تبليغاتX
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون
دوقلوهاي دوست‌داشتني مامان بيتا و بابا ناصر


كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون









بعد از كلي توجيه كردن و دادن وعده‌هاي قشنگ به پسرا كه در نبود ما مادربزرگا رو اذيت نكنن، آقا كيان رو بدليل اون سه روز تعطيلي پشت سرهم (حسابي آتيش ميسوزوند) بجاي جمعه، پنجشنبه بعدازظهر ناصر برد و تحويل مامانش داد.

 

روز جمعه بعداز ظهر هم نوشين زحمت كشيد و مامانو با خودش آورد خونه ما كه تو اين يه هفته هم مواظب كيارش باشه و هم كيارش بتونه مهد كودكشو بره.

 

صبح روز سفر هم خودمون كيارشو برديم تحويل مهد داديم و وايساد دم در و كلي باهامون باي باي كرد. حالا بماند كه اين دوتا فسقلي چه آبرويي كه از ما نبردن پيش مامان بزرگاشون.

 

آقا كيارش كه روز اول حاضر نبود تلفني با ما صحبت بكنه و بهش برخورده بود، عصري هم كه رسيده بود خونه تا مامانم بياد درو باز كنه صداي گريه‌ش ساختمونو پُر كرده بود (كيارش خيلي حساسه و اگه زنگ بزنن و من فوري درو باز نكنم خيلي وحشت ميكنه و ميزنه زير گريه)، مامان بنده خدا هم كه خيلي ترسيده بود سعي كرده بود آرومش كنه، تا شب هم ده دفعه كيارش بهش يادآوري ميكرده كه مادرجون فردا زنگ زدم زود درو باز كنيا وگرنه بازم گريه ميكنم. فرداش كه مامان درو از ساعت 4 عصر باز گذاشته بوده، آقا ساعت 5 تشريف آوردن خونه و كلي مامانمو نگران كرده. تو دو روز اول هرچي مامان ميگفته بزار زنگ بزنم تا با مامانت صحبت كني، رضايت نميداده، تا اينكه يه دفعه بزور مامانم آوردش پاي تلفن و كلي قربون صدقش رفتم و بهش گفتم براش يه عالمه اسباب بازي خريدم تا يه كم سر كيف اومده و روز بعد وقتي از مهد كودك رسيده، مامانو مجبور كرده به من زنگ بزنه تا باهام صحبت كنه و بهم بگه برام نقادي (نقاشي) دِكيدِه (كشيده).

 

قبل از سفر كيارش آنتي‌بيوتيك ميخورد و تو اون دوران هم سرفه‌هاش خوب نشده بود، كه باعث شده بود يه دفعه بعد از شام حالش بهم بخوره و كل آشپزخونه رو يه صفائي بده، كه بعدها تو تلفنا همش به اين مسئله اشاره ميكرد، روز اومدنمون هم، از عصري كه از مهد اومده بوده حسابي انتظار ميكشيده و خودش درو بروم باز كرد و كلي چلوندمش (خدائيش خيلي دلم براشون تنگ شده بود).

 

برنامه پنجشنبه شب رو هم كه تو وبلاگ خودم توضيح داده بودم، صبح روز جمعه هم رفتيم دنبال كيان، منزل مادرشوهرم، تو اون هفته، دو دفعه پسرعموش پارسا كه يكسال از اينا بزرگتره اومده بوده اونجا و حسابي پدرشونو درآورده بودن. براش يه دست لباس اسپايدرمن خريده بودن كه ميگفتن تمام يه هفته همون تنش بوده و فقط وقتي ميخوابيده از تنش در مياوردن و ميشستن براي صبح روز بعد،‌ يه دفعه هم مجبورشون كرده تا وقتي بيداره بشورن و اتوش كنن بزارن بالاسرش.

 

هر شب هم ميبردنش پارك و ساعت 11-10 شب رضايت ميداده بياد خونه.

 

يه دفعه با پارسا رفتن تو باغچه‌شون جيش كردن و پارسا به مادرشوهرم گفته بيا يه چيزي درِ گوشت بگم! ش....ل من و كيان عين همه. مادرشوهرم تعجب كرده و گفته تو از كجا ميدوني، گفته آخه رفتيم باهم جيش كرديم. (بچه‌هاي شيطون)

 

منو كه به رسميت نميشناخته، ميگفته مامان كيارشه، كيارشم دوستمه، فقط بابا ناصر مال خودمه (ميبينين تو رو خدا)، خيلي هم كم تلفني با من صحبت ميكرد و همش با باباش صحبت ميكرد، ولي وقتي منو با اسباب بازيا ديد، هي بغلم ميكرد و ميگفت ماماني خيلي دوشِت (دوسِت) دارم. خلاصه اونروز تا شب هي تو بغل من و ناصر ميچرخيد و قربون صدقمون ميرفت (از كيان بعيده)

 

الهي مامان بميره براتون كه انقدر بهتون سخت گذشته، البته اونقدر كه دوري ما براشون سخت بوده، خيلي از دوري همديگه اذيت نشدن.

 

اين سفر حُسن خوبي كه براي من داشت اين بود كه يك هفته از اينكارو بُكُن اونكارو نَكُن گفتن راحت بودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 13:21  توسط مامان بيتا  | 


مثل اينكه خيلي از دوستا از آدرس وبلاگ خودم كه لينكش تو قسمت چپ صفحه هست، بيخبرن، خيليا هم گِله كرده بودن كه چرا آدرس وب خودمو بهشون ندادم، فكر ميكردم به لينك روزانه صفحه دقت ميكنين و وبلاگ خودمو (دل نوشته‌هاي بيتا) پيدا ميكنين، خوب اگه ميخواين بدونين كجا ميرم، به اين آدرس يه سر بزنين. دوستون دارم، بازم دعا كنين يه استراحت جانانه نصيب من و ناصر بشه كه خيلي بهش احتياج داريم، خدا بخواد پس فردا، شنبه صبح عازميم. به اميد ديدار

اينم وبلاگ خودم

www.mamane-kian-kiarash.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 10:6  توسط مامان بيتا  | 


تقريباً يه هفته‌س كه پسرا متوجه شدن بدون اونا ميخوايم بريم سفر، كلي هم براشون توضيح دادم كه اوضاع از چه قراره:

من: كيان پسرم، شما قراره بري پيش مامان بزرگ‌اينا، قول بده پسر خوبي باشي، شيطوني نكني، اذيت نكني، باشه؟

كيان: اگه پسر خوبي باشم برام اشپايدرمن (اسپايدرمن) با شوپرمن (سوپرمن) ميخري؟؟ (از حالا ياد گرفتن چه جوري باج بگيرن)

من: بله پسرم، قول ميدم اگه تلفن كنم ببينم ازت راضي بودن حتماً برات ميخرم. خوب كيارش جون، مادرجون مياد اينجا خونه‌مون تا مواظب تو باشه، قول بده شبا موقع خواب گريه نكني (تو جات جيش نكني)، موقع رفتن مهدكودك مادرجونو تا پائين پله‌ها دنبال خودت راه نندازيا، آخه پاهاش درد ميكنه، خلاصه اگه تو هم پسر خوبي باشي و زنگ بزنم و مادرجونم ازت راضي باشه اونوقت .....

كيارش: برام دوپرمن و اِدپايدرمن ميخري، هورا ...... (اين يكي خودش ميدونست چه خبره)

 

ما كه اينهمه باهاشون حرف زديم و كلي نصيحت كرديم، ولي كو گوش شنوا، ميدونم كه حسابي پدر هردوطرفو درميارن، حالا خدا كنه تو اين گيرودار مريض احوال نشن (هرچند كه كيارش يه‌كم سرماخوردگي داره و آنتي‌بيوتيك ميخوره) كه ديگه اونجوري خيلي سخته، كيارش چون از كيان آرومتره ميسپرمش به مامان كه البته از مهد هم عقب نمونه و چون خيلي هم به زنعموم وابستگي داره و اون حسابي قلق كيارشو بلده، اينطوري مامانم كمتر به زحمت ميفته، بعد هم حساب كردم ديدم اگه يه هفته هم مهد كودك از دست كيان نفس بكشه بد نيست، درضمن كيان خيلي اجتماعي‌تره و دوري از ما خيلي مثل كيارش اذيتش نميكنه، تا خدا چي بخواد.

برام دعا كنين اين يه هفته مشكلي براي پسرا پيش نياد و من و ناصرم بتونيم يه استراحتي بكنيم.

 

پسراي ورزشكار مامان، زودتر از مامانشون دستگاهو افتتاح كردن

 

 

 

 

پارك كوهسار شهران، جمعه 26 مرداد 86

 

 

 

 

پارك ساعي، پنجشنبه 1 شهريور 86

 

 

خاله نوشين بنده خدا خطا كرده لباس پليس واسه اينا خريده، هرجا ميريم بايد همونو بپوشن

 

 

 

چه گوزن خوشگلي

 

 

واي چه گرگ ترسناكي

 

 

 

 

قيافه كيارشو دارين كه!

 

 

خلاصه با هر جَك و جونوري كه ديدن، دوس داشتن عكس بندازن

 

 

 پسراي عزيزم اميدوارم دوري مامان و بابا خيلي اذيتتون نكنه، قول ميدم با يه عالمه اسباب‌بازي برگردم.

دوستون دارم يه عالمه

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 17:32  توسط مامان بيتا  |