تبليغاتX
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين وبلاگ
خدايا ممنونم

دوستاي خوبم از اينكه اينهمه به ما لطف داشتين خيلي ممنونم، واقعاً نميدونم با چه زبوني ازتون تشكر كنم، مخصوصاً‌ از شنيدن صداي بهانه گلم كه خيلي ذوق‌زده شدم، انقدر صداي گيرا و جذاب و دلنشيني داشت كه دلم ميخواست اون حرف  ميزد و منم فقط گوش ميكردم، عين نوشته‌هاش.

همتون ازم خواسته بودين زودتر بيام و خبر بدم، هر چند كه خيلي تو حس و حال نوشتن نيستم و انگار هنوز كه هنوزه تو شوكم ولي ديدم انصاف نيست شما عزيزانو تو نگراني بذارم.

خيال همگي راحت باشه، چون به لطف و مرحمت خدا در اين ماه عزيز، خدا خودش پسراي منو صحيح و سالم بهم برگردوند. اگه باور ندارين ميتونين از بهانه جون بپرسين، شاهده وقتي داشتم باهاش حرف ميزدم به چه نفس نفسي افتاده بودم و دنبالشون بودم تا چاقوئي رو كه از روي ميز پذيرائي برداشته بودن و باهاش همديگه رو تهديد ميكردن از دستشون در بيارم، خدايا خودت به داد من برس، بتونم اين دوتا رو صحيح و سالم بزرگ كنم.

ميدونين تو بيمارستان به چي فكر ميكردم، به اينكه دوست خواهرم زمان بارداري من شب عاشورا خواب ديده بود كه خدا يه پسر به من داده و اسمشو گذاشتم حسين، شايد قبلاً نوشته باشم كه ما خيلي سعي كرديم اسم كيان رو كه قل اول بود، تو شناسنامه كيان حسين بذاريم، ولي ثبت احوال قبول نكرد (تركيب اسم فارسي و عربي)، ولي از همون موقع انگار اين اسم همونطوري رو اين بچه مونده، چون هنوزم كه هنوزه خيلي وقتا مادرشوهرم كيان حسين صداش ميزنه. فكر ميكنم امام حسين نگهدار پسراي من مخصوصاً كيان تو اين ماه عزيز بوده.

گفته بودم كه تو بيمارستان به پسرا مسهل دادن، تازه فهميدم چيزي كه بخوردشون داده بوديم زغال حل شده تو آب بوده، چون هنوزم كه هنوزه موقع اجابت مزاج كيان فقط سياهيه كه ديده ميشه، مسئله‌اي كه نگرانم كرده اينه كه از اون شبي كه اومديم خونه اين فسقليا يه كمي كنترل ادرارشون رو از دست دادن، البته ناصر ميگه مهم نيست ولي بايد با دكتر مشورت كنم، كيارش دوبار براش پيش اومده ولي كيان بيشتر.

شب اول كه عمو وسطيم و خانومش اومدن ديدن پسرا، بعد از رفتنشون كيان خيلي راحت از روي مبل پا شد و با كمال تعجب ديدم كه روي مبل خيسه، اول فكر كردم آبه، رفتم جلو بو كردم، ديدم بعله بدون اينكه به ماها چيزي بگه با خيال راحت رو مبلي كه تازه دوماهه روكش شده، كارشو كرده، خيلي ناراحت شدم ولي چاره چي بود، سريع با مواد شوينده و آب و دستمال رفع نجاست كردم.

ديشب هم بعد از نيمساعت كه برده بودمش دستشوئي، وقتي رفتم تو اتاق كه روشو بكشم، ديدم لحاف اسپايدرمنشو مچاله كرده لاي پاهاش، اومدم درش بيارم، ديدم واي چه خبره، خيسه خيسه، انگار به اندازه يه بشكه آب دفع كرده بود، هيچ جاي خشكي تو لباسش ديده نميشد، اينه كه الان خيلي نگرانم.

تمام حالات و حركات كيان مثل قبل شده شايدم بدتر، بازم نميدونم اينم از تأثير قرص ريتالينه يا نه، ولي از همون روز اول كه اومديم خونه با نصف ريتالين شروع كردم به كنترل كردنش تا الان كه طبق دستور دكترش همون سه تا 2/1 رو بهش ميدم. فقط قرص خوابش رو ديگه نميدم چون كامل تمومش كردن و نسخه هم نداريم كه بخريم.

اولين حموم بعد از بيمارستان

 

 

جاي پلاستيكائي كه براي چك كردن ضربان قلبشون رو سينه‌شون زده بودن هنوز مشخصه

 

 

وروجكا خودشون گفتن مامان بيا عكس بگير بذار تو وگلابمون (وبلاگمون)

 

 

 

در حال خوردن قرمه‌سبزي بعد از اون حموم مفصل

 

كساني كه تو اين چن روز پسرا رو ديدن ميگن كيان خيلي لاغر شده، البته به نظر خودم نمياد، نظر شما چيه؟؟

كيارش همچنان در حال سفارش دادن به خاله نوچينه، ديروز هم كه با خاله‌ش صحبت ميكرد همچنان سفارش دامپيوتر و بت من سالم و زورو و اسپايدرمن و .... و ..... ميداد.

ديشب پسرعمه‌م با خانومش و دوتا بچه‌ش اومده بود ديدن پسرا، نميتونم بگم چه بلبشوئي راه انداختن اين وروجكا، ساعت 12 شب كه داشتن ميرفتن كيان هنوز بيدار بود و در حال ورجه وورجه.

سميرا جون (نامزد برادرم) خيلي اصرار داشت تو اين چن روزه بياد خونه و يه سري به پسرا بزنه، ولي چون دفعه اوله و من خيلي رودروايسي دارم، خواستم رضا منصرفش كنه، آخه غير از اينكه كل راهروها، كنده شده براي سنگ كردن و همه جا انباشته از گرد و خاكه (به خدا هر روز گردگيري ميكنم ولي فايده‌اي نداره)، هنوز يه سري از وسائلي رو كه فروخته بودم جايگزين نشده و درست و حسابي نميتونم از مهمون پذيرائي كنم، اين وروجكام كه با اين كارشون ديگه حوصله‌اي برام نذاشتن.

ديروز بعدازظهر رفتم مهد كيارش و سرويسشو حذف كردم و بجاش خواستم كه تا 30/5 بعدازظهر تو مهد باشه تا از اين به بعد من يا ناصر بريم دنبالش، احتمالاً‌ يكشنبه هم ميرم براي ثبت نام كيان و براي اونم بايد همين مراحلو طي كنم، علتشو اينجا بخونين.

واقعاً نميدونم كارم درسته يا نه، براي همين به خدا واگذار كردم كه هرچي خير و صلاح من و پسراس برامون پيش بياره.

چرا من اصلاً حوصله نداشتم از اين اسمايلي‌ها استفاده كنم؟؟

لینک


خدايا شكرت كه گلامو حفظ كردي + آپ جديد

دوستاي خوبم فقط اومدم بگم كه بخاطر دعاي شما خوبان خدا پسراي منو تو اين ماه عزيز بهم برگردوند، خواهري كمي توضيح داده، سر فرصت با شرح ماجرا برمي‌گردم. التماس دعا

از تك‌تك دوستاي خوبم كه تو اين دو روز با تلفن و SMS و كامنت‌هاشون به ياد من و پسرام بودن و ما رو از دعاي خيرشون فراموش نكردن، بينهايت سپاسگزار و متشكرم مخصوصاً از همه شما دوستاي اين دنياي مجازي كه براي من رنگ واقعيت و حقيقت گرفتين.

تشكر خيلي ويژه از خاله نوشين كه لحظه به لحظه رو به تصوير كشيده. الي خاله قربون هستي گلش بشه كه ديشب براي پسرخاله‌هاش گريه ميكرده.

مرسي از:

نيلوي مهربونم با وجود اينكه مسافر راه دوره ديشب باهام تماس گرفت، همينطور نلي جون، (پيروزه مامان پرنيان، هستي، و تارمي عزيزم كه تو وبلاگشون به يادمون بودن)، مريم مامان فاطمه، طاهره مامان فاطمه زهرا، زهرا مامان ياسين و دانيال عزيزم كه از اصفهان باهام تماس گرفت، سميه مامان ايليا كه خيلي خيلي بهش زحمت دادم، نسترن مامان باران، مريم مامان مهديار، آرزو مامان آرش، طوطيا، مامان پويان، الناز، مامان ديبا و پرند، محيا، مامان نيروانا، اكرم مامان امير مهدي، نيلوفر مامان نازنين فاطمه، شيرين مامان شميم، بهانه گلم، مامان نورا، ليلي مامان يونا، فاطمه مامان صبا، مامان مزدا و آرين عزيز، بهاره، و مژگان مامان آنديا جون كه تلفنم رو نداشتن و از بچه‌ها جوياي حال شدن و همينطور خيلي از شما دوستاي گلم كه ميدونم فكر و ذهنتون پيش ما بوده و دعامون كردين.

همينطور:

ماني عزيزم، بيتا مامان ايليا، ليلا مامان ايليا، فاطي، فريبا جونم، ساراي عزيزم، اِسي جونم و تمام دوستان و فاميل.

راستي من الان براي يه آنتراكت و استراحت جزئي اومدم خونه و تا آخر شب برميگردم بيمارستان، گفتم بهتون خبر بدم بيشتر از اين نگران نشين.

مهربانی زیباست

 محبت لطیف است

 اما آنچه به قلبها گرمی می‌بخشد و محبت و مهربانی می‌آفریند

 صداقتی است که بین دلها را پیوندی جاودان می‌زند.

 

خدايا نميدونم بايد با چه زبوني از مهربونيات تشكر كنم،‌زبونم قاصره،‌خدايا ازت ممنونم كه گلاي منو حفظ كردي، اميدوارم هيچ پدر و مادري با اين اتفاق روبرو نشه، آمين

 

پي‌نوشت:

اول از همه ميخواستم خبر بدم كه ما ديشب با رضايت شخصي خودمون پسرا رو مرخص كرديم و  2 نيمه شب اومديم خونه، و اما شرح ماجرا:

زمان:‌ 8 صبح روز جمعه 21 دي‌ماه 1386

با صداي كلنگي كه كارگراي افغاني به در و ديوار طبقه ششم كه محل سكونت ماست، مي‌زنن (تازه يادشون افتاده ديوارا رو سنگ كنن)، همه‌مون بيدار ميشيم، ولي از اونجائي كه شب قبلش مادرم عروسمونو پاگشا كرده بود و من ساعت 3 نيمه‌شب رسيدم خونه قادر نيستم چشامو باز كنم، ناصر طبق معمول هر جمعه با پسرا بيداره و بعد از صبحانه و گذاشتن كارتون براي اونا دوباره احساس خواب‌آلودگي ميكنه و برميگرده تو اتاق و با خيال راحت در اتاقم ميبنده، اين درحاليه كه من اصلاً متوجه هيچي نبودم.

با سر و صداي پسرا ساعت 5/11 صبح بلند شديم و از اتاق رفتيم بيرون، ناصر داد كشيد اينجا چه خبره، دوتائي مثل موش ترسيدن و فرار كردن تو اتاقشون، چشتون روز بد نبينه، وقتي ديدم ناصر داره رو اوپن آشپزخونه رو نگاه ميكنه قلبم ريخت پائين.

رفتم جلو، آبكش كوچيكي كه قرصاي روزانه‌مونو توش ميذارم اين شكلي بود.

 

 

قرصاي آبي كمرنگ 10 ميلي آمي‌تريپ‌تيلين (ضد افسردگي و آرامبخش خودم) پائين ظرف، قرصاي قهوه‌اي بالاي اونا ب كمپلكس، سه تا سبز پررنگ بالاي اون كلر دياز پوكسايد (ضد افسردگي و آرامبخش خودم)، يه دونه زرد كمرنگ بالاي اون فوليك اسيد، دوتا قرص سمت راستي سايمتدين (مخصوص معده)، دوتا قرص سمت چپ بالا سرماخوردگي كودكان، دوتا صورتي پائيني مولتي ويتامين.

اصل كاريا كه بسته‌هاي خاليش بود ولي از خود قرصا خبري نبود: حدود 7-8 تا قرص ريتالين كيان + 7-8 تا قرص كلونيدين كه دكتر شبي يك چهارم براي خواب كيان داده بود + 9 تا قرص اسپيرينولاكتون كه دكتر تيروئيدم به خودم داده بود، كاملاً غيب شده بودن. يه تعداد از قرصاي آمي‌تريپ تيلين و سرماخوردگي و ب كمپلكس هم نبود.

اينورو بگرد، اونورو بگرد، حالا هي آدرس اشتباهي هم ميدن، زير گازه، زير سينكه، حالا جالبه كه قرص اسپيرينولاكتون خودمو از روي ماكروفر كه روي ماشين‌ لباسشوئي قرار داره برداشته بودن، شيشه آب هر دو هم خالي، هي هم انكار ميكنن كه قرص خوردن، بعد از نيم ساعت كلنجار رفتن، دوباره رفتيم تو اتاقشون، من نشستم رو تخت كيارش پيش اون و ناصر هم نشست پيش كيان رو تختش، چشمم افتاد به كيان كه داره با ناصر حرف ميزنه ولي نميدونين چشاش چه جوري داشت ميرفت رو هم ضمن اينكه احساس كردم گوشه‌هاي دهنش داره به سمت پائين كش مياد. حالا چه جوري شروع كردم به جيغ و داد و گريه بماند، كيارش هم خيلي ترسيده بود و با گريه ميگفت همه قرصا رو كيان خورده،‌ خدا ميدونه چه جوري زنگ زدم به زنعموم كه خودشو برسونه، با دخترعموم سريع اومد بالا و تا كيانو ديد گفت بجنبين، ناصر كه با كيان رفت بعد از كلي كلنجار رفتن با كيارش كه مطمئن شم خورده يا نخورده، زنعموم بهم گفت اين ترسيده و محتاط تر از اونه كه خورده باشه، بذار يه كم بگذره.

بعد از اينكه زنعموم رفت پائين سريع به مامانم و مادرشوهرم خبر دادم، دلم نيومد به نوشين زنگ بزنم چون ميدونستم ديروقت اومديم و حتماً‌ خوابه، اگه چيزي بگم ممكنه يا كتف و گردنش بگيره يا سريع سردرد بشه (خيلي حساسه)، حالا مامانم پشت تلفن چه گريه‌اي ميكنه بماند، رضا زير دوش آب از صداي مامان كه موضوع رو فهميده چه گريه‌اي كرده و چشاش قرمز شده بماند، مادر شوهرم‌اينا چه حالي شدن بماند، از همه بدتر حال خودم كه ناصر موبايلو جواب نميده، دلم مونده پيش اون، از يه طرفم كيارش كه نگرانشم.

مامانه زنگ زد به نوشين و خبرش كرد، نوشين هم سريع محمود رو دنبال ناصر روونه كرد، البته يه بار با ناصر صحبت كردم و گفته بود يكي دوتا بيمارستان قبولش نكردن و گفتن حتماً بايد برين لقمان.

كيارشو برداشتم و رفتم پائين خونه عموم اينا، زنعمو هم از روي محبت اول يه ليوان شير داد به كيارش و بعد هم يه بشقاب عدسي، اونم با چه اشتهائي داشت ميخورد، آخه قبل از اينكه بفهميم قرص خوردن قرار بود تنبيه بشن و اون روز از ناهار و شام خبري نباشه، اونا هم بناي گريه گذاشته بودن كه ما غذا ميخوايم، حالا كيارش با اشتهاي تمام داشت غذا ميخورد.

گفت مامان جيش دارم، بردمش دستشوئي، بيرون كه اومد جلوي دستشوئي خورد زمين، بلندش كردم ديدم چشاش داره ميره رو هم ضمن اينكه همش ميگه بت من سالم ميخوام و هي لباشو غنچه ميكنه به سمت بيرون با يه وضعي، زدم تو سر خودم، تو همين لحظه پسرعمو بزرگم كه خيلي كيارشو دوس داره از بيرون اومد، تا موضوع رو فهميد سريع زنگ زديم آژانس و با هم راه افتاديم سمت بيمارستان، تو ماشين هم خيلي سعي كرديم كه خوابش نبره.

محمود دم بيمارستان اومد دنبالمون، كيانو شستشوي معده داده بودن و تو بخش بستري شده بود، البته بعد از گرفتن آزمايش خون كه مطمئن شده بودن جذب شده. چي بگم، چي كشيديم، چن جاي دست اين بچه رو واسه زدن آنژيوكت سوراخ كردن تا تونستن خون بگيرن و براي زدن سرم آماده‌ش كنن، قبلش هم كه شلنگ انداختن تو بينيش واي چه خوني زد بيرون حالا هي داره التماس ميكنه، تورو جون مادرت ببخشين، مامان و بابا ببخشين، به تو رو خدا ببخشين، خلاصه بچم همه چيو قاطي كرده بود، محمود سرشو گرفته بود، رضا افتاده بود رو دستاش و شكمش، ناصر هم پاهاشو نگه داشته بود، مادر شوهر و پدرشوهرم كه دل نداشتن بيان تو اتاق، خواهرشوهرم هم رفته بود بالا پيش كيان و يه دل سير گريه كرده بود، فقط بهمون گفتن كه نبايد چيزي ميدادين ميخورد كه امكان جذبش زيادتر شده، اگر يكي دوساعت دير كرده بودين مخصوصاً در مورد كيان ممكن بود كار از كار بگذره، خلاصه بعد از كلي آزمايش ادرار و خون برديمش تو بخش، حالا ميخوايم لباس بيمارستانو تنش كنيم كه بهيچوجه راضي به پوشيدن نشد و ميگفت دخترونه‌س.

رفتيم بالا ديدم كيان هنوز داره گريه ميكنه و بت من ميخواد خلاصه بعد از كلي قربون صدقه رفتن راضي شد كه استراحت كنه، دوتا مانيتور هم بهشون وصل كردن كه ضربان قلبشونو كنترل كنن.

 

 

 

 

 

تا صبح كيان سه دفعه افت فشار داشت كه سريع با آمپول رفعش كردن، هر نيمساعت به نيمساعت هم فشارشون كنترل ميشد، صبح كه دكتر بخش اومد فقط در مورد قرص آمي‌تريپ‌تيلين خيلي اظهار نگراني كرد، واقعاً هم نميدونستيم چن تا از اون خوردن و دقيقاً كي چي خورده، ظاهراً نشستن و هرچي دلشون خواسته به هم تعارف كردن و ميل كردن.

به ناصر ميگم بايد حسابي مراقب باشيما، پسراي ما كه تو اين سن خودكشي كردن واي به حال بعدها، ميخنده.

صبح ديروز بهشون مسهل دادن، بعد از اينكه يه بار شكمشون كار كرد، آب‌ميوه خوردن، ناهار سوپ خوردن، از نزديك ظهر تا 9 شب همينطوري ناصر بنده خدا يه پاش تو اتاق بوده يه پاش تو دستشوئي. شام هم بهشون ماكاروني دادن.

ديروز ظهر ديدم اصلاً‌ كشش ندارم و نميتونم رو پام وايسم، اين بود كه برگشتم خونه و از دو تا پنج بعدازظهر بيهوش افتادم، تند تند كارامو كردم كه ناصر يه بار گفت بيا، يه بار گفت نيا، يه بارم زنگ زد كه گفتن حتماً‌ بايد يه خانوم پيشتون باشه.

ساعت 12 شب كه رسيدم بيمارستان ناصرو از بخش بيرون كردن، اينجا بود كه كيارش بخشو گذاشت رو سرش، حالا هرچي ميگيم بابا ما ديشبم با هم بوديم،‌ واقعاً يه نفر از پس اينا بر نمياد به كله‌شون فرونمي‌رفت، منم عصباني شدم و داد زدم اصلاً مرخصمون كنين، ناصر هم تا ديد اينطوريه سريع رضايت‌نامه رو امضاء‌ كرد و بعد از يكساعت دوندگي با بي‌كله‌گي كامل پسرا رو آورديم خونه،‌ البته خطر اصلي رفع شده بود و دكتر ميخواست فقط براي ريتم قلبشون تحت نظر باشن كه خدا رو شكر از ساعت 10 صبح كه پا شدن فوق‌العاده خوبن و كيان همينطور بدو بدو داره، اين بود كه مجبور شدم نصف ريتالينشو بهش بدم،‌ دكتر گفته بود از امروز مي‌تونيم شروع كنيم. الانم خوابن.

از ليلي مامان يوناي عزيزم خيلي ممنونم كه زحمت كشيد و از اهواز باهام تماس گرفت، همينطور بهانه عزيزم كه ديشب برام شماره‌شو گذاشته بود و يه بار تماس گرفتم كه برنداشت، حالا بازم باهاش تماس ميگيرم، همينطور از همه شما دوستاي خوبم كه همتون نه يه بار بلكه چن بار باهام در تماس بودين، ممنونم كه به يادمون بودين و دعامون كردين.

الان دارم كامنتامو چك ميكنم بينهايت ممنونم از مامان رادين عزيزم، سميه مامان ايليا (ستاره طلائي)، شيلا، ريحانه مامان نيما، ثمانه مامان مهديار، زهرا مامان ريحانه، مامان آرتا، شهرزاد مامان شرمينه، مريم مامان ايليا، نازنين مامان ارغوان، سحر مامان كيارش، سارا مامان پگاه و پارسا، نهال عزيزم ...

شايد نتونم براي همتون كامنت بذارم، ولي از همينجا تشكر قلبي منو پذيرا باشين دوستاي مهربونم.

اميدوارم از اين اتفاقات براي هيچ بچه‌اي پيش نياد. اينم چن تا عكس از دوروز بستري بودن پسرا.

راستي دوستاي خوبم من لينكاي دوستاي بلاگفا رو توي قسمت اصلي وبلاگ قرار دادم و از اونجا چكتون ميكنم چه اينجا چه وبلاگ خودم، ساير دوستاني كه تو بلاگفا نيستن اينجا ديده ميشن...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

كيان ديروز خيلي صورتش پف داشت كه شكر خدا امروز خيلي بهتره.

 

لینک


برف بازي

در اين روز برفي زيبا سلامي گرم به همه شما دوستاي خوب.

اول از همه بگم كه خوشبختانه قرص كيان پيدا شد، چطوري؟؟ پنجشنبه پيش داشتم با حميرا جونم كه تو آلمانه چت ميكردم كه بهم گفت خواهرش تو يه داروخانه شبانه‌روزيه، همزمان با چت كردن به خواهرش زنگ زدم و متوجه شدم كه خوشبختانه ريتالين رو دارن، مرسي حميراي عزيزم، از خواهر گلت هم دوباره تشكر كن...

خواهري جريان روز جمعه رو كامل تو وبلاگش نوشته (جمعه سالگرد فوت پدربزرگم بود)، فقط ننوشته كه كيارش براي گرم كردن دست خاله‌ش، اونو كجا گذاشته بود، حدس نزدين، حيف كه اصلاً‌ حواسم نبود عكس بگيرم، به راحتي دست خاله‌شو گرفت و گذاشت لاي دوتا پاش و گفت اينجا دستت گرم ميشه خاله نوچين.

چون هوا خيلي سرد بود وقتي رفتيم سر مزار، فسقليا رو گذاشتيم تو ماشين، اونا هم با خيال راحت پنجره رو باز كردن و سرشونو آوردن بيرون، ديگه تو خونه پدربزرگم چه آتيشي سوزوندن بماند.

ديروز ساعت 11 صبح از مهد كيارش تماس گرفتن و گفتن سرويس ندارن، اگه ميشه قبل از ساعت چهار حتماً‌ بياين دنبال كيارش، از بالا كه نگاه كردم، ديدم نخير، كار من نيست كه پاشم و تو اين برفي كه تقريباً به 50 سانت ميرسه برم دنبال كيارش، اين بود كه به ناصر زنگ زدم و اون بنده خدا هم تا ساعت 15/4 خودشو رسوند خونه، منم زير دوش آب گرم داشتم واسه خودم حال ميكردم كه دوتائي در حمومو واكردن و خواهش كردن كه با ناصر برن برف بازي، اينم شاهد ماجرا:

 

مكان: ورودي شهركمون

زمان: يكشنبه ساعت چهار و نيم تا پنج بعدازظهر

 

 

 

 

 

 

آخه يكي نيست بگه آقا كيان وقتي اينجوري راحت نشستي تو برف بايدم سردت بشه و با گريه بياي خونه، تازه وقتي كاپشنشو درآوردم همينطور برف بود كه ميريخت زمين.

 

 

 

 

 

باريكلا كيارش خوشگلم چه آدم برفي قشنگي

 

ديشب بعد از اينكه سر شام مامانم زنگ زد و اطلاع داد كه دو روز تعطيله، تصميم گرفتم نذارم پسرا زود بخوابن، اين بود كه حسابي منو گذاشتن سركار تا براشون با روزنامه قايق، كلاه، موشك و ..... درست كنم.

 

 

 

 

اين روزا خيلي فكر و ذهنم درگيره.
لینک


قرار وبلاگي

توجه توجه:

روز شنبه ۱۵ دي، ساعت 6 بعدازظهر، قرار وبلاگي دور رينگ بوستان، نيلوي عزيز (خانوم دكتر) قراره روز يكشنبه برگرده و خيلي خوشحال ميشه اگه بتونه دوستاي وبلاگيشو ببينه، هركسي كه اينجا رو ميخونه و دوست داره حتماً بياد، خوشحال ميشيم ببينيمتون. من تلفن بچه‌هائي رو كه داشتم، براشون پيامك زدم، بقيه رو كه ندارم حتماً خبر كنين.

دوستاني كه خبردار شدن:

بيتا مامان ايليا، سارا، طاهره مامان فاطمه زهرا، پيروزه مامان پرنيان، نيلوفر، هديه مامان كسري، آرزو مامان آرش، سميه مامان ايليا، نسترن مامان باران، نازنين مامان ارغوان، مريم مامان مهديار، شيرين مامان شميم، ثمانه مامان مهديار، طوطيا، آركا، فيروزه .....

دوستان گلي كه گِله داشتين چرا خبرتون نميكنم براي قرار وبلاگي، بخدا من فقط شماره همين عزيزاني رو كه اين بالا نوشتم دارم، هر كي دوست داره خبردار بشه، لطف كنه تو نظر خصوصي شماره‌شو برام بذاره، مخصوصاً بهانه عزيزم كه خيلي دوس دارم ببينمش..

راستي قرص كيان پيدا نميشه، يادمه پارسال يكي دوتا از بچه‌ها برام كامنت گذاشته بودن كه تو داروخانه آشنا دارن، شما رو بخدا كمك كنين تا من ريتالين رو گير بيارم. مرسي از همتون.

لینک


دكتر كيان

يكشنبه پيش كه بوستان بوديم و فقط تونستيم فاطمه زهرا جونو ببينيم موفق نشدم عكس سه نفره ازشون بگيرم.

 

 

فاطمه زهراي گل

سه‌شنبه و چهارشنبه هفته پيش جشن شب يلدا بود همراه با عكس و فيلم و پذيرائي و جايزه، اينم جايزه پسرا كه از دست ننه سرما گرفتن.

 

 

وقتي با خاله زهرا صحبت كردم، گفت كيان تغييري نكرده و همون رفتاراي سابق رو با شدت كمتري بروز داده.

يكشنبه اين هفته وقت دكتر كيان بود، ناصر از صبح مرخصي گرفت كه بتونيم به كارامون برسيم، اول همراه پسري رفتيم كمي براي خونه خريد كرديم و بعدش كلي خوراكي واسه پسرا، يه سر رفتيم بوستان و بعد از خريد واسه مامان بيتا، درحاليكه كيان غرغر ميكرد و دلش ميخواست وايسه دور رينگ و كارتون تام و جري رو از بالا ببينه، راه افتاديم سمت وزراء، كلينيك دكتر سهامي.

اول من رفتم داخل و شرح تمام مسائلي رو كه مسئولين مهد بهم داده بودن، براي دكتر عنوان كردم و گفتم كه بنظر خودم و مربي‌ها كيان ديگه به اين داروها جواب نميده، منو فرستاد بيرون و گفت كيانو بفرست داخل، يه ده دقيقه‌اي كه گذشت، كيانو فرستاد بيرون و منو ناصر رفتيم تو.

دكتر: خوب هر سؤالي كه ميكنم بايد به سختي توجهشو جلب كنم، اصلاً نگام نميكنه، رنگ‌ها رو قاطي ميكنه، حيوونا رو پس و پيش ميگه و اين يعني اين داروها جواب نداده و متأسفانه درجه بيش‌فعاليش هيچ تغييري نكرده.

من: خانوم دكتر تو مقالات خوندم كه مغز اين جور بچه‌ها نسبت به بقيه ديرتر به رشد كامل ميرسه، بنظر شما اين مسئله تو عكس، سي‌تي اسكن يا MRI مشهوده كه آدم بتونه سير تكاملي رو از روي اونا چك كنه؟

دكتر:‌ نه خانوم امكان پذير نيست فكر نكنين مغز اين بچه رشد نكرده، بلكه يه هسته خيلي كوچيك (اسمشو گفت، يادم نيست) كه مربوط به قسمت تمركز هست به مرور زمان در اين بچه‌ها رشدش كامل ميشه كه اغلب تا سن دوازده سالگي طول ميكشه.

من: واي خانوم دكتر اين كه خيلي بده، تكليف ما چيه؟

دكتر: چون كيان در سن رشد و يادگيري قرار داره، براي اينكه از همسالانش عقب نيفته حتماً‌ بايد دارو مصرف كنه تا جبران شه، نگران نباشين، هيچ مشكل خاصي هم پيش نمياره، من داروهاشو بطور كلي عوض ميكنم. ريتالين رو بصورت 4/1 صبح و ظهر و عصر تا يكهفته بهش بدين، اگه ديدين اثري نداره بصورت 2/1 صبح و ظهر و عصر مصرف بشه، كپسول Zink Plus رو هم فراموش نكنين چون علاوه بر داشتن ويتامين‌هاي مختلف ثابت شده كه روي بچه‌هاي بيش‌فعال اثر خوبي داره، يه قرص هم براي خواب شبش مينويسم كه چون اين بچه‌ها معمولاً خوابشون كمه بعد از شام بهش بدين تا با آرامش بيشتري بخوابه، باز هم ميگم نگران نباشين عوارضي نداره. اين يكماه رو هم حتماً‌ تو خونه نگهش دارين، از ماه بعد بره يه مهد كودك جديد كه ترجيحاً تعداد بچه‌ها تو كلاس كم باشه و توجه بيشتري بهش بشه. براي 6 بهمن هم دوباره ويزيتش ميكنم تا ببينم اثر داروي جديد چي بوده.

خلاصه در حاليكه شكل من و ناصر اين ريختي بود ، از مطب اومديم بيرون و رفتيم سعادت‌آباد تا براي خاله نوشين كادوي تولد بگيريم، بعد از گرفتن كادو، همون حول و حوش رفتيم ناهار خورديم و بعد هم يه سر به خاله نوشين زديم، بعد از يكساعت هم برگشتيم خونه.

 

 

 

ديروز دوشنبه هم جشن كريسمس مهد كودك بود، كه باز هم پسرا با جايزه بابانوئل برگشتن خونه.

 

 

 

هنوز نرسيده خونه وايت برد پائيني كه مال كيانه طبق معمول قلمش تو راه گم شده

 

 

وقتي پسرا رسيدن خونه، مامان بيتا رفته بود آرايشگاه تا خودشو براي بله برون دائي رضا كه روز عيد غديره خوشگل كنه، وقتي هم رسيد خونه فهميد كه بله طبق معمول بابا ناصر راهي مأموريته، به كجا، رشت.

راستي يه تشكر ويژه از خاله آرزو مامان آرش وروجك و خاله طاهره مامان فاطمه زهرا كه حسابي سر مامان و خاله نوشين رو گرم كردن (خودشون ميدونن چه جوري)

داداش اِسي ممنون از زحمتي كه براي قالب وبلاگ كشيده بودي.

راستي خبر دارين خاله نيلو ايرانه، اگه باهاش قرار گذاشتين حتماً خبرمون كنين، خوب و خوش باشي خانوم دكتر گل.

تا هفته بعد كه مامان بيتا بياد و گزارش بله برون رو تو وبلاگ خودش بده، خداحافظ.

 

پيشاپيش عيد غدير مبارك

لینک


 
سمت چپ، كيان
قل اول: 050/3 كيلو گرم
سمت راست، كيارش
قل دوم: 250/3 كيلو گرم
هر دو با 50 سانت قد
متولد دوشنبه 6 مرداد 1382
بيمارستان باهر
دكتر پرويز خيرابي
*****************
هديه‌هايي دوست‌داشتني
از جانب خدا
براي مامان بيتا و بابا ناصر
*****************
كيان يه بچه بيش‌فعاله كه
از مهر 85 دارو مصرف ميكنه
يعني از سه سال و دوماهگي

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386

پیوندها
ايليا و مامان سميه
ايليا و مامان سميه 1
آرش و مامان آرزو
آنديا و مامان مژگان
اميرمهدي
كيارش و مامان سحر
كيارش وروجك
دل‌آرام و مامان الهام
فاطمه و مامان مرجان
محمدحسين و مامان شهرزاد
پرنيان و مامان پيروزه
جينا و مامان مهرنوش
مهديار و مامان ثمانه
ماهان و مامان مرجان
عسل و غزل و مامان روژين
مهديار و مامان مريم
پگاه و پويا و پايا و مامان گيتي
ارغوان و مامان نازنين
باران و مامان نسترن
بهار و مامان منصوره
بهنيا و مامان نوشين
آرتاجون
پويان و مامان معصومه
كيانا و رايان و مامان نهال
عرشيا و مليكا و مامان اعظم
رادين و مامان مهرك
كاميار و مامان بلفي
ايليا و مامان مريم
ترنم و مامان آرزو
حميدرضا و مامان نيره
يونا و مامان ليلي
پگاه و پارسا و مامان سارا
سارا و مامان ونوشه
محمدمهدي و مامان نگار
كيا
پريسا و مامان پروانه
نيروانا و مامان آيتك
ديبا و پرند
هيراد
بولک و لولک
نويد و مامان شهين
ارشيا و مامان هاله
By Blogard
آوا و مامان شاپرك
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
فروشگاه اینترنتی
:: طراح قالب::

پیوندهای روزانه
وبلاگ قبليمون
دل نوشته‌هاي مامان بيتا
هستي عشق خاله
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ

لینک خود را اضافه کنید منو لینک کن