تبليغاتX
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون
دوقلوهاي دوست‌داشتني مامان بيتا و بابا ناصر


كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون









ديده بودين كسي 29 صفر بره تولد، خوب ما اين كارو كرديم البته بعد از ظهر.

در يك عمليات بسي انتحاري مامان بيتا اين بار هم بدون دوقلوها رفت جشن تولد آرش جون (دور رينگ مركزي بوستان، خانه بازي كودك).

باور كنين بدون ناصر از پس اين وروجكا برنميام، ولي از اونجائيكه تو خونه هم كلي كار انجام نشده بود كه قرار بود توسط شوهر گرامي انجام بشه،‌ تصميم بر اين شد كه به تنهائي در اين جشن شركت كنم، البته خوشحاليم از اين بود كه خواهري براي اولين بار با هستي گلم ميومد و با بچه‌ها آشنا مي‌شد.

دوستاي گلي كه اومده بودن، غير از من و خواهري به همراه هستي گلم، طاهره جون مامان فاطمه زهرا (يه ماجراي خنده‌دار هم پيش اومد كه اگه طاهره منو نكشه، تو وبلاگ خودم مي‌نويسم، پس با اجازه طاهره جون)، سميه جون مامان ايليا، نسترن جون مامان باران، پيروزه جون مامان پرنيان (جاي خواهر گلش مريم جون مامان فاطمه بسيار بسيار خالي بود)، نيلوفر جون مامان نازنين فاطمه، مريم جون مامان مهديار، مامان آرتاي گل، مهرك جون مامان رادين، مامان هيراد پسر مردادي، معصومه جون مامان پويان (خانومي از ديدن شما و پسر گلتون خيلي خوشحال شدم، ولي خودمونيما تا ميتوني بدو بدو بيا ايران)، كسي از قلم نيفتاد كه ....

جاي همگيتون خالي خيلي خوش گذشت، ضمن اينكه كلي از دست بچه‌ها موقع فوت كردن شمع و خوردن كيك خنديديم....

البته اين رو هم بگم كه پسرا از مكالمه من و باباشون فهميده بودن كه ميخوام برم تولد آرش، در نتيجه ساعت به ساعت مي‌پرسيدن ماماني ما رو كي ميبري حموم كه بريم تولد آرش..... ببخشين پسراي گلم، مثل هميشه، تا بزرگتر و عاقلتر نشين فعلاً نميشه جائي برين، شرمنده ... نمي‌دونم شايد هم اشكال از منه كه فكر مي‌كنم بچه‌هام شيطون‌ترين و شلوغ‌ترين بچه‌هاي دنيان....

 

 

هستي عشق خاله

 

 

آرتا خانوم گل

 

 

پويان با جذبه

 

 

فاطمه زهراي با نمك

 

 

پرنيان بلاچه عسل

 

 

كيك تولد آرش وروجك

خيلي ازت عكس گرفتم وروجك عسل، ولي انقدر تكون خوردي، نميشه هيچكدومو اينجا بذارم

 

خيلي از بچه‌ها عكس گرفتم، ولي چون تكون ميخوردن كيفيت خوب نشده بود، اگه خواستين عكساي با كيفيت ببينين برين وبلاگ خواهري...

و ميزبان جشن، آرزو جون بهمراه دو خواهر گلش و خواهرزاده‌هاي با نمكش ..... خانومي ممنون، همه چي خيلي عالي بود، اميدوارم تولد صد سالگي آرش گلم رو جشن بگيري ..... فكر مي‌كنم الان بايد دوبي باشي، رسيدي يا تازه پرواز داري؟ هرجا كه هستي خوش باشي عزيزم.....

امروز بعدازظهر، مامان سميرا جون (نامزد برادرم) تماس گرفت و براي شام روز عقد كه قراره پنجشنبه انجام بشه،‌ دعوتمون كرد و خيلي اصرار كرد بر اينكه حتماً دوقلوها رو بيارين، آخه خيلي دلشون ميخواد اين وروجكا رو ببينن و ما هر بار به يه نحوي از بردنشون صرف نظر كرديم، اين بار نمي‌دونم چي پيش بياد، قراره ناصر با مامانش صحبت كنه اگه بشه كيانو بذاريم اونجا و كيارش رو هم بذاريم پيش زنعموم، آخه محضر كه جاي بچه نيست، هست؟؟؟

امسال هم عين پارسال حوصله شركت كردن تو جشن مهد پسرا رو نداشتم، در نتيجه كيان امروز ساعت يك بعداز ظهر خونه بود و كيارش هم هفته آينده شنبه همين موقع مياد خونه، يه نامه هم از مهد داشتم مبني بر پرداخت عيدي مهد و تعطيلي اون تا آخر سيزده بدر، ولي تا 28 اسفند تعطيل نيستن شكر خدا، و اين يعني دو هفته تمام با پسرا بودن و گشتن و مهموني و ....

براي پيش دبستاني هم بايد از فروردين سال آينده دنبال مدرسه باشيم، هر چند كه فكر ميكنم تو خود مهد اين دوره رو بگذرونن، اينجوري خيلي راحت‌تره، مخصوصاً اگه من دوباره برگردم سركار....

مكالمه من و كيارش، جمعه شب (كيان نيمساعت بعد از خوردن قرص خواب بيهوشه):

كيارش: ماماني شما مي‌دوني عشق كيارشي؟؟؟

من: عزيز دلم شما هم عشق ماماني، مي‌دونستي؟؟؟

كيارش: بله مي‌دونستم، با اجازه برم آب بخورم... از پذيرائي رفت سمت آشپزخونه، موقع برگشت چشمش افتاد به شيشه اودكلن ناصر كه روي ميز بود...

كيارش: راستي مامان چقدر بوي بابائي مياد...

من: آخه فسقلي تو اين چيزا رو از كجا مي‌فهمي؟

بيتا نوشت 1: چرا من نمي‌تونم وبلاگ ستاره طلائي (سميه جون مامان ايليا)‌ رو باز كنم؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 23:7  توسط مامان بيتا  | 


ديروز آخرين ويزيت دكتر كيان در سال جاري بود، حالا بماند كه بجاي دوازده‌ و نيم ظهر، ساعت دو و نيم بعد از ظهر نوبتمون شد و كيان چه بلاها كه سرمون نياورد، آخه يكي از قرصا رو بهش نداده بودم كه دكتر تأثيرشو ببينه، برخلاف هميشه كه با ناصر ميرفتيم دكتر، اين بار قرار شد خودم و كيان با هم بريم و بعد هم ناصر به ما ملحق شه، كه جناب خوش قول ساعت يك بهمون رسيد زمانيكه ديگه كيان نفس منو بريده بود.

 

با توجه به صحبت‌هاي مربي مهد در مورد كيان و اينكه خوشبختانه تا ساعت دو بعدازظهر قابل كنترله، دكتر خيلي اظهار اميدواري كرد كه كيان خيلي بهتر شده ولي هنوز همون كم تمركزي و تكانش در حركاتش مشهوده و از اون دسته بچه‌هائيه كه اثر قرص ريتالين هر دو ساعت تو بدنش از بين ميره، بهم اطمينان خاطر داد كه ريتالين غير از كمخوابي عارضه‌ ديگه‌اي براي كيان نداره و حتي تا شش عدد در روز هم تجويز ميشه، كه با اين اوصاف براي كيان به مقدار سه تا و نصفي رسيد، يعني يه نصفه ديگه نزديك دو بعد از ظهر بايد بهش داده بشه.

در مورد كم خوني ازم سؤال كرد كه گفتم با آزمايشاتي كه انجام داديم مطمئنم كم خون نيست ولي خوب به اندازه كيارش هم خوش خوراك نيست، توصيه كرد از مولتي ويتامين يا سانستول استفاده كنم يا هر شربت ديگه‌اي كه حاوي آهنه چون روي بچه‌هاي بيش فعال اثر خيلي خوبي داره.

توصيه كرد كه حتماً به كيان تو مهد و خونه مسئوليت داده بشه و تو كارهاي گروهي بصورت انفرادي اون كار خاص رو ازش بخوان، مثلاً بگن كيان شما اين صفحه رو نقاشي كن نه اينكه بچه‌ها اين صفحه رو نقاشي كنين، خيلي تأكيد كرد به اينكه وقتي ميخوايم چيزي بهش بگيم حتماً بريم نزديكش و زل بزنيم به چشاش كه بيشتر بتونه تمركز كنه، خلاصه كه حالا حالاها كار داريم با اين بچه.

حتي اين رو هم گفت كه تو مدرسه اگه دارن ديكته ميگن حتماً‌ بايد به كيان جداگانه ديكته گفته بشه، بغل گوشش، خدايا خودت كمك كن اين بچه كم نياره، ما هم همينطور...

خيلي از دوستان پرسيده بودن كه چطور متوجه شديم كيان بيش فعاله،‌ هر چند بارها تكرار كردم ولي براي بقيه كه نميدونن بازم توضيح ميدم:

كيان و كيارش از خرداد 85 (دوسال و نه ماهگي) مهد كودك رفتن رو شروع كردن، مهد اول يكماه بودن كه خوب خيلي ازش راضي نبودم ولي از همون جا به من گفتن كه كيان خيلي شيطون و ناآرومه، ميزنه، ميريزه، پاره ميكنه، درگير ميشه و خلاصه خيلي حركات ديگه كه خوب با كيارش اصلاً قابل مقايسه نبود، مهد دوم كه همون مهد هستي بود از تيرماه پارسال تا مهرماه طول كشيد، و در واقع از اونجا به من گفتن كه كيان بايد زير نظر روانشناس قرار بگيره و منو به كلينيك دكتر سهامي تو خيابون وزراء معرفي كردن، از مرداد تا مهر، كيان تحت نظر يه خانم روانشناس بود كه با توجه به گزارش مهد كودك، به روانپزشك همون كلينيك معرفي شد و تحت درمان داروئي قرار گرفت، از مهر پارسال با وجود اينكه خانوم دكتر ازم خواسته بود مهدشون رو جدا كنم، اينكارو نكردم چون فكر ميكردم ممكنه تو روحيه‌شون تأثير بدي بزاره، كمابيش توي اين مدتي كه باهم بودن يه سري مشكلات داشتيم كه قبلاً در موردشون نوشتم تا آذرماه امسال كه رسماً ازم خواستن اگه ميشه مهد كيان رو از كيارش جدا كنم، طبق نظر پزشك كيان دو ماه خونه بود و از اول بهمن به مهد جديد رفت كه خوشبختانه فكر ميكنم با داروي جديدش كه همون ريتالينه داريم به يه نتايج خوبي ميرسيم، فقط از همتون ميخوام كه برامون خيلي دعا كنين.

مربي كيارش انقدر اصرار كرد كه بالاخره كوتاه اومدم و موهاي خوشگل عسلمو كوتاه كردم، موهاي كيان هم اين هفته كوتاه شد.

 

 

 

 

عسل مامان خيلي لاغر شده، بس كه شيطونه و كم غذا شده

 

قابل توجه اون دوستاي گلي كه گفته بودن عاشق موهاي اين فسقليان....

يه مشكل خيلي اساسي با پسرا پيدا كردم اونم كارتون ديدنشونه، يعني از وقتي كه ميان تا نزديك هشت شب كه ديگه دارن شام ميخورن و آماده خوابن بايد كارتون ببينن كه ميدونم اصلاً خوب نيست، علاوه بر اينكه خيلي تو روحيه‌شون تأثير بدي ميزاره، حتي گاهي وقتا شبا تو خواب حرف ميزنن و ميفهمم كه دارن صحنه‌‌هاي كارتون رو تشريح ميكنن مخصوصاً كيان، ولي خدا وكيلي نميدونم چكار كنم، البته خانوم دكتر بهم گفت كه نبايد محل بذاري و مقاومت كني، ولي باورتون نميشه اگه بگم چن باري كه امتحان كردم از صداي گريه كيارش سردرد گرفتم....

مثل اينكه من خيلي عقب موندما، همه هم كاراي خونه تكونيشون تموم شده هم خريداي عيدشونو انجام دادن، خدا رحم كنه كي ميتونه با اين دوتا وروجك بره خريد عيد....

مادرشوهر جان هم از زير بار نگهداشتن فسقليا براي روز عقد دائي رضا شونه خالي كرده، حالا مونديم چكار كنيم...

اين وروجكا دوتا جشن نوروز هم در پيش دارن كه نمي‌دونم مي‌تونم شركت كنم يا نه!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 21:27  توسط مامان بيتا  |