| دوستاي گلم ممنون از كامنتا و دلگرمياتون ، مرسي متولد ماه مهر عزيزم كه هميشه به يادمي، اگه ننوشتم خيال نكنين خبري نبوده، بخونين تا متوجه بشين:
بعد از خرابكاريي كه كيان تو مهد كرده بود (تو پست دفعه قبل در موردش نوشته بودم) فكر ميكردم تا مدتها از مهد شكايتي نشنوم، ولي زهي خيال باطل.
ديروز با آرزو جون مامان آرش وروجك ساعت شش بعدازظهر تو بوستان قرار داشتم، ناصر كه همچنان مأموريت بود و قرار بود امروز صبح برسه، بنابراين تصميم گرفتم خودم برم دنبال پسرا و از اونجا بريم بوستان.
به مهد اطلاع دادم كه پسرا رو با سرويس نفرستن، خاله زهرا خيلي با خوشروئي باهام برخورد كرد و خواست كه تا قبل از پنج حتماً خودمو برسونم.
قبل از اينكه راه بيفتم، موبايلم زنگ خورد:
خاله زهرا: خانم پدرام اگه ممكنه بياين اين دوتا رو ببرين (با لحن ناراحت و عصباني )
من (در حاليكه تمام تنم به لرزه دراومده بود و احساس كردم نفس تنگي گرفتم): طوري شده، اتفاقي افتاده؟
خاله زهرا: پشت تلفن نميتونم بگم، شما تا كي خودتونو ميرسونين؟
من: سعي ميكنم تا يك ربع ديگه اونجا باشم.
تلفنو قطع كردم و سريع به مامانم اطلاع دادم، درحاليكه اصلاً نميتونستم لرزش بدنمو كنترل كنم (تو مواقع اضطراري فكر نميكنم هيچ كاري ازم بربياد)، اون بنده خدا هم كلي دلداريم داد و گفت سريع خبرشو به من بده.
ديدم نه، نميشه، هنوز آروم نشدم، موبايل ناصرو گرفتم، اون بنده خدا هم تازه تو بجنورد سوار ماشين شده بود كه برگرده تهران، خيلي ناراحت شد و بهم گفت كه تنها نرم يا با عموم يا با خانومش برم، گفت كه ميدونم الان چه جوري داري ميلرزي، اينجوري نميتوني بري تو خيابون.
خيلي از شما دوستاي گل مادرين و ميدونين من دقيقاً تو اون لحظه چي كشيدم، ميدونستم كه جفتشون سالمن، وگرنه بهم نميگفت بياين ببرينشون، فقط ذهنم درگير اين مسئله بود كه خداي نكرده به كسي آسيبي نرسيده باشه.
خلاصه بعد از حاضر شدن با عذاب، رفتم طبقه اول سراغ زنعموم، اون بنده خدا هم سريع حاضر شد و خودمونو رسونديم مهد.
وقتي رفتيم داخل، خاله زهرا دست منو گرفت و برد به كلاس كه نشونم بده چي شده، ديدم كيان نشسته پشت در يكي از كلاسا درحاليكه شديداً رنگ و روش پريده ، زنعموم هم سريع قربون صدقهش رفت و بردش بيرون.
كاش روم ميشد از اون اتاق عكس ميگرفتم، تمام ميز و صندليا واژگون شده بود، يه عالمه بشقاب و قاشق و تغذيه اطراف اتاق پخش بود، وسط زمين هم پر از آب بود.
خاله زهرا: ببخشين تو رو خدا كه اينجوري خبرتون كردم، چقدر دارين ميلرزين (اينجا ديگه اشكم دراومد و حسابي زار زدم) شراره جون سريع براي خانم پدرام آب قند بيار.
من: كيان كلاسو به اين شكل درآورده؟
خاله زهرا: حدود يكماه و نيمه كه كيان بعدازظهرا واقعاً قابل كنترل نيست، نميدونم قرصا اثرشو از دست داده، يا مشكل خاصي براش پيش اومده، ولي باور كنين كه ديگه نميتونم كنترلش كنم، چون وقتي عصباني ميشه و شروع ميكنه به ريخت و پاش هيچكس حريفش نيست، امروز اين بشقابو پرت كرد سمت دوتا از دختر بچهها، يكيشون حدود 45 دقيقه خونريزي بيني داشت ، اون يكي هم درست از زير گوشش رد شد و يه خراش گنده رو گردن بچه باقي گذاشت، منم كه ميخواستم بگيرمش چنان سر و صدائي بپا كرد و گريهاي ميكرد كه چن تا از مادرا كه اومده بودن دنبال بچههاشون ميپرسيدن دارين بچه رو تنبيه ميكنين، كه آورديم نشونشون داديم خيالشون راحت شه تو مهد كسي حق تنبيه كردن بچه رو نداره، من فقط از دوتا مچ دستاش گرفته بودم كه به بقيه كاراش ادامه نده ولي چنان قدرتي پيدا كرده بود كه براحتي خودشو از دست من نجات داد، منم بقيه بچهها رو از اتاق بيرون كردم و گذاشتم يه كم تنها بمونه كه ديدم ظرف آبو ريخته كف زمين و كل لباساشو خيس كرده.
من (واقعاً حرفي براي گفتن نداشتم، فقط بهت زده داشتم نگاش ميكردم و جرعه جرعه آب قندو ميخوردم تا يه كم از لرزش دستا و بدنم كم شه): سر چي عصباني شده بود كه اين كارو كرد؟
خاله زهرا: سر تغذيه بعدازظهر، مال خودش افتاد زمين و نخورد، رفت از يكي ديگه از بچهها بگيره كه دعواشون شد و اونم شروع كرد به پرتاب كردن، درحاليكه اگه به خاله شراره ميگفت حتماً بهش تغذيه ميداد. وقتي به روانشناس مهد نشون داديم كه كيان چن روز پيش چه جوري باند ضبطو كنده، خيلي تعجب كرد، چون اگه بگم چه جوري اين باند به ديوار پيچ شده بود باورتون نميشه، ايشون ميگفت اين مسئله زور يه پسر هفده هجده ساله رو ميطلبه، چطوري يه بچه چهارساله اينو كنده؟؟
من: شما كه مدتها بود خيلي از كيان راضي بودين تقريباً ميشه گفت از عيد تا حالا، فكر ميكنين چي شده؟؟
خاله زهرا: درست نميدونم، من چون خودم بيش فعال بودم، خيلي حال كيانو درك ميكنم، خدا شاهده خودم الان خيلي ناراحتم، بيشتر بخاطر كيان كه وجهشو تو مهد از دست داده، هيچ بچهاي حاضر نيست باهاش بازي كنه يا اسباببازيشو بهش بده، همه ميگن مامانمون گفته با تو بازي نكنيم، ما هم هرچي ميكنيم رابطه بچهها باهاش خوب شه، نميشه، اينه كه سريع واكنش نشون ميده، كياني كه عاشق من بود و هر وقت از كنار ميزم رد ميشد ميگفت: خاله زهرا دوشِت دارم، الان اصلاً چشم نداره منو ببينه، سر كلاس موسيقي، دستاشو ميذاره رو گوشاش و حاضر نيست گوش بده. بازم صبحها بيشتر با بچهها ميسازه، نميدنم شايدم اثر قرصش باشه. ميمونه كيارش كه روزي دو سه بار مفصل از دست كيان كتك ميخوره، سر هر چيزي كه فكرشو بكنين، صبحها كه ميرسن مهد كافيه كيارش زودتر از اون بياد داخل، اونوقته كه ميشينه دم در و انقدر گريه ميكنه، تا ما كيارشو برميگردونيم دم در و با هم وارد ميشن.
من: ولي تمام چيزائي كه شما ميگين تو خونه برعكسه، بيشتر كيارشه كه كيانو اذيت ميكنه و كيان مظلومانه همش به من شكايت ميكنه، چه طوري ميشه كه تو مهد اينجوريه، نميدونم چي بگم، شما چه پيشنهادي دارين؟
خاله زهرا: فكر ميكنم بهتره بطور موقت براي دو سه ماه مهدشو عوض كنين تا هم خودش دلش براي اينجا تنگ شه، و هم ذهنيت بد بچهها در موردش از بين بره.
من: فكر ميكنين واقعاً اين ذهنيت از بين ميره، تازه اينجا مهدكودكه، ميشه تند تند عوضش كرد، تكليف من با مدرسهش چي ميشه؟؟
خاله زهرا: نميدونم چي بگم، شايد دكترش تشخيص بده يا داروشو عوض كنه، يا دوزشو بيشتر كنه. علاوه بر اينكه ممكنه خداي نكرده به بچهها صدمه بزنه، تو خيابون هم خيلي بايد مراقبش بود، چن روز پيش وقتي ميخواسته سوار سرويس شه، دست مهماندارو ول كرده و پريده تو خيابون، در همون حال هم يه ماشين سنگين داشته رد ميشده، راننده سرويس بنده خدا از ترس نشسته زمين و زده تو سر خودش، خلاصه اونم كلي از دست كيان شاكيه.
با سنگيني تمام از جا بلند شدم و رفتم بيرون از كلاس، سرم داشت گيج ميرفت، احساس ميكردم خيلي به هواي تازه نياز دارم، از يه طرف به اونا هم حق ميدم، چون مسئول جون بچهها هستن و بايد جوابگوي والدين اونا هم باشن، چيكار ميتونستم بكنم غير از اينكه قبول كنم بازم بايد مهدشو تغيير بدم.
چون با آرزو قرار داشتم درست نبود كه نرم، اين بود كه دم در بوستان از زنعموم خداحافظي كردم و با پسرا راهي بوستان شدم، اگه بگم اونجا چقدر كلافهم كردن، باورتون نميشه، به هيچ صورتي نميتونستم آرومشون كنم، حتي ميترسيدم بفرستمشون تو خانه بازي، يه موقع بلائي سر بچههاي مردم بياد.
خيلي دلم ميخواست كه بيشتر با آرزو و آرش عزيزم وقت ميگذروندم ولي چه كنم كه اصلاً حس و حالشو نداشتم، آرزو جون بايد ببخشي منو، اميدوارم دفعه بعد جبران كنم.
رفتيم جلوي شهروند تا سوار ماشين شيم (درحاليكه چنان دستاشونو محكم تو دستم گرفته بودم كه خداي نكرده از دستم در نرن و اتفاقي براشون نيفته) به اولين ماشين كه گفتم ايرانپارس، هر ماشيني كه رد ميشد اين دوتا فسقلي در حاليكه سرشونو ميبردن جلو داد ميزدن: ايرانپارس، هركي رد ميشد ميخنديد و ميگفت خدا بهت ببخشه چقدر بانمكن، ولي چه ميدونن كه از نمك زيادي ديگه به شوري ميزنن و از دل من كسي خبر نداره، بازم خدايا شكرت .... صد هزار مرتبه شكرت ....
خدايا اين چه حسيه كه الان دارم، چقدر ناراحت و دلتنگم ، نميدونم .....
امروز صبح با ناصر رفتم مهدكودك و پيش دبستاني چلچله تو سردار جنگل، شرايطش خوب بود، فقط خدا كنه كه اينجا ديگه اين بساطو در نياره.
هرچي با مطب روانپزشكش تماس گرفتم تا وقت ديماه رو به هفته بعد منتقل كنن موفق نشدم، بايد ببينم ميشه زودتر ببرمش پيش دكترش يا نه، فقط برام دعا كنين كه خدا بهم صبر بده، فقط صبر و توكل به خودش...
فقط خوشحالم كه مهموني خونه بيتا مامان ايليا بهم خورد چون اصلاً حسش نبود...
 
عكساي ديروز دور رينگ بازي بوستان (تعجب نميكنين چطوري حس و حال عكس گرفتن داشتم )

كيارش

كي بالاي پيشونيتو زخمي كرده كيان گلم

انقدر ورجه وورجه ميكنه تو هيچكدوم از عكساش خوب نميفته

ديدم نميشه آرومشون كرد، براشون سيبزميني گرفتم كه اقلاً يه نيمساعتي سرشون گرم شه

با مِنو چيكار داري كيارش؟




موقع خواب ديدم خيلي سر و صدا مياد رفتم ديدم چه خبره

اينم عكس كلي اتاق پسرا، فقط كم مونده غذا هم اسپايدرمن بخوريم
|