| امسال هم اومد و اين اولين پست وبلاگ گل پسراي منه، از همينجا سال جديد رو به همه شما دوستاي اين دنياي مجازي و حقيقي تبريك ميگم و آرزوي سالي سرشار از خوشي و شادي براتون دارم...
ديروز تولد يكسالگي ايلياي خاله بيتا بود كه موفق به تماس نشدم، پيامكي هم كه فرستادم بهم Delivery نداد، احتمالاً بايد سفر باشن، از همينجا تبريك ميگم بيتا جون......
تو وبلاگ بهار جون هم خوندم كه سحر جون تقريباً يكهفته قبل از عيد زايمان كرده و بچه هم پسره (پويان گل) ولي خودش بدليل مشكلات قبلي تو كماس، براش خيلي دعا كنين، البته ممكنه تا الان بهوش اومده باشه ولي من فعلاً خبري ندارم، اگه كسي خبر داشت حتماً بهمون بگه....
قرار بود از شيطنتاي كيارش تو مراسم عقد محضري داداش رضا بنويسم كه دوست دارم همشو به باد فراموشي بسپرم، اينطوري بهتره... فقط يه نمونهش بامزه بود، تو محضر بعد از تعارف شيريني كه نميدونست از اون دو سه تائي رو كه برداشته كدومو بذاره تو دهنش، بلند بلند گفت: ماماني اينجا بهمون ناهارم ميدن؟؟ منو ميگي، كلي خجالت كشيدم جلوي خانواده سميرا، كه مامانش گفت آره پسرم ميريم خونه ما شام ميخوريم و پسرك شكموي من كلي حال كرد و خنديد. حالا بماند كه اونجا با هستي و كيميا خواهرزاده سميراجون چه آتيشي سوزوند...
از ديد و بازديد عيد هم نگم كه قبل از رفتن به هرجا كلي سفارش ميكردم ولي كو گوش شنوا، اولاً كه نميدونم چي شده اين كيارش زندائي شناس شده، از بعد مراسم عقد به همه ميگه من سميرا ژونو (جونو) خيلي دوست دارم و ميره عقب و خودشو پرت ميكنه تو بغلش، حالا اون بنده خدا هم ميمونه تو رودروايسي نميدونه چكار كنه، تمام عكساي روز اول عيد كه خونه مامانم گرفتيم فكر كنم همين شكلي باشه، حالا هر وقت خاله نوشين برام آوردشون يه نمونهشو ميذارم ببينين....
شيطنتاي كيان هم كه ديگه جاي خودشو داره و ما قرصا رو جوري تنظيم كرديم كه هرجا ميريم كمي آرامش داشته باشه ولي خوب يه جاهائي هم از دستمون در ميرفت و اين شكلاتائي كه ميخورد اثر قرصا رو از بين ميبرد...
كيارش هم كه ماشالله تو هر مهموني اول دخل بشقاب ميوهشو مياورد، حالا هركي ندونه فكر ميكنه به اين بچه تو خونه ميوه نميدن، هر چند كه خودم هم ميدونم خيلي خوبه كه بخوره ولي ديگه نه تا اين حد كه تو 4 تا مهموني پشت سر هم 4 تا پرتقال درسته رو بخوري و خونه خاله من پاتو بندازي رو پاتو 3 تا چائي بخوري مثل آدم بزرگا، فقط تجسم كنين، حيف كه اصلاً تو مود عكس گرفتن نبودم، وگرنه عكساي جالبي از كار در ميومد...
هر روز كه از خواب پا ميشن ميپرسن، ماماني مهد كودك فردا هم تعطيله، بعد از اينكه مطمئن ميشن كلي حال ميكنن...

مريم جون مامان اميرسامان گل، اميدوارم مشكل پسر شما هم به زودي حل شه و دل شما و پدرشو شاد كنه، هر چند كه ميدونم خيلي سخته و ديگه تقريباً سني از پسرتون گذشته، ولي خوب 15 سال سن هنوز جا داره كه بشه براش يه كارائي كرد، من باهاتون تماس ميگيرم و شماره كلينيك رو بهتون ميدم... اميدوارم كه مثمر ثمر باشه...
دوستي كه با عنوان بهار براي من كامنت گذاشتين، متأسفانه اصلاً حواسم نبود و كامنت شما رو حذف كردم، هر چند دوست داشتم ميموند و ديگران ميخوندن و ميديدن تو اين دنياي مجازي چه آدمائي كه پيدا نميشن، تصميم گرفتم تو سال جديد كمتر به اين مسائل پيش پا افتاده و كم اهميت بپردازم ولي خوب فكر ميكنم يه مقدار كه چه عرض كنم از درك پائيني برخوردار هستين كه براي يه مادر يه هميچين كامنتي ميذارين، بچه من نه روانيه نه عقبمونده كه بسپرمش به تيمارستان، ولي اگه شما خودتونو به دكتر نشون بدين فكر كنم بد نباشه.....

يه مسئلهاي رو ميخوام اينجا عنوان كنم، راستش هم خجالت ميكشم و هم خيلي احتياج به كمكتون دارم:
امروز زدم رو كانال PMC يه خانوم عرب داشت آهنگ ميخوند، خدائيش لباس بازي هم تنش نبود، كيان سرش بكار خودش بود كه ديدم كيارش هم خوشش اومده و داره نگاه ميكنه، خواستم كانال رو عوض كنم كه يهو بهم گفت: ماماني هر وقت خانوماي خوشگل ميخونن و ميرقصن، ش .... لم س..... خ ميشه...
منو ميگين، باور كنين شوكه شدم، نميدونستم چه عكسالعملي نشون بدم، نگاش كردم ديدم راست ميگه و واقعاً همون حالت براش پيش اومده، فقط بهش گفتم مامان جون حتماً جيش داري، پاشو برو دستشوئي و سريع اومدم تو اتاق خواب، واسه نوشين كه تعريف كردم مرده بود از خنده ، ميگفت ببين بايد از همين الان مراقب اين وروجكا بود....
ناصر الان اومد خونه تا بهش گفتم غش كرده از خنده ميگه خوب غريزهس ديگه نميشه پنهانش كرد، چن روز پيش قبل از عيد كه رفته بودم مهد كودك موقع بيرون اومدن ديدم كيارش رفت سمت يكي از دخترا كه قدش تا سرشونه اون بود و حسابي بغلش كرد و بوسيدش، مادر دختره هم وايساده بود و ميخنديد..... اصولاً كيارش از بچگي هم ميونش با خانوما و دخترا خيلي خوب بوده و هست، فقط اميدوارم در آينده اين مسئله مشكل ساز نشه برامون......
باباش آوردش تو اتاق، كيارش هم انگار فهميد كه چه سؤالي ميخواد ازش بپرسه، به كيان ميگه برو از اتاق بيرون ميخوام به بابائي يه چيزي بگم، حالا من و ناصر هم داريم خيلي خودمونو كنترل ميكنيم كه خندهمون نگيره و درست با قضيه برخورد كنيم، درو كه به روي كيان بست خيلي جدي به باباش ميگه، بابائي هر وقت خانوما ميرقصن يا ميخونن ش....لم در....ز ميشه ، ناصر هم گفت حتماً جيش داري پسرم سريع برو دستشوئي، خيلي جدي ميگه نه بابائي جيش ندارم، خوب هر وقت اونا رو ميبينم اينجوري ميشم ديگه.... آدم خانوما رو ميبينه اينجوري ميشه ..... اي واييييييييييييي
شما بودين چكار ميكردين، اگه راه حلي ميشناسين سريعاً خبرم كنين كه سخت در حيرتم كه يه پسربچه چهار سال و هشت ماهه چه جوري فكرش به اين مسئله رسيده، راستشو بخواين طريقه برخورد صحيح با بچه رو در اين مورد نميدونم و خوشحال ميشم اگه راهنمائيم كنين.
هم اكنون به ياري سبزتان نيازمنديم....
تا الان فكر ميكردم دختر بزرگ كردن خيلي سخته، ولي الان فهميدم كه نه بابا هيچ فرقي نداره فقط نوع مشكلاتشون ممكنه يه كم با هم فرق كنه، خدايا خودت به همه پدرا و مادرا صبري بده كه بتونن در مقابل همه مشكلاتي كه جلو روشونه به راحتي بايستن و بچههاي سالم و صالحي تحويل جامعه بدن...... آمين
|