پينوشت:
اول از همه ميخواستم خبر بدم كه ما ديشب با رضايت شخصي خودمون پسرا رو مرخص كرديم و 2 نيمه شب اومديم خونه، و اما شرح ماجرا:
زمان: 8 صبح روز جمعه 21 ديماه 1386
با صداي كلنگي كه كارگراي افغاني به در و ديوار طبقه ششم كه محل سكونت ماست، ميزنن (تازه يادشون افتاده ديوارا رو سنگ كنن)، همهمون بيدار ميشيم، ولي از اونجائي كه شب قبلش مادرم عروسمونو پاگشا كرده بود و من ساعت 3 نيمهشب رسيدم خونه قادر نيستم چشامو باز كنم، ناصر طبق معمول هر جمعه با پسرا بيداره و بعد از صبحانه و گذاشتن كارتون براي اونا دوباره احساس خوابآلودگي ميكنه و برميگرده تو اتاق و با خيال راحت در اتاقم ميبنده، اين درحاليه كه من اصلاً متوجه هيچي نبودم.
با سر و صداي پسرا ساعت 5/11 صبح بلند شديم و از اتاق رفتيم بيرون، ناصر داد كشيد اينجا چه خبره، دوتائي مثل موش ترسيدن و فرار كردن تو اتاقشون، چشتون روز بد نبينه، وقتي ديدم ناصر داره رو اوپن آشپزخونه رو نگاه ميكنه قلبم ريخت پائين.
رفتم جلو، آبكش كوچيكي كه قرصاي روزانهمونو توش ميذارم اين شكلي بود.

قرصاي آبي كمرنگ 10 ميلي آميتريپتيلين (ضد افسردگي و آرامبخش خودم) پائين ظرف، قرصاي قهوهاي بالاي اونا ب كمپلكس، سه تا سبز پررنگ بالاي اون كلر دياز پوكسايد (ضد افسردگي و آرامبخش خودم)، يه دونه زرد كمرنگ بالاي اون فوليك اسيد، دوتا قرص سمت راستي سايمتدين (مخصوص معده)، دوتا قرص سمت چپ بالا سرماخوردگي كودكان، دوتا صورتي پائيني مولتي ويتامين.
اصل كاريا كه بستههاي خاليش بود ولي از خود قرصا خبري نبود: حدود 7-8 تا قرص ريتالين كيان + 7-8 تا قرص كلونيدين كه دكتر شبي يك چهارم براي خواب كيان داده بود + 9 تا قرص اسپيرينولاكتون كه دكتر تيروئيدم به خودم داده بود، كاملاً غيب شده بودن. يه تعداد از قرصاي آميتريپ تيلين و سرماخوردگي و ب كمپلكس هم نبود.
اينورو بگرد، اونورو بگرد، حالا هي آدرس اشتباهي هم ميدن، زير گازه، زير سينكه، حالا جالبه كه قرص اسپيرينولاكتون خودمو از روي ماكروفر كه روي ماشين لباسشوئي قرار داره برداشته بودن، شيشه آب هر دو هم خالي، هي هم انكار ميكنن كه قرص خوردن، بعد از نيم ساعت كلنجار رفتن، دوباره رفتيم تو اتاقشون، من نشستم رو تخت كيارش پيش اون و ناصر هم نشست پيش كيان رو تختش، چشمم افتاد به كيان كه داره با ناصر حرف ميزنه ولي نميدونين چشاش چه جوري داشت ميرفت رو هم ضمن اينكه احساس كردم گوشههاي دهنش داره به سمت پائين كش مياد. حالا چه جوري شروع كردم به جيغ و داد و گريه بماند، كيارش هم خيلي ترسيده بود و با گريه ميگفت همه قرصا رو كيان خورده، خدا ميدونه چه جوري زنگ زدم به زنعموم كه خودشو برسونه، با دخترعموم سريع اومد بالا و تا كيانو ديد گفت بجنبين، ناصر كه با كيان رفت بعد از كلي كلنجار رفتن با كيارش كه مطمئن شم خورده يا نخورده، زنعموم بهم گفت اين ترسيده و محتاط تر از اونه كه خورده باشه، بذار يه كم بگذره.
بعد از اينكه زنعموم رفت پائين سريع به مامانم و مادرشوهرم خبر دادم، دلم نيومد به نوشين زنگ بزنم چون ميدونستم ديروقت اومديم و حتماً خوابه، اگه چيزي بگم ممكنه يا كتف و گردنش بگيره يا سريع سردرد بشه (خيلي حساسه)، حالا مامانم پشت تلفن چه گريهاي ميكنه بماند، رضا زير دوش آب از صداي مامان كه موضوع رو فهميده چه گريهاي كرده و چشاش قرمز شده بماند، مادر شوهرماينا چه حالي شدن بماند، از همه بدتر حال خودم كه ناصر موبايلو جواب نميده، دلم مونده پيش اون، از يه طرفم كيارش كه نگرانشم.
مامانه زنگ زد به نوشين و خبرش كرد، نوشين هم سريع محمود رو دنبال ناصر روونه كرد، البته يه بار با ناصر صحبت كردم و گفته بود يكي دوتا بيمارستان قبولش نكردن و گفتن حتماً بايد برين لقمان.
كيارشو برداشتم و رفتم پائين خونه عموم اينا، زنعمو هم از روي محبت اول يه ليوان شير داد به كيارش و بعد هم يه بشقاب عدسي، اونم با چه اشتهائي داشت ميخورد، آخه قبل از اينكه بفهميم قرص خوردن قرار بود تنبيه بشن و اون روز از ناهار و شام خبري نباشه، اونا هم بناي گريه گذاشته بودن كه ما غذا ميخوايم، حالا كيارش با اشتهاي تمام داشت غذا ميخورد.
گفت مامان جيش دارم، بردمش دستشوئي، بيرون كه اومد جلوي دستشوئي خورد زمين، بلندش كردم ديدم چشاش داره ميره رو هم ضمن اينكه همش ميگه بت من سالم ميخوام و هي لباشو غنچه ميكنه به سمت بيرون با يه وضعي، زدم تو سر خودم، تو همين لحظه پسرعمو بزرگم كه خيلي كيارشو دوس داره از بيرون اومد، تا موضوع رو فهميد سريع زنگ زديم آژانس و با هم راه افتاديم سمت بيمارستان، تو ماشين هم خيلي سعي كرديم كه خوابش نبره.
محمود دم بيمارستان اومد دنبالمون، كيانو شستشوي معده داده بودن و تو بخش بستري شده بود، البته بعد از گرفتن آزمايش خون كه مطمئن شده بودن جذب شده. چي بگم، چي كشيديم، چن جاي دست اين بچه رو واسه زدن آنژيوكت سوراخ كردن تا تونستن خون بگيرن و براي زدن سرم آمادهش كنن، قبلش هم كه شلنگ انداختن تو بينيش واي چه خوني زد بيرون حالا هي داره التماس ميكنه، تورو جون مادرت ببخشين، مامان و بابا ببخشين، به تو رو خدا ببخشين، خلاصه بچم همه چيو قاطي كرده بود، محمود سرشو گرفته بود، رضا افتاده بود رو دستاش و شكمش، ناصر هم پاهاشو نگه داشته بود، مادر شوهر و پدرشوهرم كه دل نداشتن بيان تو اتاق، خواهرشوهرم هم رفته بود بالا پيش كيان و يه دل سير گريه كرده بود، فقط بهمون گفتن كه نبايد چيزي ميدادين ميخورد كه امكان جذبش زيادتر شده، اگر يكي دوساعت دير كرده بودين مخصوصاً در مورد كيان ممكن بود كار از كار بگذره، خلاصه بعد از كلي آزمايش ادرار و خون برديمش تو بخش، حالا ميخوايم لباس بيمارستانو تنش كنيم كه بهيچوجه راضي به پوشيدن نشد و ميگفت دخترونهس.
رفتيم بالا ديدم كيان هنوز داره گريه ميكنه و بت من ميخواد خلاصه بعد از كلي قربون صدقه رفتن راضي شد كه استراحت كنه، دوتا مانيتور هم بهشون وصل كردن كه ضربان قلبشونو كنترل كنن.



تا صبح كيان سه دفعه افت فشار داشت كه سريع با آمپول رفعش كردن، هر نيمساعت به نيمساعت هم فشارشون كنترل ميشد، صبح كه دكتر بخش اومد فقط در مورد قرص آميتريپتيلين خيلي اظهار نگراني كرد، واقعاً هم نميدونستيم چن تا از اون خوردن و دقيقاً كي چي خورده، ظاهراً نشستن و هرچي دلشون خواسته به هم تعارف كردن و ميل كردن.
به ناصر ميگم بايد حسابي مراقب باشيما، پسراي ما كه تو اين سن خودكشي كردن واي به حال بعدها، ميخنده.
صبح ديروز بهشون مسهل دادن، بعد از اينكه يه بار شكمشون كار كرد، آبميوه خوردن، ناهار سوپ خوردن، از نزديك ظهر تا 9 شب همينطوري ناصر بنده خدا يه پاش تو اتاق بوده يه پاش تو دستشوئي. شام هم بهشون ماكاروني دادن.
ديروز ظهر ديدم اصلاً كشش ندارم و نميتونم رو پام وايسم، اين بود كه برگشتم خونه و از دو تا پنج بعدازظهر بيهوش افتادم، تند تند كارامو كردم كه ناصر يه بار گفت بيا، يه بار گفت نيا، يه بارم زنگ زد كه گفتن حتماً بايد يه خانوم پيشتون باشه.
ساعت 12 شب كه رسيدم بيمارستان ناصرو از بخش بيرون كردن، اينجا بود كه كيارش بخشو گذاشت رو سرش، حالا هرچي ميگيم بابا ما ديشبم با هم بوديم، واقعاً يه نفر از پس اينا بر نمياد به كلهشون فرونميرفت، منم عصباني شدم و داد زدم اصلاً مرخصمون كنين، ناصر هم تا ديد اينطوريه سريع رضايتنامه رو امضاء كرد و بعد از يكساعت دوندگي با بيكلهگي كامل پسرا رو آورديم خونه، البته خطر اصلي رفع شده بود و دكتر ميخواست فقط براي ريتم قلبشون تحت نظر باشن كه خدا رو شكر از ساعت 10 صبح كه پا شدن فوقالعاده خوبن و كيان همينطور بدو بدو داره، اين بود كه مجبور شدم نصف ريتالينشو بهش بدم، دكتر گفته بود از امروز ميتونيم شروع كنيم. الانم خوابن.
از ليلي مامان يوناي عزيزم خيلي ممنونم كه زحمت كشيد و از اهواز باهام تماس گرفت، همينطور بهانه عزيزم كه ديشب برام شمارهشو گذاشته بود و يه بار تماس گرفتم كه برنداشت، حالا بازم باهاش تماس ميگيرم، همينطور از همه شما دوستاي خوبم كه همتون نه يه بار بلكه چن بار باهام در تماس بودين، ممنونم كه به يادمون بودين و دعامون كردين.
الان دارم كامنتامو چك ميكنم بينهايت ممنونم از مامان رادين عزيزم، سميه مامان ايليا (ستاره طلائي)، شيلا، ريحانه مامان نيما، ثمانه مامان مهديار، زهرا مامان ريحانه، مامان آرتا، شهرزاد مامان شرمينه، مريم مامان ايليا، نازنين مامان ارغوان، سحر مامان كيارش، سارا مامان پگاه و پارسا، نهال عزيزم ...
شايد نتونم براي همتون كامنت بذارم، ولي از همينجا تشكر قلبي منو پذيرا باشين دوستاي مهربونم.
اميدوارم از اين اتفاقات براي هيچ بچهاي پيش نياد. اينم چن تا عكس از دوروز بستري بودن پسرا.
راستي دوستاي خوبم من لينكاي دوستاي بلاگفا رو توي قسمت اصلي وبلاگ قرار دادم و از اونجا چكتون ميكنم چه اينجا چه وبلاگ خودم، ساير دوستاني كه تو بلاگفا نيستن اينجا ديده ميشن...








كيان ديروز خيلي صورتش پف داشت كه شكر خدا امروز خيلي بهتره.