| زنگ در بصدا در مياد و من دوون دوون براي اينكه كيارش از بسته بودن در خونه به گريه نيفته سريع بازش ميكنم:
من: سلام پسراي گلم خوش اومدين خسته نباشين.
كيان با سر سلام ميده (پيش خودم فكر ميكنم كي ميخواد رابطشو با من بهتر كنه )(شايدم تصورم اينه و واقعيت چيز ديگهايه ، يعني كيان ذاتاً اينجوريه، نميدونم؟ )
و كيارش: ماماني بازم برات نقادي دِكيدَم و يه كاغذو كه چن تا دايره به شكل سر كشيده و چن تا خط رو هم بصورت دست و پا درآورده بهم نشون ميده.
منم كلي ذوق ميكنم و مثل هر روز صورت هردوشونو بوسهبارون ميكنم، كيارش خودشو بهم ميچسبونه و حسابي ماچ ماليم ميكنه ولي كيان جاي بوسه رو صورتشو پاك ميكنه ، اخم ميكنه و ميره سمت اتاقش.
البته كاملاً ميفهمم از ديدن نقاشي كيارش كه منو به هيجان آورده اصلاً خوشحال نميشه و سعي داره جوري جلب توجه كنه، براي همين بهش ميگم كه فردا منتظرم اونم برام نقاشي بياره، كه همين اتفاق هم ميفته و بمدت يك هفته كامل اونم مثل كيارش هر روز از مهد براي من نقاشي مياره.
نميدونم واقعاً بايد با دوقلوها چه رفتاري پيشه كنم كه هيچكدومشون ضربه نخورن، خيلي سخته، اونائي كه دارن بهتر حرف منو ميفهمن، مخصوصاً اونائي كه بچههاشون كاملاً ناهمسانن و از نظر رفتاري نقطه مقابل هم.
جمعه اين هفته كلي وسائل خونه رو رد كرديم چون حسابي كهنه شده بودن و لازم بود كه عوض بشن، مثل سرويس خواب خودم و پسرا بطور كامل، حتي اون تلويزيون و ميزي كه عكسشو پست قبل گذاشته بودم، يه مقدار از اثاثيه هم بصورت بستهبندي شده گوشه كنار خونه به چشم ميخوره كه منتظر اسبابكشي هستن.
و اما مشكل اصلي از روزي شروع شد كه تلويزيون اتاق پسرا رد شد، بعله، از اون روز اگه شما چيزي از زندگي فهميدين منم فهميدم ، هرچي خواهرم، مامانم، زنعموم بهم گفتن حالا تلويزيونو رد نكن چون تنها سرگرمي پسرا كارتون ديدن تو اتاق خودشونه، به حرف هيشكي گوش ندادم و كار خودمو كردم، ولي واي بر من كه پدرم دراومده.
به هيچ صراطي مستقيم نيستن، از ساعت 4 كه ميرسن خونه دائم در حال ورجه وورجه كردن و بالا پائين پريدن و از سر و كول هم بالا رفتنن، يا ميرن قسمت بالاي مبل ميايستن و ميپرن وسط پذيرائي همراه با غش غش خنده، بازيهاي جديدي هم ياد گرفتن مثل جنگ بازي، زو، گيلاس بازي (حكايتش جالبه، دستاي همو ميگيرن و انقدر ميچرخن تا بيفتن زمين)، بعد هم كاميون و لودرهاشونو پر از اسباببازي ميكنن و درحاليكه سنگيني بدنشونو انداختن روش تو كل خونه اونا رو به حركت درميارن.
اگه يه نفر بياد پشت در خونه وايسه، واقعاً چه فكري ميكنه، شايد تصور كنه اينجا يه مهد كودكه با بيش از 10 تا بچه درحال بازي.

براشون ميوه گذاشتم تو بشقاباشون و از درد جونم براي اينكه دوباره به فكر بدو بدو كردن نيفتن دي وي دي تام و جري رو كه خيلي دوسش دارن تو تلويزيون پذيرائي گذاشتم، يكي از تيكههاي برش خورده ليموشيرين از دست كيان ميفته رو فرش:
من: پسرم موقع ميوه خوردن حواستو كاملاً جمع كن كه زمين نريزه.
كيان دست به كمر با قيافه حق بجانب : ماماني اصلاً به شما ربطي نداره.
من: خدايا اين حرفا رو از كجا ياد گرفته، واي بر من.
كيارش رو به كيان: بچه بيادبِ بيتربيت

باز صداشون نمياد، طبق معمول حتماً درحال خرابكاري هستن، كيارش صدام ميزنه:
كيارش: ماماني بدو بيا، ببين چه خوشگل شدم ، حالا موبايلتو بيار ازم عكس بگير بذار تو وِگلابَم (وبلاگم)




وروجك فهميده ماماني دنبال شكار لحظههاس، خودش دعوتم ميكنه.

ماماني بدو بيا اتاق خواب.
كيارش: مامان من دارم بابا ناصرو ماساژ ميدم، يه عكس ازم ميگيري 
من:    


پسراي گل مامان، كيان و كيارش عسلم، الهي كه خدا هميشه تنتونو سالم نگهداره و هميشه انقدر شاد و پر انرژي باشين، خدا كنه بتونم مادر خوبي براتون باشم ولي چه كنم كه بالاخره تاثير محيط كار خودشو ميكنه و ممكنه اونجور كه ميخوام تربيت نشين، فقط بايد خدا كمكم كنه تا اونجوري بزرگ بشين كه دلم ميخواد، پسراني فوقالعاده مؤدب و با تربيت و خانواده دوست و درسخون.
مثل اينكه خيلي آرزوي بزرگيه، ولي چه كنم خدايا كه فقط از تو ميتونم اين خواهشو داشته باشم كه منو در تربيت كردن اونا تنها نذاري و هميشه مراقبشون باشي، آمين
راستي اين روزا با هركي كه حرف ميزنم، يا وبلاگشو ميخونم يا خودش مريضه يا بچهش، تو رو خدا بيشتر مراقب خودتون باشين، فصل بديه، هرچند كه خودمو پسرا از اول ماه رمضون گرفتاريم و هنوز خوب نشده، دوباره ديروز تب كيارش رفت بالا، راستي واكسن سرماخوردگي (آنفولانزا) امسال اومده، تأخير نكنين، وقتش همين الانه، من دوساله براي خودم و پسرا ميزنم و خيلي راضيم، نه اينكه اصلاً مريض نشين، اگه سرماخوردگي پيدا كنين خيلي خفيفتره و زود زود خوب ميشين، پس بجنبين تا تموم نشده و ناياب.
|