| شنبه هفته ديگه (6 مرداد مصادف با روز پدر) تولد 4 سالگيه من و كيانه ، از همينجا همه دوستجونامون باضافه دوستاي مامان دعوتن، يادتون نرهها، منتظريم، بساط همه چي هم روبراهه، خوش ميگذره.....
 
خاله مرضيه جون و خاله صفورا جون شما هم دعوتين، هرچند كه مادوتا توي مهد خيلي اذيتتون ميكنيم، ولي شما دوتا خاله نازنين، خيلي مهربون و صبورين كه ما رو تحمل ميكنين، از همين جا ازتون تشكر ميكنيم.
   
خوب دوقلوها دعوت خودشونو بعمل آوردن، نوبت منه كه بنويسم.
خيلي برنامهها براشون داشتم ولي خوب امسال تو خونه خودمون تولد نميگيريم، بجاش دوتا تولد داريم، يكيشو پنجشنبه شب خونه مادرجون (مامان خودم) و اون يكيشو روز شنبه خونه مامان بزرگ (مامان ناصر) برگزار ميكنيم (كه البته اميدواريم تا اونروز بعد از سه هفته از تبريز برگردن)، فكر ميكنم اينجوري هيجانش واسه پسرا بيشتره، همونطوريم كه عكساي قبلي رو ديدين، ما يك سال درميون خونه خودمون تولد گرفتيم، تا سال بعد خدا چي بخواد.....
از چن روز پيش هم هركسي رو كه ميبينن بهش ميگن كه تولدشونه، چه دنياي پاكي دارن اين بچهها، ديروز عصر كه برده بودمشون ميلاد نور، خواهر دوستم، نيوشا، را ديديم هنوز سلام عليك نكرده كيارش داشت توضيح تولدشو ميداد.
الان كه دارم مينويسم، بابا ناصر تو راه كرمانه و رفته ماموريت تا سه روز ديگه، البته هفته پيش هم دو روز كرمان بود، ديگه كم كم داريم عادت ميكنيم، و بالطبع پسرا هم اين وضعيتو قبول كردن، خوشبختانه دفعه قبل اصلا نصف شب اذيت نكردن و تا صبح خوابيدن ولي صبح روز دوم از ساعت 5 صبح تو تختخواب ما ميلوليدن و هرهر ميخنديدن، انگار نه انگار كه اين مامان بيچاره تازه ساعت 4 صبح خوابش برده ......

(يه آنتراكت به خودم دادم و رفتم چارخونه رو ديدم و برگشتم، عجب سريال مزخرفي .. ..... قبل از اونم داشت برنامه كولهپشتي رو نشون ميداد كه مصاحبه فرزاد حسني با سردار رادان بود، خودمونيم عجب دل و جراتي داره و با چه جسارتي حرف ميزنه، البته سردار هم متلكشو بهش انداخت.)
  
هفته پيش آخر شب توي پذيرائي:
من: ناصر جان يه سربزن ببين صداي اين دوتا نمياد واقعا خوابشون برده يا نه؟؟؟
ناصر: بيتا يه سر پاشو بيا اينجا رو ببين.
من (درحاليكه داشتم پيش خودم فكر ميكردم باز اين دوتا وروجك يه خرابكاري كردن): وايييييييييييي اين چيه ، چيكار كردي كيان ، اي واي خدا، رژ لبم ، چرا دور و ور دهنتو انقدر ماليدي، كيارش پس تو كجا بودي مامانو صدا نكردي، حالا بگو كجا گذاشتيش؟؟
كيارش: ماماني رُدِ لب افتاده زير تختش .....
منم دولا شدم و لاشه رژلب بدبختو كه بصورت نصفه نيمه دراومده بود بدون درش از زير تخت كشيدم بيرون، بعدشم ديدم كلي روي ملافه تختش ماليده، يه دونه از رژاي سوغاتي مادرشوهرمو نصف كرده و نميدونم بقيهشو كجا انداخته، شيشه عطرمم رو سر و صورت خودش و چشم كيارش خالي كرده، بعد از گذشت چن روز هنوز اتاقشون بوي عطر ميده...... اينم عكسش، البته انقدر عصباني بودم كه يادم رفت از سر و صورت كيان عكس بگيرم....

ماماني پنجشنبه پيش رفته بود خونه خاله آدي، اينم عكساي ايليا پسر خاله بيتا و عسل دختر خاله آدي.... مطمئنم خاله حميرا از اين قسمت خوشش مياد....


ايلياي سه ماه و 23 روزه
عسل يكسال و 5 ماهه
  
تازگيا كيان تا فرصت پيدا ميكنه ميره تو اتاق خواب ما و از تو سرتختي بالاي سر ناصر ماشين حسابشو برميداره و ميره تو تختش اداي ناصرو درمياره، مثلا داره حساب كتاب ميكنه ....
  
چن وقته هرچي زنگ ميزنم كلينيك براي دكتر كيان اصلا جواب نميدن و چون وقت دوم تير رو خود دكتر كنسل كرده بود منتظر بودم يه خبري بشه، كه بعد از پيگيري زياد ناصرو حضوري فرستادم اونجا، اونا هم براي 10 مرداد ساعت 5/1 ظهر بهمون وقت دادن، فقط مشكلي كه هست اينه كه قرص اصلي كيان تموم شده و الان فقط داروي آرامبخش يعني هالوپريدول رو مصرف ميكنه ولي با توضيحات مرضيه جون مربي كيان متوجه شدم كه ظاهرا اوضاع روبراهه، چون ازش راضي بود و نوشته بود كه تمام كاراشو تا آخر خودش انجام ميده، با توجه به اينكه داروش مربوط به بالا بردن دقت و تمركزه، اين مسئله يعني يه نشونه خوب، خيلي خوشحالم از همينجا هم ميخوام از مرضيه جون تشكر كنم كه با نوشتههاش بهم دلگرمي ميده و منو نسبت به آينده كيان اميدوارتر ميكنه، مرسي مرضيه جون، البته زهره جون و خاله نيا هم از اين قاعده مستثني نيستن، از همتون يه دنيا تشكر..
صبح خواهرم نوشين زنگ زد و كلي در مورد پيشدبستاني و مدرسه هستي ناراحت بود و بهم خاطر نشون كرد كه حتما از فروردين سال بعد به فكر پيشدبستاني پسرا باشم چون ظاهرا خيلي از مدارس فقط پيشدبستاني مدرسه خودشونو تو كلاس اول ثبتنام ميكنن و اين كار هم حتما بايد با رزرو انجام بشه.
دوستايي كه بچههاتون مثل پسراي من متولد نيمه اول 82 يا نيمه دوم 81 هستن، از همين حالا به فكر باشين كه بعد دچار مشكل نشين، فكر هم نكنين كه مدارس غيرانتفاعي هيچ مشكلي براي ثبتنام ندارن، اصلا اينطور نيست، چون خواهر من فقط دنبال مدارس غير انتفاعي تو محدوده شهرك غرب و سعادتآباد گشته و كلي نااميد شده مخصوصا كه ميخواد مدرسه حتما دوزبانه باشه، پس از همين حالا بفكر باشين، راستي از لحاظ قيمت هم اگه بخواين بدونين فكر كنم خواهرم ميگفت پيش دبستاني 800 هزارتومن و دبستان يك ميليون و دويست هزار تومن ناقابل..... تازه يكي از مدارس به خواهرم گفته بود از پيشدبستاني خودشون سه نفر رو براي كلاس اول ثبت نام نكردن كه اونم بستگي به رفتار پدر و مادر بچه و خود بچه داره (از لحاظ هوش و شيطنت)، حالا اگه كيان همينطور بخواد پيش بره بدونين كه فاتحه من خوندس، خدايا خودت كمك كن.....
خودمونيم چرا زمان ما اينطوري نبود، الان همه چي سخت شده، خدا به دادمون برسه.....
  
اينم كيارش قبل از حموم، قربون اون ژستات بره مامان، كيان هم هرچي بهش اصرار كردم حاضر نشد عكس بگيره، ميگفت زشته....

4 سال پيش تو يه همچين روزائي بيصبرانه انتظار اومدنتونو ميكشيدم، اينكه بغلتون كنم، ببوسمتون، ببينم شبيه كي هستين، خداي نكرده مشكلي نداشته باشين، و چه روزاي سختي بود اون روزاي آخر، مخصوصا شب آخر كه كلي هم گريه كردم و دلم گرفته بود، تا رسيدن به اتاق عمل همش اضطراب داشتم و يكسره قلهولله ميخوندم، ميترسيدم كه برم و شما رو نبينم، چقدر هم به ناصر وصيت كردم، ولي خدا خواست كه وجود نازنينتونو تو آغوشم بگيرم و ببوسمتون و عطر خوش بدنتون رو به اعماق وجودم بكشم.

دوستتون دارم به اندازه همه دنيا ، اينو بدونين كه شما دوتا اميد زندگي من هستين و مامان براي شما و بخاطر شما نفس ميكشه. 
پسراي گلم، عسلاي مامان، اميد و عشقاي من، نميدونين چقدر نفس كشيدن با شما لذتبخشه، انتظار هر بعدازظهر براي اينكه از مهد بياين و يكي از اون نقاشيهاي خوشگلتون به من بدين و بهم بگين: ماماني اين نقاديرو براي شما دِكيديم، چقدر شيرينه، اينكه از توي اتاق خودتون مدام منو چك كنين و با صداي بلند بهم يادآوري كنين كه دوستم دارين، چقدر غرورآفرينه، بهم يادآوري كنين كه شما عسلا زاده من هستين و تو بطن من پرورش پيدا كردين و همونطور كه قربون صدقتون ميرم، به خودم برميگردونين.
خدا شما رو براي من حفظ كنه، به اميد اون روزيكه سربلنديتونو ببينم و به وجود نازنينتون افتخار كنم.
خدايا شكرت كه نعمت مادرشدن رو به من ارزاني كردي،
خدايا ياريم كن تا باغبان خوبي براي اين غنچههاي باغ بهشت زندگيمون باشم.
آمين
قرار وبلاگي روز يكشنبه رو ماماني نتونست بره چون بابائي بدقولي كرد، ولي مامان گزارش كاملو از خاله بيتا گرفت، دوستاي خوب اميدواريم دفعه بعد بتونيم ببينيمتون.
|