تبليغاتX
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين وبلاگ
بازم كيان جونم

هفته پيش ناصر از يكشنبه تا پنج‌شنبه صبح مأموريت بود، خوب مسلمه كه ضبط و ربط كردن اين دوتا فسقلي هم كلي مشكل‌تر ميشد، مخصوصاً‌ وقتيكه اذيت ميكردن و من مجبور ميشدم دعواشون كنم، با گريه بابا، بابا راه مينداختن و بيشتر دل منو ميسوزوندن، خدا الهي سايه هيچ پدري رو از سر بچه‌هاش كم نكنه، آمين.

عليرغم تمام تلاشي كه براي برقراري ارتباط با كلينيك دكتر كيان داشتم، متأسفانه هيچ كدوم از تلفنامو جواب نميدادن، ديروز ناصر حضوري مراجعه كرد و اونا هم لطف كردن وقت 10 دي رو به 2 دي موكول كردن.

اوايل هفته ديدم روحيه كيان خيلي كسل شده، براي همين دوشنبه صبح با خودم بردمش خريد و كلي كيف كرد، تازه موقع برگشتن هم چون بارم زياد بود، دوتا از كيسه‌هامو پسر گلم تا خونه حمل كرد بدون اينكه اظهار خستگي كنه، مرسي عشق مامان.

سه‌شنبه كيارش بقدري پسر بدي شده بود كه بهش گفتم اجازه نميدم روز بعد بره مهد كودك، واقعاً هم همين‌كارو كردم، ولي چشمتون روز بد نبينه، پدرم دراومد، حالا ميفهمم كه وقتي كيارش مهده، چقدر كيان بچه آروميه. خاله نوشين هم دوبار اومد ديدنشون و براشون لُپ لُپ و كتاب نقاشي آورد و اونا هم كلي ذوق كردن.

عليرغم اينكه به كيان قول داده بودم مهموني خاله بيتا ببرمش، ولي انقدر اذيت كرده بودن كه منصرف شدم، تازه اگه ميبردم خيلي شلوغ ميشد، چون غير از ايلياي خاله بيتا، ايلياي خاله ليلا و عسل خاله عادله هم بودن، ببينين ديگه چه مهدكودكي ميشد.

 

 

 

ايلياي عسلي خاله بيتا

 

تازه بابا ناصر هم روز پنجشنبه رفته بود خونه يه آقاي دكتري كه باهاش دوسته، بقدري اونجا شيطنت كردن كه كلي ناصر خجالت كشيده، دختر دكتر هم گفته خدا بهتون صبر بده چه طوري از پس اين دوتا برمياين.

خانوم دكتر هم تشخيص داده كه كيان فوق‌العاده عصبيه. آقاي دكتر هم كه تقريباً 49 ساله طبابت ميكنه (20 سالشو آلمان بوده و بتازگي بازنشست شده)، از اون جراحان فوق تخصص كودكانه كه كارش حرف نداره، كلي هم كتاب تأليف كرده، وقتي در مورد حرف زدن كيارش سؤال كرده و گلوشو معاينه كرده، گفته اين بچه لوزه داره و حتماً بايد عمل شه، ولي نه حالا، بعد از 5 سالگي كه غدد لنفاوي رشدشون كامل شده باشه و لازم نباشه به جاي يه بار دوبار بچه رو عمل كنين، اونوقت حرف زدنش هم درست ميشه، كلي هم خيالمون راحت شد. جديداً‌ كيارش بجاي د از چ بيشتر استفاده ميكنه.

روز جمعه هم خاله نوشين و عمو محمود هستي اومدن خونمون و براي پسرا راكت و توپ خريده بودن كه از همون اول از خريدشون پشيمون شدن از بس كه اين وروجكا بدو بدو كردن و هي توپو كوبيدن به در و ديوار تازه نقاشي شده، تازه همسايه طبقه پائين هم كه نميدونسته با عموم نسبتي داريم بهش شكايت كرده كه اينا كين اومدن بالا، پدرمون دراومد انقدر تالاپ تولوپYah ميكنن، عمو هم بروي خودش نياورده و گفته خوب بچه كوچيك دارن، خيلي مراقبن ولي بالاخره يه وقتائي پيش مياد، واقعاً‌ هم همينطوره، چون كيارش كه تا ساعت 5 خونه نيست، بنابراين جست و خيزي نداريم ولي فاصله 5 تا 8 شب كه بره بخوابه، با كيان خيلي درگيرن و هرچي سعي ميكنم كمتر بپر بپر كنن نميشه، خدا خودش به همسايه پائيني كه ظاهراً ناراحتي قلبي هم داره صبر بده.

ديروز هم خاله زهرا تلفني با كيان صحبت كرد و بهش گفت كه خيلي دلشون براش تنگ شده، كيان هم از پشت تلفن كلي براش بوس فرستاد، قرار شده براي جشن شب يلدا (روز سه‌شنبه و چهارشنبه اين هفته همراه با عكس و فيلم و جايزه و پذيرائي) و جشن كريسمس (دوشنبه هفته آينده)، كيان هم شركت كنه، بچه‌م كلي از حالا ذوق داره كه دوباره همراه كيارش ميره مهد.

الانم كلي حالم گرفته شد، چون ناصر خبر داد كه امروز بعدازظهر بازم بايد بره بجنورد، من نميخوامممممممممممممممم.

آخ جون كلي با طاهره جون مامان فاطمه زهراي گل صحبت كردم و قرار شد ساعت 5/4 بعدازظهر بريم بوستان تا همديگه رو ببينيم، البته اگه اين وروجكا بذارن. (خوب وقتي بابا ناصر انقدر ميره مأموريت ما هم بايد سر خودمونو گرم كنيم ديگه)

 

 

 

گفته بودم كيان از نوزادي عادت داره بقول خودش نونو ميكنه، اينم يه نمونه، داريم فيلم ميبينيم، اونم زانوي منه كه بغل كرده و نونو ميكنه

 

 

ماشالله چه برو بازوئي داري پسر گلم

 

داره با خاله نوشين دل و قلوه رد و بدل ميكنهIn Love

 

 

چهارشنبه ظهر كه كيارش خونه بود، كيانو آوردم تو اتاق خودمون بخوابه، يهو ديدم صداش نمياد، بعله، چشم بند منو زده به چشاشو خوابيده (البته بازم همراه با نونوانگشتشو كه دارين)

 

 

پسركم درحال نقاشيPainter كتابي كه خاله‌ش براش آورده

 

 

ديده بودين پسرا تانگو برقصن، چي بگم والله اين وروجكا از ماهواره چه چيزا كه ياد نميگيرن

 

 

كيارش گلم بچم سه هفته‌س عادت كرده تنها بره بخوابه

 

راستي داداش اِسي عزيز ممنون از لطفي كه دارين، ولي باور كنين اختلاف وزن كيان و كيارش ۲۰۰ كيلو نيست

لینک


تشكر ويژه

زحمت اين عكسا رو داداش اِسي عزيز كشيده، تشكر ميكنم از شما كه انقدر خوب و مهربونين و براي عكساي پسراي من وقت گذاشتين، عكساي مهد كودكشون تو اين وبلاگه تو پست مربوط به تاريخ 14 بهمن، اگه نتونستين ببينين بگين بصورت ديگه‌اي براتون بفرستم. بازم تشكر

 

 

 

لینک


يكهفته با كيان

يكهفته با تمام تلخي‌هاي ناشي از افكار سردرگمي كه تو مغزم رژه ميرفت گذشت، يكهفته‌ايكه با خودم فكر ميكردم راهكار درست در مورد برخورد با مسئله كيان كدومه، چي به نفعشه و چكار بايد كرد؟Tornado

بله درست حدس زدين، از پنجشنبه هفته گذشته تا امروز كه درست يكهفته ميگذره، من و پسرم تمام مدت با هم تو خونه بوديم، تجربه خيلي خوبي بود براي اينكه كيان بيشتر و بيشتر به من نزديك بشه و من بتونم بفهمم چي تو مغز كوچيكش ميگذره.

البته به اين معنا نيست كه من تونسته باشم به تمام زواياي روح پسركم سر بكشم و دقيقاً بفهمم چي ميخواد و چرا اينطوريه؟ In Loveولي براي شروع بد نبود، اينكه هر روز صبح ساعت 30/8 بياد بخوابه تو جاي ناصر و شروع كنه به نوازش كردن من، باهام حرف بزنه، ازم خواهش كنه كه پاشم و بهش شوبانه (صبحانه) بدم، خيلي لذت‌بخش بود، جالبه كه اگه مثلاً‌ خواب من دو ساعت ديگه هم طول ميكشيد، حتي از تخت پائين نميومد كه بره تو اتاقاي ديگه سرك بكشه و منو نگران كنه.

جالب نيست؟ البته فكر نكنين كه تمام مدت خواب بودم، صداي نفس‌هاي دلنشينش و زمزمه‌هاي زير لبش كلي بهم آرامش ميداد، بحدي كه اصلاً‌ دلم نميخواست از اون حالت خارج بشيم.

بعد از صبحانه معمولاً ميشست پاي كارتون ماهواره و بعد از يكساعت كارتون براحتي ميرفت براي خواب ظهر، بعد هم عصرونه تا كيارش ساعت پنج بعدازظهر برسه خونه.

دقيقاً از لحظه ورود كيارش ميشد كيان قبلي، انگار نه انگار كه اين بچه، همون پسر بچه آروم صبحه، من هم چون ميديدم واقعاً‌ مشكلي نيست با اجازه خودم دوز دوم داروهاشو نميدادم بخوره، نميدونم كارم درست بوده يا نه، ولي فكر ميكنم بيجهت هم نبايد تو خوردن دارو زياده‌روي كرد.

بعد از شام هم، بدليل اينكه ميخواستم صبح زود از خواب بيدار نشه اجازه ميدادم بشينه پيش من و تلويزيون تماشا كنه، چارخونه رو خيلي دوس داره، جالب اينه كه كيارش هم بدون هيچ ناراحتي هر شب ساعت هشت ميرفت تو رختخوابش تا بتونه صبح زود براي مهدكودك بيدار بشه.

چيزي كه نگرانم كرده اينه كه دو روز اول عين خيالش نبود كه مهد نميره، ولي از روز سوم همش ازم ميپرسيد چرا خاله زهرا اجازه نميده من برم مهد كودك، البته چن بار هم كيارش وقتي باهاش دعواش ميشد عنوان ميكرد كه تو چون پسر بدي بودي بهت اجازه نميدن بياي مهد، اونموقع بود كه ميديدم با چشاي معصومش زل ميزنه به من تا حقيقتو از زبون من بشنوه.

چكار بايد ميكردم، اگه حقيقتو به تندي بهش ميگفتم كه روح كوچيكش صدمه ميخورد اگر هم نميگفتم نميفهميد دليل اينكار چيه، مخصوصاً اينكه چون برده بودمش مهد جديدي كه ميخوام ثبت نامش كنم، همش ميپرسيد چرا منو نميبري اونجا؟ يه جوري حاليش كردم كه مقصر خودشه و بايد تو رفتارش تجديد نظر كنه، قول زياد ميده، حالا كيه كه عمل كنه، بايد ببينيم تو مهد جديد چكار ميكنه، هنوز ثبت نام نكردم، منتظرم اگه كارم درست شد اونموقع اسمشو بنويسم.

همش نگرانم كه نكنه از كيارش عقب بمونه و اين مسئله بعدها باعث مشكلات بيشتري بشه، مخصوصاً كه اينروزها بيشتر از روزاي قبل از كيارش راضين و همش تو دفترش اينو يادآور ميشن. ولي وقتي خوب فكر ميكنم ميبينم كه كيارش هم نبايد بخاطر كيان دچار معضل بشه و در موردش كوتاهي كرد، شايد اون ظرفيت يادگيريش از كيان بيشتره، پس حق نداريم كه جلوي پيشرفت اونو بگيريم، درسته اين دوتا دوقلو هستن ولي بايد واقعيت رو پذيرفت.

حتماً دارين پيش خودتون فكر ميكنين بالاخره اين مامان بيتا يه ذره عقل اومد تو كله‌ش و داره واقعيت رو قبول ميكنه و با مسئله منطقي برخورد ميكنه، درسته؟

رسيدن به اين نتيجه‌گيري اصلاً‌ آسون نبود، ولي خوب بالاخره بايد واقع‌بين بود، متأسفانه هنوز هم دكترش رو پيدا نكردم، اگه كسي يه روانپزشك خوب كودك و نوجوان سراغ داره، حتماً برام آدرس و شماره‌شو بذاره، ممنون.

چهارشنبه هم با خواهرم رفتيم بوستان و كلي براي بچه‌ها خريد كرديم، كيان هم خيلي پسر خوبي بود و كلي عشق كرد كه سه‌تائي رفتيم بيرون، ناهار هم برديمش دور رينگ و براش پيتزا گرفتيم كه بيشتر خودشو با سيب‌زميني سرخ كرده مشغول كرد، در مجموع روز خيلي خوبي بود.

هستي عزيزم اولين دندون شيريش افتاده، خوشگل خاله مباركت باشه، داري واسه خودت خانومي ميشي.

مشكل اصلي كه اين روزا باهاش درگيرم احساس متناقضيه كه پيدا كردم، تاوقتيكه كيارش خودشو به من ميچسبوند توجهم به اون معطوف ميشد و كيانو فراموش ميكردم، حالا هم كه ميخوام در مورد كيان كوتاهي نكنم، نميدونم چرا نسبت به كيارش نميتونم خيلي احساسمو نشون بدم، نميدونم اين چه سردرگميه كه دچارش شدم، چرا نميتونم مثل يه مادر معمولي بين بچه‌هام هيچ فرقي قائل نشم و بطور يكسان هردوشونو از مهر مادري سيراب كنم، چرا همش افراط و تفريط، شما چه پيشنهادي دارين، كمكم كنين.

اين روزا كيان خيلي علاقه به عكس گرفتن پيدا كرده، دوسه تا عكس رو دادم خودش از نقاشي‌ها و تمرين‌هاي كتاب زبانش گرفته، بد نشده، عكساي ديگه رو هم خودش پيشنهاد داده كه چه مدلي بگيرم، ببينين و قضاوت كنين.

فاطمه مامان صبا جون اگه ميشه لطف كن آدرس واقعي رو برام تو نظر خصوصي بذار، واقعاً نميدونم چي راسته، چي دروغ، اميدوارم ناراحت نشده باشي عزيزم؟؟

 

 

 

 

 

 

كيان از رنگ مشكي زياد تو نقاشياش استفاده ميكنه، كسي ميدونه علتش چيه؟

 

 

 

الهي قربونتون برم من كه بهم ديگه غذا ميدين!

 

 

 

 

محو ديدن چارخونهHanging

 

 

دوتائي رفتيم حموم و كلي آب‌بازي كرديمYah

 

 

پسرم ميز پذيرائي جاي عكس انداختنه؟Surprise

 

 

 

 

آخه كي ميگه شما دوقلوئين؟

لینک


خبر اونم چه خبري

دوستاي گلم ممنون از كامنتا و دلگرمياتون، مرسي متولد ماه مهر عزيزم كه هميشه به يادمي، اگه ننوشتم خيال نكنين خبري نبوده، بخونين تا متوجه بشين:

بعد از خرابكاريي كه كيان تو مهد كرده بود (تو پست دفعه قبل در موردش نوشته بودم) فكر ميكردم تا مدت‌ها از مهد شكايتي نشنوم، ولي زهي خيال باطل.

ديروز با آرزو جون مامان آرش وروجك ساعت شش بعدازظهر تو بوستان قرار داشتم، ناصر كه همچنان مأموريت بود و قرار بود امروز صبح برسه، بنابراين تصميم گرفتم خودم برم دنبال پسرا و از اونجا بريم بوستان.

به مهد اطلاع دادم كه پسرا رو با سرويس نفرستن، خاله زهرا خيلي با خوشروئي باهام برخورد كرد و خواست كه تا قبل از پنج حتماً خودمو برسونم.

قبل از اينكه راه بيفتم، موبايلم زنگ خورد:

خاله زهرا: خانم پدرام اگه ممكنه بياين اين دوتا رو ببرين (با لحن ناراحت و عصباني)

من (در حاليكه تمام تنم به لرزه دراومده بود و احساس كردم نفس تنگي گرفتم): طوري شده، اتفاقي افتاده؟

خاله زهرا: پشت تلفن نميتونم بگم، شما تا كي خودتونو ميرسونين؟

من:‌ سعي ميكنم تا يك ربع ديگه اونجا باشم.

تلفنو قطع كردم و سريع به مامانم اطلاع دادم، درحاليكه اصلاً‌ نميتونستم لرزش بدنمو كنترل كنم (تو مواقع اضطراري فكر نميكنم هيچ كاري ازم بربياد)، اون بنده خدا هم كلي دلداريم داد و گفت سريع خبرشو به من بده.

ديدم نه،‌ نميشه، هنوز آروم نشدم، موبايل ناصرو گرفتم، اون بنده خدا هم تازه تو بجنورد سوار ماشين شده بود كه برگرده تهران، خيلي ناراحت شد و بهم گفت كه تنها نرم يا با عموم يا با خانومش برم، گفت كه ميدونم الان چه جوري داري ميلرزي، اينجوري نميتوني بري تو خيابون.

خيلي از شما دوستاي گل مادرين و ميدونين من دقيقاً تو اون لحظه‌ چي كشيدم، ميدونستم كه جفتشون سالمن، وگرنه بهم نميگفت بياين ببرينشون، فقط ذهنم درگير اين مسئله بود كه خداي نكرده به كسي آسيبي نرسيده باشه.

خلاصه بعد از حاضر شدن با عذاب، رفتم طبقه اول سراغ زن‌عموم، اون بنده خدا هم سريع حاضر شد و خودمونو رسونديم مهد.

وقتي رفتيم داخل، خاله زهرا دست منو گرفت و برد به كلاس كه نشونم بده چي شده، ديدم كيان نشسته پشت در يكي از كلاسا درحاليكه شديداً رنگ و روش پريده، زن‌عموم هم سريع قربون صدقه‌ش رفت و بردش بيرون.

كاش روم ميشد از اون اتاق عكس ميگرفتم، تمام ميز و صندليا واژگون شده بود، يه عالمه بشقاب و قاشق و تغذيه اطراف اتاق پخش بود، وسط زمين هم پر از آب بود.

خاله زهرا: ببخشين تو رو خدا كه اينجوري خبرتون كردم، چقدر دارين ميلرزين (اينجا ديگه اشكم دراومد و حسابي زار زدم) شراره جون سريع براي خانم پدرام آب قند بيار.

من: كيان كلاسو به اين شكل درآورده؟

خاله زهرا:‌ حدود يكماه و نيمه كه كيان بعدازظهرا واقعاً‌ قابل كنترل نيست، نميدونم قرصا اثرشو از دست داده، يا مشكل خاصي براش پيش اومده، ولي باور كنين كه ديگه نميتونم كنترلش كنم،‌ چون وقتي عصباني ميشه و شروع ميكنه به ريخت و پاش هيچكس حريفش نيست، امروز اين بشقابو پرت كرد سمت دوتا از دختر بچه‌ها، يكيشون حدود 45 دقيقه خونريزي بيني داشت، اون يكي هم درست از زير گوشش رد شد و يه خراش گنده رو گردن بچه باقي گذاشت، منم كه ميخواستم بگيرمش چنان سر و صدائي بپا كرد و گريه‌اي ميكرد كه چن تا از مادرا كه اومده بودن دنبال بچه‌هاشون ميپرسيدن دارين بچه رو تنبيه ميكنين، كه آورديم نشونشون داديم خيالشون راحت شه تو مهد كسي حق تنبيه كردن بچه رو نداره،‌ من فقط از دوتا مچ دستاش گرفته بودم كه به بقيه كاراش ادامه نده ولي چنان قدرتي پيدا كرده بود كه براحتي خودشو از دست من نجات داد، منم بقيه بچه‌ها رو از اتاق بيرون كردم و گذاشتم يه كم تنها بمونه كه ديدم ظرف آبو ريخته كف زمين و كل لباساشو خيس كرده.

من (واقعاً حرفي براي گفتن نداشتم، فقط بهت زده داشتم نگاش ميكردم و جرعه جرعه آب قندو ميخوردم تا يه كم از لرزش دستا و بدنم كم شه): سر چي عصباني شده بود كه اين كارو كرد؟

خاله زهرا: سر تغذيه بعدازظهر، مال خودش افتاد زمين و نخورد، رفت از يكي ديگه از بچه‌ها بگيره كه دعواشون شد و اونم شروع كرد به پرتاب كردن، درحاليكه اگه به خاله شراره ميگفت حتماً بهش تغذيه ميداد. وقتي به روانشناس مهد نشون داديم كه كيان چن روز پيش چه جوري باند ضبطو كنده، خيلي تعجب كرد،‌ چون اگه بگم چه جوري اين باند به ديوار پيچ شده بود باورتون نميشه، ايشون ميگفت اين مسئله زور يه پسر هفده هجده ساله رو ميطلبه، چطوري يه بچه چهارساله اينو كنده؟؟

من: شما كه مدت‌ها بود خيلي از كيان راضي بودين تقريباً ميشه گفت از عيد تا حالا، فكر ميكنين چي شده؟؟

خاله زهرا:‌ درست نميدونم، من چون خودم بيش فعال بودم، خيلي حال كيانو درك ميكنم،‌ خدا شاهده خودم الان خيلي ناراحتم، بيشتر بخاطر كيان كه وجهشو تو مهد از دست داده، هيچ بچه‌اي حاضر نيست باهاش بازي كنه يا اسباب‌بازيشو بهش بده، همه ميگن مامانمون گفته با تو بازي نكنيم،‌ ما هم هرچي ميكنيم رابطه بچه‌ها باهاش خوب شه، نميشه، اينه كه سريع واكنش نشون ميده، كياني كه عاشق من بود و هر وقت از كنار ميزم رد ميشد ميگفت: خاله زهرا دوشِت دارم، الان اصلاً‌ چشم نداره منو ببينه، سر كلاس موسيقي، دستاشو ميذاره رو گوشاش و حاضر نيست گوش بده. بازم صبحها بيشتر با بچه‌ها ميسازه، نميدنم شايدم اثر قرصش باشه. ميمونه كيارش كه روزي دو سه بار مفصل از دست كيان كتك ميخوره، سر هر چيزي كه فكرشو بكنين، صبح‌ها كه ميرسن مهد كافيه كيارش زودتر از اون بياد داخل، اونوقته كه ميشينه دم در و انقدر گريه ميكنه، تا ما كيارشو برميگردونيم دم در و با هم وارد ميشن.

من: ولي تمام چيزائي كه شما ميگين تو خونه برعكسه، بيشتر كيارشه كه كيانو اذيت ميكنه و كيان مظلومانه همش به من شكايت ميكنه، چه طوري ميشه كه تو مهد اينجوريه، نميدونم چي بگم، شما چه پيشنهادي دارين؟

خاله زهرا: فكر ميكنم بهتره بطور موقت براي دو سه ماه مهدشو عوض كنين تا هم خودش دلش براي اينجا تنگ شه، و هم ذهنيت بد بچه‌ها در موردش از بين بره.

من: فكر ميكنين واقعاً اين ذهنيت از بين ميره، تازه اينجا مهدكودكه، ميشه تند تند عوضش كرد، تكليف من با مدرسه‌ش چي ميشه؟؟

خاله زهرا:‌ نميدونم چي بگم، شايد دكترش تشخيص بده يا داروشو عوض كنه، يا دوزشو بيشتر كنه. علاوه بر اينكه ممكنه خداي نكرده به بچه‌ها صدمه بزنه، تو خيابون هم خيلي بايد مراقبش بود، چن روز پيش وقتي ميخواسته سوار سرويس شه، دست مهماندارو ول كرده و پريده تو خيابون،‌ در همون حال هم يه ماشين سنگين داشته رد ميشده، راننده سرويس بنده خدا از ترس نشسته زمين و زده تو سر خودش، خلاصه اونم كلي از دست كيان شاكيه.

با سنگيني تمام از جا بلند شدم و رفتم بيرون از كلاس، سرم داشت گيج ميرفت، احساس ميكردم خيلي به هواي تازه نياز دارم، از يه طرف به اونا هم حق ميدم، چون مسئول جون بچه‌ها هستن و بايد جوابگوي والدين اونا هم باشن، چيكار ميتونستم بكنم غير از اينكه قبول كنم بازم بايد مهدشو تغيير بدم.

چون با آرزو قرار داشتم درست نبود كه نرم، اين بود كه دم در بوستان از زنعموم خداحافظي كردم و با پسرا راهي بوستان شدم، اگه بگم اونجا چقدر كلافه‌م كردن، باورتون نميشه، به هيچ صورتي نميتونستم آرومشون كنم، حتي ميترسيدم بفرستمشون تو خانه بازي، يه موقع بلائي سر بچه‌هاي مردم بياد.

خيلي دلم ميخواست كه بيشتر با آرزو و آرش عزيزم وقت ميگذروندم ولي چه كنم كه اصلاً حس و حالشو نداشتم، آرزو جون بايد ببخشي منو، اميدوارم دفعه بعد جبران كنم.

رفتيم جلوي شهروند تا سوار ماشين شيم (درحاليكه چنان دستاشونو محكم تو دستم گرفته بودم كه خداي نكرده از دستم در نرن و اتفاقي براشون نيفته) به اولين ماشين كه گفتم ايرانپارس، هر ماشيني كه رد ميشد اين دوتا فسقلي در حاليكه سرشونو ميبردن جلو داد ميزدن: ايرانپارس، هركي رد ميشد ميخنديد و ميگفت خدا بهت ببخشه چقدر بانمكن، ولي چه ميدونن كه از نمك زيادي ديگه به شوري ميزنن و از دل من كسي خبر نداره، بازم خدايا شكرت .... صد هزار مرتبه شكرت ....

خدايا اين چه حسيه كه الان دارم، چقدر ناراحت و دلتنگم، نميدونم .....

امروز صبح با ناصر رفتم مهدكودك و پيش دبستاني چلچله تو سردار جنگل، شرايطش خوب بود، فقط خدا كنه كه اينجا ديگه اين بساطو در نياره.

هرچي با مطب روانپزشكش تماس گرفتم تا وقت ديماه رو به هفته بعد منتقل كنن موفق نشدم، بايد ببينم ميشه زودتر ببرمش پيش دكترش يا نه، فقط برام دعا كنين كه خدا بهم صبر بده، فقط صبر و توكل به خودش...

فقط خوشحالم كه مهموني خونه بيتا مامان ايليا بهم خورد چون اصلاً حسش نبود...

 

عكساي ديروز دور رينگ بازي بوستان (تعجب نميكنين چطوري حس و حال عكس گرفتن داشتم)

 

 

كيارش

 

 

كي بالاي پيشونيتو زخمي كرده كيان گلم

 

 

انقدر ورجه وورجه ميكنه تو هيچكدوم از عكساش خوب نميفته

 

 

ديدم نميشه آرومشون كرد، براشون سيب‌زميني گرفتم كه اقلاً يه نيم‌ساعتي سرشون گرم شه

 

 

با مِنو چيكار داري كيارش؟

 

 

 

 

 

موقع خواب ديدم خيلي سر و صدا مياد رفتم ديدم چه خبره

 

 

 

اينم عكس كلي اتاق پسرا، فقط كم مونده غذا هم اسپايدرمن بخوريم

لینک


 
سمت چپ، كيان
قل اول: 050/3 كيلو گرم
سمت راست، كيارش
قل دوم: 250/3 كيلو گرم
هر دو با 50 سانت قد
متولد دوشنبه 6 مرداد 1382
بيمارستان باهر
دكتر پرويز خيرابي
*****************
هديه‌هايي دوست‌داشتني
از جانب خدا
براي مامان بيتا و بابا ناصر
*****************
كيان يه بچه بيش‌فعاله كه
از مهر 85 دارو مصرف ميكنه
يعني از سه سال و دوماهگي

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386

پیوندها
ايليا و مامان سميه
ايليا و مامان سميه 1
آرش و مامان آرزو
آنديا و مامان مژگان
اميرمهدي
كيارش و مامان سحر
كيارش وروجك
دل‌آرام و مامان الهام
فاطمه و مامان مرجان
محمدحسين و مامان شهرزاد
پرنيان و مامان پيروزه
جينا و مامان مهرنوش
مهديار و مامان ثمانه
ماهان و مامان مرجان
عسل و غزل و مامان روژين
مهديار و مامان مريم
پگاه و پويا و پايا و مامان گيتي
ارغوان و مامان نازنين
باران و مامان نسترن
بهار و مامان منصوره
بهنيا و مامان نوشين
آرتاجون
پويان و مامان معصومه
كيانا و رايان و مامان نهال
عرشيا و مليكا و مامان اعظم
رادين و مامان مهرك
كاميار و مامان بلفي
ايليا و مامان مريم
ترنم و مامان آرزو
حميدرضا و مامان نيره
يونا و مامان ليلي
پگاه و پارسا و مامان سارا
سارا و مامان ونوشه
محمدمهدي و مامان نگار
كيا
پريسا و مامان پروانه
نيروانا و مامان آيتك
ديبا و پرند
هيراد
بولک و لولک
نويد و مامان شهين
ارشيا و مامان هاله
By Blogard
آوا و مامان شاپرك
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
فروشگاه اینترنتی
:: طراح قالب::

پیوندهای روزانه
وبلاگ قبليمون
دل نوشته‌هاي مامان بيتا
هستي عشق خاله
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ

لینک خود را اضافه کنید منو لینک کن