| هنوزم كه هنوزه تلفنها و SMSهاي شما دوستاي خوب جوياي حال پسراي منه، از همگيتون خيلي ممنونم. ناصر هفته پيش براي پسرا قربوني كرد، از راهنمائي همتون ممنون.
يكي از دوستاي خيلي خوبم (تازه افتخار آشنائي با ايشون نصيبم شده و شايد دلش نخواد اينجا نامي ازش ببرم) براي من اين پيغامو گذاشته بود:

مامان بیتای عزیز، چیزی که باعث شد من خیلی با شما همذات پنداری کنم و همهی آرشیوتونو خوندم این بود که من هم یه خواهرزاده دارم که مشکل کیان رو داره، البته من نمیدونم که شما از کی متوجه شدین ولی خواهر من تقریبن از دو سالگی متوجه شد که پسرش بیش فعاله و از همون اول هم دکتر و دارو و درمان شروع شد و یادمه یکی از اولین قرصها ریتالین بود که میخورد ... تا به امروز که خواهرزادهی من دوازده سالشه و راستشو بخواین به قدری این روزها مشکلش حاد شده و مراحل بدی رو میگذرونه که گاهی خواهرم ساعتها برای من گریه میکنه و به خاطر فشار بیش از حد هفته پیش بیمارستان بستری شد و هممون رو داغون کرده، از طرفی این سومین مدرسهایه که پسرش رو اخراج کردن و دیگه نمی دونه چی کار کنه...به خاطر تجربه ی چنین مسالهای خیلی احساستون رو درک میکردم و دائم یاد خواهرم میافتادم ... برای شما و اون دعا میکنم البته خدا رو شکر وضعیت شما با حال و روز خواهرم قابل قیاس نیست ... ولی شما هم برای اون دعا کنید چون فکر کنم شما حتی بهتر از من حال اونو درک میکنید ...و جدای از دعا ازتون خواهش میکنم اگه راه حلی یا درمان و دکتری می شناسید یا تجربهای دارید که بتونه به خواهرم کمک کنه بهم بگید ... ممنونم
من براي اين دوست خيلي عزيزم پيغام گذاشتم (اميدوارم ناراحت نشده باشه كه قسمتي از كامنتشو گذاشتم اينجا )، ولي چي بگم كه ته قلبم لبريز از احساس نگراني براي كيان خودم و خواهرزاده اونه، هر چند كه دكتر به من گفته بود ممكنه تا 12 الي 15 سالگي اين مشكل طول بكشه ولي با اين چيزائي كه اين دوست عزيزم نوشته حالا ديگه مطمئنم كه روزگار خوشي انتظار ما رو نميكشه. خواهرزاده ايشون از سه مدرسه اخراج شده، ولي كيان من با اين سن از دوتا مهد كودك عذرشو خواستن و هنوز به مدرسه نرسيده، هرچند ميدونم قياس كار درستي نيست، ولي چه كنم كه يه مادرم، مخصوصاً از اون نوع مادرائي كه از كاه كوه ميسازن و زندگي رو به خودشون تلخ ميكنن، بگذريم.
(الان داشتم كامنتامو ميخوندم، از اين دوست عزيزم خيلي ممنونم كه سر صبر و با حوصله براي من كامنت ميذاره، عزيزم نميدوني چقدر براي خواهرزادهت ناراحتم، كاش ميشد كاري از دستم بربياد، تو رو خدا اگه بازم ميتوني برام بنويس كه بدونم بايد چه مراحلي رو طي كنم، مرسي)
اينا رو براي شما دوستاي عزيزم مينويسم كه خيلي سعي در دلداري دادن من دارين و فكر ميكنين كه مسئله اون قدرا هم بغرنج نيست، ولي باور كنين كه اصلاً آسون نيست و فكر كردن بهش هم خيلي زجرآوره، مخصوصاً كه پسرا دوقلو باشن و دائم در حال قياس شدن با هم.
مشكل شب ادراري همچنان در كيان مشهوده، جالبه كه دو سه شبه در حال بيداري وقتي تو تختشه اين اتفاق ميفته و اين مسئله خيلي نگرانم كرده، هر چند كه دكتر ميگه طبيعيه و خوب ميشه، ولي .....
كيارش شكر خدا هيچ مشكلي نداره، خوب اينم به اين دليله كه نسبت به كيان قرص كمتري خورده بود..
شب تاسوعا خاله نوشين و عمو محمود و هستي اومدن ديدن پسرا و براشون ماشين آورده بودن، از اون ماشينائي كه به اين آسونيا خراب نميشه و فقط دوساعت وقت برد كه ناصر و محمود سرهم بنديشون كنن (كجائي خاله نوشين كه ببيني از اون ماشين خبري نيست ).

رفته تو بغل عمو محمودش

روز تاسوعا از صبح چنان بلائي سر من آوردن كه ديگه نفسم در نميومد، با اينحال كه ناصر از صبح رفته بود هيأت خودشون تو خيابون مدائن، برگشت و كيان رو با خودش برد و شب ساعت يك نيمهشب رسيد خونه. بماند كه فسقلي چه آتيشي كه نسوزونده بوده و هيشكي باورش نميشده دوشب اين بچه در حالت نيمهبيهوشي بسر ميبرده.


باورتون نميشه تو خونه چقدر به من و كيارش خوش گذشت ، آخه معمولاً كمتر پيش مياد كه ما دوتا تنها باشيم، و اين دو ماه اخير من همش با كيان وقت گذروندم. هي رفت و اومد بوسم كرد، نازم كرد، برام عشوه اومد، خلاصه نميدونين چه جوري به من چسبيده بود و يه لحظه ازم جدا نميشد، منم كه ميديدم كيان دور و برم نيست كه بخوام ملاحظه كنم، تا تونستم چلوندمش و خوردمش. 
كيارش: مامان دوسِت دارم خيلي خيلي خيلي خيلي.
من: پسرم منم خيلي دوسِت دارم.
كيارش: مامان ببين برات نقاديه (نقاشيه) حُدِينگ (حسين) چِكيدم (كشيدم).
من: مرسي عزيزم اين چيه؟
كيارش: اين اسب حُدِينگه ديگه.
من: كيارش بيا پشت پنجره، دسته رو ميبيني دارن براي امام حسين عذاداري ميكنن.
كيارش: آره مامان ميدونم، خاله صفورا بهمون گفته. فردا منم ميبري بيرون ببينم.
من: آره پسرم حتماً، بشرط اينكه زود بخوابي.
ساعت 11:30 شب بدون اينكه بهانه بگيره رفت و خوابيد.

از عشق امام حُدِينگ چه زود خوابش برده
روز عاشورا اصلاً دلم نميخواست از خونه دربيام بيرون مخصوصاً كه ناصر هم خيلي از دست كيان ناراحت بود، ولي دلشم نميومد ما رو تنها بذاره بخونه، اين بود كه بعد از كلي نصيحت و پند و اندرز راهيه خ مدائن شديم.
كيارش: كيان ببين دارن براي حُدِينگ شعر ميخونن.
من: مامان شعر نميخونن، عزاداري ميكنن.
اگه شما كيان و كيارش رو ديدين منم ديدم، دائم در حال رفت و آمد بين خيابون و پلههاي زيرزمين بودن كه ناصر و دوستاش اونجا در حال آماده كردن شيركاكائو، چائي، شربت، سيبزميني پخته همراه با گلپر و نون سنگك (نميدونين چه قيامتي بود، منكه فكر نميكردم ملت 50 كيلو سيبزميني رو در عرض يكساعت تموم كنن، ولي ظاهراً خيلي به مذاقشون خوش اومده بوده. اين مسئله رو هم ناصر و دوستاش سال پيش كه رفته بودن هيأت بازار ديده بودن و خودشون امسال به اجرا درآوردن) بودن.
بعد از خوردن ناهار ديدم ديگه جاي ما اونجا نيست، هرچند كه خيلي اصرار داشتن كه براي شام غريبان هم بمونيم ولي چون مادرشوهرم هم شلهزرد داشت و دست تنها بود تصميم گرفتيم بريم اونجا.
از اونجائيكه هر آن امكان داره براي اون كار باهام تماس بگيرن (زهي خيال باطل )، تصميم گرفتيم از اول بهمن دوباره كيان رو ببريم مهد. البته نظر دكترش هم همين بود، شنبه آينده دوباره وقت دكتر داره و اين بهترين فرصته تا كيان خودشو تو مهد نشون بده و ببينيم چقدر داروها تأثير داشته.
از روزيكه قرصاي خواب خودشو قاطيه قرصاي ديگه خورده ناصر حاضر نشد دوباره اونا رو تهيه كنه، در نتيجه معمولاً تا يك و دو نيمه شب تو جاش وول ميخوره، به خاطر همين مسئله ديروز صبح كه اول بهمن بود به زور ساعت 10:30 صبح از تخت آوردمش پائين و بعد از صبحانه رفتيم مهد كودك چلچله، همون كه تو خيابون سردار جنگله.
چنان به من چسبيده بود و بغض كرده بود انگار كه تا حالا پاشو تو مهدكودك نذاشته، منم يه ساعت دور و برش بودم تا عادت كنه، ماشين خاله نوشين رو هم با خودش برده بود مهد، خلاصه من تمام وضعيت كيان رو براشون توضيح دادن، حتي با مربي كلاسشون (خاله الهام) كه ظاهراً 4-5 تا بچه بيشتر تو كلاسش نيستن هم صحبت كردم و كاملاً توجيهشون كردم.
بعدازظهر كه برگشت خونه ديدم بله، از ماشين كه خبري نيست:
من: كيان ماشينت چي شده؟
كيان: مامان يه بچهاي انداختش شكست.
من: مطمئني مامان جون كار بچههه بوده، منكه به شما گفتم ماشينو نبر، نديدي چقدر بابا و عمو محمود براي درست كردنش زحمت كشيدن.
كيان: مامان اشكالي نداره به خاله نوشين ميگم دوباره بخره (بيچاره خاله نوشين، با اين همه اُرداي شما چكار كنه)
من: پسرم با كسي كه دعوات نشد، كسي رو نزدي، چيزي رو پاره نكردي؟
كيان: مامان يه بچه كوشولو (كوچولو) اومد طرفم، منم هلش دادم.
من (تو دلم): خدا بخير بگذرونه پس از اينجا هم بيرونت ميكنن.
تا شب با دلشوره گذشت، شب شده موقع خواب، واي مگه ميخوابه، باور ميكنين ساعت يك نيمه شب بزور خوابيد، صبح هم ناصر با گريه از خونه بردش بيرون.
ساعت 10 صبح موبايلم زنگ خورد:
ناشناس: سلام خانوم پدرام، از مهد چلچله تماس ميگيرم.
من (يا ابالفضل، ديگه چي شده، خدايا خودت رحم كن): سلام خانوم، حالتون خوبه، طوري شده؟؟
خانوم ....: راستش ميخواستم در مورد بعضي از كاراي كيان سؤال كنم ببينم تو مهد قبلي هم همينطور بوده؟
من: بفرمائين خانوم در خدمتم.
خانوم ....: ديروز كيان دائماً دور و بر خودم بود و تو كلاس بند نميشد، امروز هم كه هرچي بهش ميديم براي نقاشي و كتاب خوندن و .... يا پرت ميكنه يا پاره ميكنه، تو مهد قبلي هم همينطوري بوده؟
من: راستش تو مهد قبلي هم يه همچين كارائي رو با شدت زياد و كم انجام ميداده ولي يه دورهاي كه داروها اثر خوبي داشتن خيلي بهتر بوده، الان تقريباً يه ماهه كه داروش عوض شده و دكتر ميخواد بدونه تو مهد جديد كه كيارش هم پيشش نيست رفتارش چطوره، تو رو خدا بيشتر مراقبش باشين يه وقت به بچههاي ديگه آسيبي نرسونه و مكالمه رو قطع كردم.
از اون موقع سردرد شديد دارم تا الان كه دارم اينا رو مينويسم بلكه يه كم تأثير كنه، شما رو بخدا براي من و كيان خيلي دعا كنين، فكر كنم آخر سر كارم به تيمارستان بكشه، خدا خودش رحم كنه.

اولين خرابكاري رسمي كيان رو ديوار اتاق خودشون

اينو ديگه نميدونم كار كدومشون بوده، ميندازن گردن همديگه، متوجه شدين كه چيه؟
دسته همون وسيله ورزشيه كه ناصر برام خريده بود، AB KING، از بيجائي مجبور شدم بزارمش تو اتاق پسرا، اونام با بيرحمي تمام لاستيك دور دستهشو كندن

آخه پسرم عينك مامان رو چشم تو چكار ميكنه؟
|