بگم چه احساس خوبي به من و ناصر دست داده بود بدون اينكه چيزي بهش بگيم شاهد شعر خوندنش بوديم، فكر ميكردم كيان اصلاً تو كلاس حواسش به هيچ جا نيست ولي ظاهراً قرصا داره خوب جواب ميده، خدا رو شكر ......

جمعه تولد داداشم اميرعلي بود، گفتيم يه سر بهشون بزنيم كه رفتيم ديديم بله چقدر شلوغه، خواهري و مامان بزرگم و زن برادرم هم اونجا بودن، خلاصه اين وروجكا تا تونستن مثل هميشه شيطوني كردن و چون قبلش يه يك ساعتي تو پارك چيتگر بازي كرده بودن و حسابي تشنه بودن، به ميوه‌اي كه مامان روي ميز گذاشته بود رحم نكردن و حسابي دلي از عزا درآوردن... بعدشم كيك تولد كه خواهري زحمت درست كردنشو كشيده بود .....

كيارش هم حسابي با هستي جور شده بود و توپ بازي ميكردن و هي توپو مينداختن خونه همسايه كه امير بنده خدا هي مجبور ميشد بره پس بگيره ...

بعد از دوساعت ديدم شيطنتشون خيلي بيش از حده و كم مونده كه فشار مامان بزرگم بره بالا، اين ناصر هم كه بگم خدا بهش عمر باعزت بده، هر وقت ميخوايم بريم بيرون يادش ميره قرص كيانو بده (مسئوليت قرص دادن به كيان رو خودش بعهده گرفته)، اونائي كه ميگن به كيان قرص نده بيان ببينن وقتي اين بچه قرص نميخوره چه بلاهائي كه سرمون در نمياره ...

حالا بماند كه حسابي با كيارش كشتي گرفتن و تا تونستن همديگه رو زدن، رضا هم هي تشويقشون ميكرد، جاي بابام خالي (الان تو مكه داره برامون دعا ميكنه) خوشم مياد با اينكه از لحاظ جثه از كيارش كوچيك‌تره ولي كم نمياره ..... يه بار هم از حياط اومد تو خونه در حال گريه كه كيارش سرمو زده به زمين، منم كلي هول كردم و گفتم نكنه ضربه مغزي بشه، خدا وكيلي هرجا ميريم فقط بايد مراقب اين دوتا باشيم كه يه وقت بلائي سر خودشون و ديگران نيارن .... حالا عروسي داداشم چه جوري ميخوايم كنترلشون كنيم خدا بدونه، البته شانسي كه آوردم اينه كه مادرشوهرم قبول كرده كه از صبح نگهشون داره و شب با خودشون بيارتشون عروسي كه حداقل ما يه چيزي از مراسم عقد بفهميم .....

وروجكا از حالا به فكر تولدشونن و هي ميپرسن كي تولدشون ميشه كادو بگيرن، امسال نميدونم چكار كنم ولي فكر ميكنم خونه خودمون برگزار كنم به همراه خانواده همسرجان و خودم ......

خوب بازم اگه چيزي يادم اومد ميام اضافه ميكنم .....

پي نوشت:

امان از دست اين مملكت، ديدين چي شد، قرص خارجي ريتالين ناياب شده، مجبور شديم ايرانيشو بگيريم، فقط دعا كنين كه خوب جواب بده ....

نمي‌دونم چه حسابيه كيان اين روزا به بستني خيلي تمايل پيدا كرده از يه طرف ميترسم خيلي انرژيشو ببره بالا از يه طرف دلم نمياد بهش ندم، خلاصه خيلي دلم ميسوزه وقتي دلش ميخواد و نميخوام بهش بدم، چكار كنم؟؟؟؟

امروز صبح تو ماشين بهم ميگه ماماني من وقتي تو مهد كودك ميرم دستشوئي پ...... مي‌كنم خودم، خودمو مي‌شورم، منم در حاليكه تعجب كرده بودم به ناصر گفتم بايد به مهد تذكر بديم بچه اين سني كه خودش نمي‌تونه اينكارو بكنه، تازه بعدشم نمي‌تونه درست و حسابي ني دستاشو بشوره، من انقدر سر اين مسئله وسواس دارم كه هروقت از مهد ميرسن خودم هم ميشورمشون هم حسابي دست و صورتشونو صفا ميدم، از كيارش پرسيدم تو چطور ماماني، گفت: خاله جاله (ژاله) و خاله فريده دستكش مي‌پوشن باسن منو مي‌شورن ..... راستي شماهائي كه بچه به سن پسراي من دارين، از چه سني تصميم دارين يادش بدين كه بتونه خودشو بشوره، اصلاً به اين زودي ميشه، يا تو مدرسه بايد چكار كرد، چقدر نگرانم، خدايا مادر بودن چقدر سخته .....

كيان عشق مامان ميخوام از تو بنويسم، توئي كه هيچوقت از اول نوزاديت سعي نكردي خودتو براي مامان لوس كني و هميشه مغرورانه با من رفتار كردي، عاشقتم عشق كوچولوي 4 سال و ده ماهه و 22 روزه من، مي‌پرستمت بخاطر مهربونيات و بخاطر اون بوسه‌هاي نايابت كه خيلي بندرت نصيبم ميشه و مثل كيارش سيرابم نميكنه، دوستت دارم عزيز دل مهربونم كه ديروز بخاطر خوردن بستني يه بوسه عاشقانه بهم دادي كه خيلي بي هوا بود و حسابي بهم چسبيد، ديدي كه نتونستم مقاومت كنم و سريع پاشدم و برات آوردم، اين روزا ماماني بيشتر از هميشه به تو، مهربونيات، فهمت و درك و شعورت فكر ميكنه، گل من دوستت دارم ....

كيارش جون بزرگ شدي اينا رو خوندي حسادت نكنيا، تو تازگيا يه كم ماماني رو اذيت ميكني، گريه‌هات زياد شده، زياد نق ميزني، تازگي خيلي مردم آزار شدي و كيانو خيلي اذيت ميكني، شبا منو تو خونه اسير ميكني، وقتي ميخواي بخوابي حتماً بايد منو بشوني پاي تلويزيون، حرفتم اينه: ماماني شما برو فيملتو (فيلمتو) ببين تا من بخوابم، تازه وقتي كيان ميخوابه خواهش ميكني كه بياي پيش من، از يه چيز خوشحالم، بعد از يه ربع كه بهت ميگم بسه برو بخواب سريع يه بوس شب بخير ميدي و ميري تو جات، تو رو هم خيلي دوست دارم گل مامان .......

اصلاً مي‌دونين چيه ماماني عاشق جفتتونه، منتها هركدوم به يه طريق ..........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 10:55  توسط مامان بيتا  | 


سلام سلام مامان بيتا فعال ميشه، ديگه چه ميشه كرد، دوستان همه گِله ميكنن كه چرا وبلاگ پسرا دير به دير آپ ميشه كه دليلشو نوشتم، حالا بايد ببينم براي عكسا چكار ميشه كرد، منتظرم خاله نوشين عكساي جديد رو برام بياره تا براتون بذارم، البته اگه به وبلاگ هستي سر بزنين، احتمالاً عكساي جديد رو ميبينين ....

پسرا بينهايت شيطون و بلا شدن و يه وقتائي حرفائي ازشون مي‌شنوم كه واقعاً جا داره به جاي دوتا، چن تا شاخ رو سرم سبز شه، روز جمعه كه براي تولد من رفته بوديم خونه مامانم، تا تونستن آتيش سوزوندن و نذاشتن هستي درست و حسابي چرخ بازي و اسكيت بازي كنه .....

با مامانم كه تلفني صحبت ميكردم بنده خدا حسابي از پادرد و كمردرد مي‌ناليد، بس كه اين وروجكا با كفش ميرفتن تو خونه و هرچي خاك و گِل بود برده بودن تو خونه، ماشالله حريف هم كه نميشيم، فكر كنين دوتا بچه كه يا تو مهد هستن يا تو آپارتمان، يهو برسن به يه خونه حياط دار، ديگه خدا رو بنده نيستن، طفلك مامانم، البته منم سعي ميكنم تا اونجائيكه ميتونم مزاحمشون نشم، مثلاً من روز اول عيد خونه مامانم بودم تا ديروز، واقعاً ميشه از اين كمتر رفت خونه پدر و مادر، چي بگم، زمونه بد شده، مادر بزرگا و پدربزرگا هم كم حوصله شدن و طاقت سر و صدا و اذيت نوه‌ها رو ندارن، تازه شانس آورديم بابام نبود و با دوستاش رفته بود سفر وگرنه ديگه هيچي ......

كيارش هم ديروز يه دلي از عزا درآورد و تا تونست دختر خاله رو بوسيد، بله هستي رو ميگم، يه لحظه به خودمون اومديم ديديم كيارش بغل امير داداشمه، هستي هم بغل باباشه، هي دارن از لب همديگه رو ميبوسن، هم خنده‌مون گرفته بود هم دلمون نمي‌خواست حساسشون كنيم، يه لحظه ديدم محمود بنده خدا ناراحت و كلافه شده و داره زير لب به هستي ميگه كه بره بغل مامانش اونم نميره، خلاصه به هر كلكي بود از همديگه جداشون كرديم، گفتگوي من و كيارش تو ماشين موقع برگشت:

من: كيارش پسرم اصلاً از كارت خوشم نيومد، اين چكاري بود كه ميكردي، ديدي عمو محمود ناراحت شد، شما نبايد دخترا رو ببوسي!

كيارش: مامان آخه چكار كنم هستي رو خيلي دوست دارم، اونم منو دوست داره...

من (هم دارم خنده‌مو مهار ميكنم، هم ميخوام جدي باشم، ناصرم كه غش كرده بود از خنده): باشه پسرم هر چقدرم كه هستي رو دوست داشته باشي نبايد اونجوري از لبش ببوسي، كار زشتيه، خاله و عمو محمود ناراحت ميشن، اصلاً هيچكس رو نبايد اينجوري ببوسي، قول ميدي ..... ببين كيان اصلاً از اين كارا نميكنه .....

كيارش: باشه مامان فقط لباي شما رو ميبوسم ..... تازه كيان اندازه من هستي رو دوست نداره ......

من (در حاليكه متعجبم از هوش يه ذره بچه، تو دلم): الهي قربونت برم من با اون محبتت ....

خلاصه بساطي داريم با اين وروجك 5 ساله ...... خدا آينده رو بخير بگذرونه، فكر كنم هرجا ميريم بايد حواسمونو جمع كنيم سر وقت دخترا نره ...... جالبه كه بدونين هستي هم دلش ميخواست وسائلشو فقط به كيارش بده و دائم سه تائي در حال جنگ و دعوا بودن تو حياط .......

ديروز نوبت دكتر كيان بود و براي اولين بار من نتونستم همراهيشون كنم، صبح كيارشو گذاشتيم مهد و ناصر بعد از رسوندن من به شركت، برگشت خونه تا كيانو ببره دكتر، خوشبختانه دكتر خيلي راضي بوده و فقط براي بي اشتهائيش باز هم كپسول Zink Plus رو تجويز كرده ضمن اینکه از لاغرشدنش اظهار نگرانی کرده و گفته که کیان با بچه های دیگه فرق میکنه و هرچی غذاهای پرکالری بخوره آرومتره، مثلاً همراه با میوه بهش خامه زیاد بدین، در مورد كيارش هم گفته اصلاً حساسيت نشون ندين خيلي از بچه‌ها تو اين سن نسبت به جنس مخالفشون حساس ميشن كه با درايت شما براحتي برطرف ميشه و جاي نگراني نيست، فقط مشكل اصلي داروي ريتالينه كه ظاهراً تو انباراشون زياد دارن ولي به داروخانه‌ها تحويل نمي‌دن، چرا، چون يه داروي جديد مشابه اون اومده كه ميخوان امتحانش كنن، خدا ازشون نگذره، بچه‌هاي مردم رو كردن موش آزمايشگاهي، تا ميايم از يه دارو نتيجه بگيريم فوري مشابه‌ش درمياد، خدا بهمون رحم كنه ..... يعني از سيصد تا ريتالين تجويزي دكتر فقط چهل تاشو بهمون دادن .....

خوب الان به وبلاگ خاله نوشین و هستی هم سر زدم، دوستائی که میخوان عکس جدید پسرا رو ببینن برن تو پیوندای روزانه من، هستی عشق خاله، اما نگین چرا کیان انقدر لاغر شده ها!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 7:56  توسط مامان بيتا  |