تبليغاتX
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين وبلاگ
مهموني و عكس

خيلي وقته خبري ازمون نيست درسته، مامان بيشتر درگير وبلاگ خودش بوده تا ما، اينه ديگه، كم كم داره يادش ميره بخاطر ما شروع كرده بوده به وبلاگ نويسي، اي مامان تنبل...

اول از همه ميخوايم يه وبلاگ بهتون معرفي كنيم، وبلاگ خاله ستاره جون مامان چهارقلوها (دوتا دختر، دوتا پسر)، حتماً‌ برين ببينين، با ديدن اين وبلاگ ديگه ماماني مشكلات خودشو با ما فراموش كرده، خدا قوت خاله ستاره جون....

فكر نكنين ماماني وبلاگاتونو نميخونه‌ها، نه بخدا، فقط سرش شلوغه وقت نميكنه كامنت بذاره، وگرنه به همتون سر ميزنه....

پنجشنبه پيش كه مصادف بود با روز ولنتاين، ماماني رفته بود خونه خاله سارا تا تولد خاله ليلا و خاله سارا رو با هم جشن بگيرن، از بين خاله‌ها، فقط خاله ماني نيومده بود (اي خاله مانيه ......)، بگذريم.

اينم چن تا عكس از ايلياي خاله بيتا كه مامانش تو وبلاگش كم عكس ميذاره (اي خاله بيتاي تنبل)....

 

ايليا عسلي بنظرم خيلي داري شبيه مامانت ميشيا

 

 

 

 

اينم گل پسراي قند عسل من

 

 

 

 

 

 

اينجا اتاق تاريكه، كيارش اومده بوس شب‌بخير بده، دارين لبا رو كه...

 

 

 

متن زير رو هم يكي از دوستاي خوب تو كامنتا براي مامان گذاشته بود، خيلي ممنون از اينكه به ياد ما بودين:

كودكان بيش‌فعال و درمان آنها

(براي همه دوستاني كه ميخواستن بدونن چه جوري ميشه تشخيص داد بچه بيش‌فعاله يا نه)

بيش‌‌فعالي اصطلاحي است براي بيان خصوصيات رفتاري كه به صورت عمده عبارتند از خستگي‌ناپذيري، پرتحرك بودن، هيجان‌پذيري، بي‌قراري، پريشاني و...

تشخيص بيش‌فعالي كه به عنوان يك اختلال از آن ياد مي‌شود، در سنين زير پنج سال قدري مشكل است، زيرا امكان دارد با رفتارهاي طبيعي و شيطنت‌آميز كودكان اشتباه گرفته شود. با اين حال متخصصان با واقف بودن به ويژگي‌هاي خاص اين اختلال، مي‌توانند آن را تشخيص داده و پيش‌بيني‌هاي لازم براي كنترل و درمان آن به عمل آورند.

كودكان بيش‌فعال بسيار پرتحرك‌ هستند و نمي‌توانند يك‌جا آرام بنشينند. آنها علاوه بر ناآرامي بسيار زياد، نوعي اضطرار و اجبار براي خرابكاري نيز دارند. آنها اشيا را مي‌شكنند يا پرتاب مي‌كنند، كنجكاوي زيادي از خود نشان مي‌دهند و نه تنها اسباب‌بازي‌هايشان را خراب مي‌كنند، بلكه اشيا و وسايل منزل را نيز دستكاري و خراب مي‌كنند.

اين كودكان بسيار بي‌محابا هستند و اغلب دست به كارهاي خلاف مي‌زنند كه البته عده‌اي از اطرافيان اين رفتارها را ناشي از بي‌باكي و شجاعت كودك مي‌دانند و در واقع با تاييد اين‌گونه رفتارها، باعث تشويق كودك مي‌شوند و لذا احساس خطر واقعي – كه يك احساس طبيعي است و بايستي در كودكان وجود داشته باشد – در اين بچه‌ها وجود ندارد.

از لحاظ اجتماعي، كودكان بيش‌فعال تاثير مثبتي بر ديگران نمي‌گذارند و مرتب مورد انتقاد قرار مي‌گيرند. آنها به دليل دقت پايين، اغلب دچار اشتباه مي‌شوند و انتقاد ديگران را نسبت به خود برانگيخته مي‌كنند. اين بچه‌ها به جزئيات مسائل توجهي ندارند، حتي در بازي‌ها نيز با دشواري روبه‌رو مي‌شوند و در ارتباط خود با بچه‌هاي ديگر، مشكل پيدا مي‌كنند. اغلب از دستور‌العمل‌ها پيروي نمي‌كنند و از عهده تكاليف مدرسه و ساير كارها و وظايف خود برنمي‌آيند. اغلب، وسايل خود را گم مي‌كنند و دچار فراموشكاري هستند، افراطي حرف مي‌زنند و پيش از تمام شدن پرسش‌ها، پاسخ مي‌دهند.

درمان اختلال بيش‌فعالي در كودكان

اين اختلال قابل درمان و تا درصد بسيار بالايي قابل كنترل است. براي درمان بيش‌فعالي، آن را به دسته خفيف، متوسط و شديد تقسيم مي‌كنند. براي درمان بيش‌فعالي خفيف بايد محيط‌هايي كه كودك در آنها حضور مي‌يابد از جمله خانه و مدرسه، كنترل و ساماندهي شود مثلا مي‌توان از تشويق و تنبيه – البته مد نظر تنبيه جسماني و رواني نيست – در اين محيط‌ها استفاده نمود.

درمان بيش‌فعالي متوسط و شديد هم نياز به درمان دارويي و مراجعه به روانپزشك دارد. اما در اين ميان، والدين نقش بسزايي در درمان بيش‌فعالي كودكان‌شان دارند. آنها در قدم اول بايستي راجع به تشخيص اين اختلال مطمئن شوند و از زدن برچسب‌هاي نادرست و غلط بر كودكان‌شان اجتناب كنند.

والدين بايد سعي كنند انرژي اضافه اين كودكان از طريق فعاليت‌هاي مثبت از جمله ورزش كردن مصرف و تخليه شود. از تنبيه بدني و رواني اين كودكان پرهيز نمايند زيرا موجب مي‌شود آنها رفتاري انتقام‌جويانه از خود بروز دهند. از در اختيار گذاشتن گروهي از مواد غذايي از جمله كاكائو، شكلات، قهوه، نسكافه، نوشابه‌هاي رنگي و تنقلات كه باعث تحريك بيشتر كودكان مي‌شود، خودداري كنند. خواب شبانگاهي اين كودكان بسيار مهم و قابل توجه است لذا والدين بايد سعي كنند كه كودكان بيش‌فعال‌شان شب‌ها زودتر به رختخواب بروند.

والدين بايد توجه داشته باشند كه چنانچه اين بچه‌ها در سنين كودكي معالجه نشوند، در دوره نوجواني احتمال اينكه رفتارهاي ضداجتماعي داشته باشند و نيز حالت افسردگي در آنها به وجود آيد، بسيار است لذا به والدين آنها توصيه مي‌شود كه حتما در دوران كودكي براي معالجه اقدام نمايند.

(بيچاره مامان بيتا، نياين بگين به كيان دارو نده‌ها، ولله بالله كيان بيشتر از يكساله كه تحت نظر پزشكه و بايد بايد دارو مصرف كنه)

لینک


خبري نيست

فعلاً هيچ خبري نيست جز اينكه امروز از مهد كيان تماس گرفتن و گفتن مدت خوب بودنش تا ساعت دو بعدازظهر طول كشيده و بعد از اون قابل كنترل نيست، چهار اسفند دوباره وقت دكتر داره، برامون دعا كنين.

راستي عكساي سفر كيش هم گذاشته شد.

لینک


دكتر كيان

يادتونه دوم دي وقت دكتر كيان بود تا ديروز كه 6 بهمن بود و دكتر ميخواست تاثير داروي جديد رو همزمان با رفتنش به مهدكودك بدونه.

صبح قبل از رفتن با مهد تماس گرفتم تا گزارش رفتار كيان رو بگيرم:

من: سلام، حالتون خوبه خانوم ... ، ميخواستم در مورد رفتار كيان تو اين چن روز ازتون بپرسم.

خانوم ...: خانوم پدرام ميشه حضوري صحبت كنيم؟

من‌: راستش فرصتي نيست، چون دارم با خودم ميبرمش دكتر،‌ اگه ميشه برام توضيح بدين. (حالا فكر كنين چه دلشوره‌اي گرفته بودم)

خانوم ...:‌ نميدونم چي بگم ولله، كيان تا ساعت ده صبح خوبه، از ده كه ميگذره، ديگه نميشه كنترلش كرد، صبح كه مياد بايد اول يه ذره پيش خودم بشينه، از كارائي كه ميكنه و خيلي بهش علاقه داره، برداشتن ناگهاني خودكار و مداد از روي ميز منه، ما اينجا مسئول امنيت بچه‌ها هم هستيم، خدائيش خيلي ميترسم (دقيقاً همون حرفائي كه مهد كيارش بهم زده بود)، كاغذاي نقاشي رو پاره ميكنه، پرت ميكنه، توپاي استخر توپو پرت ميكنه تو بخاري ديواري و رو زمين، زده تو گوش مربيش، بهش گفته احمق بيشعور، تف ميكنه، .... خوابش خيلي كمه، بچه‌ها تا ساعت سه ميخوابن، كيان از دو بيداره و همش بيقراره...

(همين چيزائي كه گفت كافي بود كه توانمو از دست بدم و بشينم رو تخت، ناصر كه تازه از حموم دراومده بود، اومد طرفمو و يه ليوان آب داد دستم.)

من: قرصا رو سر همون ساعتا بهش ميدين؟

خانوم ...:‌ بله، فقط خواهش ميكنم يه فكري بكنين كه خداي نكرده اتفاق بدي نيفته.

من:‌ چشم حتماً‌، من همه حرفاي شما رو به دكترش منتقل ميكنم تا ببينيم چه ميشه كرد.

شماهائي كه با من و روحيه من آشنائين ميدونين كه چي شد و چي كشيدم و چه تپش قلبي گرفتم، ناصر هم هي دلداريم ميداد كه درست ميشه و اين حرفا.

همه چيزو واسه دكتر تعريف كردم، اونم تند تند نت برميداشت، و بهم گفت كه متأسفانه بايد دوز دارو رو زياد بكنه چون كيان دچار تكانش شديديه كه حتماً بايد پيگيري بشه ضمن اينكه اصلاً نبايد بار ديگه مهدش عوض بشه، يه نامه هم براي مهد نوشت كه مهر و مومش كرد و من اصلاً نتونستم بخونم چي توش نوشته، دوز دارو رو هم از سه تا نصفه ريتالين، براي 4 روز اول رسوند به 4/3 و از اون بعد سه تا قرص درسته در روز، براي خواب ظهر هم گفت كه مسئله‌اي نيست،‌ مهم خواب شبشه كه با اون 4/1 قرص كلونيديني كه بهش ميديم شكر خدا خوبه.

راستي ديشب هردوشون جاشونو باروني كردن و من دوباره نگران شدم، البته دكتر گفت كه مسئله‌اي نيست و برطرف ميشه، فقط خواهش كرد كه حتماً داروها رو از دسترسشون بردارم.

در مورد مشكل خواهرزاده اون دوست خوبم كه اينجا رو ميخونه هم باهاش صحبت كردم كه بهم گفت اشتباه‌ترين كاري كه كرده اين بوده كه دكتر بچه رو مرتب عوض كرده و به حرف اين و اون گوش داده، شما اگه مرتب با من در تماس باشين و به گفته‌هام عمل كنين خدا بخواد كيان به اون مرحله نميرسه. دوست خوبم اين مطلب رو حتماً‌ به خواهرت بگو عزيزم.

 

 

 

هرچند ديروز اول با استرس شروع شد، ولي رويهم رفته روز بخاطرموندنيي تو ذهنم حك شد.

 

الان به خوندن اين كامنتاي دلگرم كننده همون دوست عزيزم رسيدم:

بیتا جون ، سلام . نمی دونی الان که دارم می نویسم چه حالی دارم ... وقتی داشتم پستتو می خوندم بی اختیار اشک از چشمام سرازیر شده بود ... نمی دونم من باعث نگرانیت شدم یا نه برعکس واقعن این طور که نوشتی دوست داری برات بنویسم !؟... مامان بیتای گلم ... من توی کامنت قبلیم برات نوشتم که اصلن کیان رو با خواهرزاده ی من مقایسه نکنی ... درسته ؟ من فکر می کنم خیلی کامنت کاملی برات گذاشتم ، حتی برات نوشتم که تو این جور موارد هیچ موردی با مورد دیگه کاملن مشابه نیست ... دلم نمی خواد با ناراحتی و خودخوری خودتو آزار بدی ، به همین خاطر سعی کردم کامنتم کامل و گویا باشه تا فقط بهت کمک کنم و در ضمن از تجاربت استفاده کنم ... برات نوشتم که بزرگترین مشکل خواهرم از این شاخه به اون شاخه پریدن بود و اینکه همسرش هم خیلی تو این راه باهاش همکاری نکرد ... اینا رو نوشتم که بهت امید بدم و بدونی که اگر راه رو درست بری و با بابایی کیان دست به دست هم بدین حتمن نتیجه ی بهتری خواهی گرفت ... و بهت آگاهی بدم عزیزم که اگه همین طوری به پیگیری و تلاشت ادامه بدی قطعن نتیجه می گیری و در عین حال اصلن نباید کیان رو به حال خودش رها کنی و به امید بزرگ شدن و خوب شدن تدریجیش در گذر زمان باشی ... بیتای عزیزم من واقعن سعی کردم با حرفام راه رو برات روشن کنم تا واقع بینانه قدم برداری ... خیلی غصه خوردم وقتی دیدم انقدر ناراحت و پریشونی عزیزم ...

بیتای عزیز ... خواهر من چند وقته که پیش یه مشاور می ره که خیلی ها بهش توصیه کردن و جالبه که اون بهش گفته که در درجه ی اول باید روی خودش کار کنه ... بهش گفته بزرگترین مشکل بر سر راه موفقیت در بهبودی پسرش از دست دادن روحیه ی خودشه و اینکه نباید خودشو ببازه ...گفته باید هر جور شده یه زمان مشخصی در طول هفته پسرشو یه جایی بذاره و کمی با همسرش تنها باشه ، و چند ساعتی رو باهم جدا از مسائل و مشکلات خوش باشن و تا جایی که می تونن به هم روحیه بدن و انرژی جمع کنن تا بتونن با مشکلات دست و پنجه نرم کنن ...گفته حتی اگه می تونین اونو پیش کسی بذارین و به یه سفر کوتاه برین ، گفته که به هیچوجه نباید بذارین بنزینتون ته بکشه چون در اون صورت هرگز نمی تونین موفق باشین ... می دونم که خیلی سخته بیتا جون ... ولی عملیه ... باید تلاش کنی عزیزم ... اصلن خودتو نباز ... تو توی یه موقعیت سختی هستی ، خیلی سخت .. ولی مادر بودن بهت توانی می ده که می تونی با همه چیز بجنگی ... من نمی خوام راجع به خودم بنویسم چون مجالش نیست ولی باور کن این حرفا رو انشاوار نمی زنم ... من خودم مشکلی داشتم که حتی برات قابل تصور نیست ولی فقط چون مادر بودم تونستم باهاش بخاطر بچه ام مقابله کنم ... بیتای عزیزم مادر بودن به آدم انرژی و توانی می ده که اگه باورش کنی می تونی کوه رو از جا بکنی ...می دونی چرا این انرژی بی حد و حصره ؟! چون از یک منبع غیر انسانی نشات می گیره ... چون این موهبتیه که خدا به آدم عطا کرده ... من آدم خیلی مذهبی نیستم ... ولی به این باور رسیدم که وقتی مشکلی توی زندگی آدم پدید می یاد که خودت هیچ نقشی توش نداری و قطعن خواست خدا بوده ... به همون اندازه هم بهت شجاعت ، قدرت و تحمل می ده و به این خاطر تو برتر از ادمهای دیگه ای ...یه آدم برگزیده که خدا این ظرفیت رو در وجودش دیده که اونو رشد بده و بهش توان ، صبر ، شجاعت و شهامت رنج کشیدن و ایستادگی رو عطا کنه ... ببین همیشه کسانی که برگزیده ترین ادمها از جانب خدا بودن و البته محبوبتر در نزد خدا بیشترین رنج ها رو متحمل شدن ،رنجهایی که آدمهای عادی حتی شهامت فکر کردن به اونها رو نداشتن ... فقط به خدا امیدوار باش عزیزم ... دیروقته ... توی یه فرصت بهتر برات راجع به خواهرزاده ام و داروهای جدیدش و روند درمانش می نویسم ...مراقب خودت باش...

مرسي دوست خوبم، به آرامش عجيبي رسيدم، بيصبرانه منتظر كامنتاي قشنگت ميمونم.

لینک


مهد كودك جديد

هنوزم كه هنوزه تلفن‌ها و SMSهاي شما دوستاي خوب جوياي حال پسراي منه، از همگيتون خيلي ممنونم. ناصر هفته پيش براي پسرا قربوني كرد، از راهنمائي همتون ممنون.

يكي از دوستاي خيلي خوبم (تازه افتخار آشنائي با ايشون نصيبم شده و شايد دلش نخواد اينجا نامي ازش ببرم) براي من اين پيغامو گذاشته بود:

 

مامان بیتای عزیز، چیزی که باعث شد من خیلی با شما همذات پنداری کنم و همه‌ی آرشیوتونو خوندم این بود که من هم یه خواهرزاده دارم که مشکل کیان رو داره، البته من نمی‌دونم که شما از کی متوجه شدین ولی خواهر من تقریبن از دو سالگی متوجه شد که پسرش بیش فعاله و از همون اول هم دکتر و دارو و درمان شروع شد و یادمه یکی از اولین قرص‌ها ریتالین بود که می‌خورد ... تا به امروز که خواهرزاده‌ی من دوازده سالشه و راستشو بخواین به قدری این روزها مشکلش حاد شده و مراحل بدی رو می‌گذرونه که گاهی خواهرم ساعتها برای من گریه میکنه و به خاطر فشار بیش از حد هفته پیش بیمارستان بستری شد و هممون رو داغون کرده، از طرفی این سومین مدرسه‌ایه که پسرش رو اخراج کردن و دیگه نمی دونه چی کار کنه...به خاطر تجربه ی چنین مساله‌ای خیلی احساستون رو درک می‌کردم و دائم یاد خواهرم می‌افتادم ... برای شما و اون دعا می‌کنم البته خدا رو شکر وضعیت شما با حال و روز خواهرم قابل قیاس نیست ... ولی شما هم برای اون دعا کنید چون فکر کنم شما حتی بهتر از من حال اونو درک می‌کنید ...و جدای از دعا ازتون خواهش می‌کنم اگه راه حلی یا درمان و دکتری می شناسید یا تجربه‌ای دارید که بتونه به خواهرم کمک کنه بهم بگید ... ممنونم

 

من براي اين دوست خيلي عزيزم پيغام گذاشتم (اميدوارم ناراحت نشده باشه كه قسمتي از كامنتشو گذاشتم اينجا)، ولي چي بگم كه ته قلبم لبريز از احساس نگراني براي كيان خودم و خواهرزاده اونه، هر چند كه دكتر به من گفته بود ممكنه تا 12 الي 15 سالگي اين مشكل طول بكشه ولي با اين چيزائي كه اين دوست عزيزم نوشته حالا ديگه مطمئنم كه روزگار خوشي انتظار ما رو نميكشه. خواهرزاده ايشون از سه مدرسه اخراج شده،‌ ولي كيان من با اين سن از دوتا مهد كودك عذرشو خواستن و هنوز به مدرسه نرسيده، هرچند مي‌دونم قياس كار درستي نيست، ولي چه كنم كه يه مادرم، مخصوصاً از اون نوع مادرائي كه از كاه كوه مي‌سازن و زندگي رو به خودشون تلخ ميكنن، بگذريم.

(الان داشتم كامنتامو ميخوندم، از اين دوست عزيزم خيلي ممنونم كه سر صبر و با حوصله براي من كامنت ميذاره، عزيزم نميدوني چقدر براي خواهرزاده‌ت ناراحتم، كاش ميشد كاري از دستم بربياد، تو رو خدا اگه بازم ميتوني برام بنويس كه بدونم بايد چه مراحلي رو طي كنم، مرسي)

اينا رو براي شما دوستاي عزيزم مي‌نويسم كه خيلي سعي در دلداري دادن من دارين و فكر ميكنين كه مسئله اون قدرا هم بغرنج نيست، ولي باور كنين كه اصلاً‌ آسون نيست و فكر كردن بهش هم خيلي زجرآوره، مخصوصاً‌ كه پسرا دوقلو باشن و دائم در حال قياس شدن با هم.

مشكل شب ادراري همچنان در كيان مشهوده، جالبه كه دو سه شبه در حال بيداري وقتي تو تختشه اين اتفاق ميفته و اين مسئله خيلي نگرانم كرده، هر چند كه دكتر ميگه طبيعيه و خوب ميشه، ولي .....

كيارش شكر خدا هيچ مشكلي نداره، خوب اينم به اين دليله كه نسبت به كيان قرص كمتري خورده بود..

شب تاسوعا خاله نوشين و عمو محمود و هستي اومدن ديدن پسرا و براشون ماشين آورده بودن،‌ از اون ماشينائي كه به اين آسونيا خراب نميشه و فقط دوساعت وقت برد كه ناصر و محمود سرهم بنديشون كنن (كجائي خاله نوشين كه ببيني از اون ماشين خبري نيست).

 

 

رفته تو بغل عمو محمودش

 

 

روز تاسوعا از صبح چنان بلائي سر من آوردن كه ديگه نفسم در نميومد، با اينحال كه ناصر از صبح رفته بود هيأت خودشون تو خيابون مدائن، برگشت و كيان رو با خودش برد و شب ساعت يك نيمه‌شب رسيد خونه. بماند كه فسقلي چه آتيشي كه نسوزونده بوده و هيشكي باورش نميشده دوشب اين بچه در حالت نيمه‌بيهوشي بسر ميبرده.

 

 

 

 

 

باورتون نميشه تو خونه چقدر به من و كيارش خوش گذشت، آخه معمولاً كمتر پيش مياد كه ما دوتا تنها باشيم، و اين دو ماه اخير من همش با كيان وقت گذروندم. هي رفت و اومد بوسم كرد، نازم كرد، برام عشوه اومد، خلاصه نميدونين چه جوري به من چسبيده بود و يه لحظه ازم جدا نميشد، منم كه ميديدم كيان دور و برم نيست كه بخوام ملاحظه كنم، تا تونستم چلوندمش و خوردمش.

كيارش: مامان دوسِت دارم خيلي خيلي خيلي خيلي.

من:‌ پسرم منم خيلي دوسِت دارم.

كيارش: مامان ببين برات نقاديه (نقاشيه) حُدِينگ (حسين) چِكيدم (كشيدم).

من: مرسي عزيزم اين چيه؟

كيارش: اين اسب حُدِينگه ديگه.

من‌: كيارش بيا پشت پنجره، دسته رو ميبيني دارن براي امام حسين عذاداري ميكنن.

كيارش: آره مامان ميدونم، خاله صفورا بهمون گفته. فردا منم ميبري بيرون ببينم.

من‌: آره پسرم حتماً، بشرط اينكه زود بخوابي.

ساعت 11:30 شب بدون اينكه بهانه بگيره رفت و خوابيد.

 

 

از عشق امام حُدِينگ چه زود خوابش برده

روز عاشورا اصلاً دلم نميخواست از خونه دربيام بيرون مخصوصاً كه ناصر هم خيلي از دست كيان ناراحت بود، ولي دلشم نميومد ما رو تنها بذاره بخونه، اين بود كه بعد از كلي نصيحت و پند و اندرز راهيه خ مدائن شديم.

كيارش: كيان ببين دارن براي حُدِينگ شعر ميخونن.

من:‌ مامان شعر نميخونن، عزاداري ميكنن.

اگه شما كيان و كيارش رو ديدين منم ديدم، دائم در حال رفت و آمد بين خيابون و پله‌هاي زيرزمين بودن كه ناصر و دوستاش اونجا در حال آماده كردن شيركاكائو، چائي، شربت، سيب‌زميني پخته همراه با گلپر و نون سنگك (نميدونين چه قيامتي بود، منكه فكر نميكردم ملت 50 كيلو سيب‌زميني رو در عرض يكساعت تموم كنن، ولي ظاهراً خيلي به مذاقشون خوش اومده بوده. اين مسئله رو هم ناصر و دوستاش سال پيش كه رفته بودن هيأت بازار ديده بودن و خودشون امسال به اجرا درآوردن) بودن.

بعد از خوردن ناهار ديدم ديگه جاي ما اونجا نيست، هرچند كه خيلي اصرار داشتن كه براي شام غريبان هم بمونيم ولي چون مادرشوهرم هم شله‌زرد داشت و دست تنها بود تصميم گرفتيم بريم اونجا.

 

 

 

از اونجائيكه هر آن امكان داره براي اون كار باهام تماس بگيرن (زهي خيال باطل)، تصميم گرفتيم از اول بهمن دوباره كيان رو ببريم مهد. البته نظر دكترش هم همين بود، شنبه آينده دوباره وقت دكتر داره و اين بهترين فرصته تا كيان خودشو تو مهد نشون بده و ببينيم چقدر داروها تأثير داشته.

از روزيكه قرصاي خواب خودشو قاطيه قرصاي ديگه خورده ناصر حاضر نشد دوباره اونا رو تهيه كنه، در نتيجه معمولاً تا يك و دو نيمه شب تو جاش وول ميخوره، به خاطر همين مسئله ديروز صبح كه اول بهمن بود به زور ساعت 10:30 صبح از تخت آوردمش پائين و بعد از صبحانه رفتيم مهد كودك چلچله، همون كه تو خيابون سردار جنگله.

چنان به من چسبيده بود و بغض كرده بود انگار كه تا حالا پاشو تو مهدكودك نذاشته، منم يه ساعت دور و برش بودم تا عادت كنه، ماشين خاله نوشين رو هم با خودش برده بود مهد، خلاصه من تمام وضعيت كيان رو براشون توضيح دادن، حتي با مربي كلاسشون (خاله الهام) كه ظاهراً 4-5 تا بچه بيشتر تو كلاسش نيستن هم صحبت كردم و كاملاً توجيهشون كردم.

بعدازظهر كه برگشت خونه ديدم بله، از ماشين كه خبري نيست:

من: كيان ماشينت چي شده؟

كيان: مامان يه بچه‌اي انداختش شكست.

من: مطمئني مامان جون كار بچه‌هه بوده، منكه به شما گفتم ماشينو نبر، نديدي چقدر بابا و عمو محمود براي درست كردنش زحمت كشيدن.

كيان:‌ مامان اشكالي نداره به خاله نوشين ميگم دوباره بخره (بيچاره خاله نوشين، با اين همه اُرداي شما چكار كنه)

من:‌ پسرم با كسي كه دعوات نشد، كسي رو نزدي، چيزي رو پاره نكردي؟

كيان: مامان يه بچه كوشولو (كوچولو) اومد طرفم، منم هلش دادم.

من (تو دلم): خدا بخير بگذرونه پس از اينجا هم بيرونت ميكنن.

تا شب با دلشوره گذشت، شب شده موقع خواب، واي مگه ميخوابه، باور ميكنين ساعت يك نيمه شب بزور خوابيد، صبح هم ناصر با گريه از خونه بردش بيرون.

ساعت 10 صبح موبايلم زنگ خورد:

ناشناس: سلام خانوم پدرام، از مهد چلچله تماس ميگيرم.

من (يا ابالفضل، ديگه چي شده، خدايا خودت رحم كن): سلام خانوم، حالتون خوبه، طوري شده؟؟

خانوم ....: راستش ميخواستم در مورد بعضي از كاراي كيان سؤال كنم ببينم تو مهد قبلي هم همينطور بوده؟

من:‌ بفرمائين خانوم در خدمتم.

خانوم ....: ديروز كيان دائماً دور و بر خودم بود و تو كلاس بند نميشد، امروز هم كه هرچي بهش ميديم براي نقاشي و كتاب خوندن و .... يا پرت ميكنه يا پاره ميكنه، تو مهد قبلي هم همينطوري بوده؟

من: راستش تو مهد قبلي هم يه همچين كارائي رو با شدت زياد و كم انجام ميداده ولي يه دوره‌اي كه داروها اثر خوبي داشتن خيلي بهتر بوده، الان تقريباً يه ماهه كه داروش عوض شده و دكتر ميخواد بدونه تو مهد جديد كه كيارش هم پيشش نيست رفتارش چطوره، تو رو خدا بيشتر مراقبش باشين يه وقت به بچه‌هاي ديگه آسيبي نرسونه و مكالمه رو قطع كردم.

از اون موقع سردرد شديد دارم تا الان كه دارم اينا رو مينويسم بلكه يه كم تأثير كنه، شما رو بخدا براي من و كيان خيلي دعا كنين، فكر كنم آخر سر كارم به تيمارستان بكشه، خدا خودش رحم كنه.

 

 

اولين خرابكاري رسمي كيان رو ديوار اتاق خودشون

 

 

اينو ديگه نميدونم كار كدومشون بوده، ميندازن گردن همديگه، متوجه شدين كه چيه؟

دسته همون وسيله ورزشيه كه ناصر برام خريده بود، AB KING، از بيجائي مجبور شدم بزارمش تو اتاق پسرا، اونام با بيرحمي تمام لاستيك دور دسته‌شو كندن

 

 

آخه پسرم عينك مامان رو چشم تو چكار ميكنه؟

لینک


 
سمت چپ، كيان
قل اول: 050/3 كيلو گرم
سمت راست، كيارش
قل دوم: 250/3 كيلو گرم
هر دو با 50 سانت قد
متولد دوشنبه 6 مرداد 1382
بيمارستان باهر
دكتر پرويز خيرابي
*****************
هديه‌هايي دوست‌داشتني
از جانب خدا
براي مامان بيتا و بابا ناصر
*****************
كيان يه بچه بيش‌فعاله كه
از مهر 85 دارو مصرف ميكنه
يعني از سه سال و دوماهگي

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386

پیوندها
ايليا و مامان سميه
ايليا و مامان سميه 1
آرش و مامان آرزو
آنديا و مامان مژگان
اميرمهدي
كيارش و مامان سحر
كيارش وروجك
دل‌آرام و مامان الهام
فاطمه و مامان مرجان
محمدحسين و مامان شهرزاد
پرنيان و مامان پيروزه
جينا و مامان مهرنوش
مهديار و مامان ثمانه
ماهان و مامان مرجان
عسل و غزل و مامان روژين
مهديار و مامان مريم
پگاه و پويا و پايا و مامان گيتي
ارغوان و مامان نازنين
باران و مامان نسترن
بهار و مامان منصوره
بهنيا و مامان نوشين
آرتاجون
پويان و مامان معصومه
كيانا و رايان و مامان نهال
عرشيا و مليكا و مامان اعظم
رادين و مامان مهرك
كاميار و مامان بلفي
ايليا و مامان مريم
ترنم و مامان آرزو
حميدرضا و مامان نيره
يونا و مامان ليلي
پگاه و پارسا و مامان سارا
سارا و مامان ونوشه
محمدمهدي و مامان نگار
كيا
پريسا و مامان پروانه
نيروانا و مامان آيتك
ديبا و پرند
هيراد
بولک و لولک
نويد و مامان شهين
ارشيا و مامان هاله
By Blogard
آوا و مامان شاپرك
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
فروشگاه اینترنتی
:: طراح قالب::

پیوندهای روزانه
وبلاگ قبليمون
دل نوشته‌هاي مامان بيتا
هستي عشق خاله
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ

لینک خود را اضافه کنید منو لینک کن