تبليغاتX
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين وبلاگ
شوق هفته آينده

شنبه هفته ديگه (6 مرداد مصادف با روز پدر) تولد 4 سالگيه من و كيانه، از همينجا همه دوست‌جونامون باضافه دوستاي مامان دعوتن، يادتون نره‌ها، منتظريم، بساط همه چي هم روبراهه، خوش ميگذره.....

 

خاله مرضيه جون و خاله صفورا جون شما هم دعوتين، هرچند كه مادوتا توي مهد خيلي اذيتتون ميكنيم، ولي شما دوتا خاله نازنين، خيلي مهربون و صبورين كه ما رو تحمل ميكنين، از همين جا ازتون تشكر ميكنيم.

 

خوب دوقلوها دعوت خودشونو بعمل آوردن، نوبت منه كه بنويسم.

خيلي برنامه‌ها براشون داشتم ولي خوب امسال تو خونه خودمون تولد نميگيريم، بجاش دوتا تولد داريم، يكيشو پنجشنبه شب خونه مادرجون (مامان خودم) و اون يكيشو روز شنبه خونه مامان بزرگ (مامان ناصر) برگزار ميكنيم (كه البته اميدواريم تا اونروز بعد از سه هفته از تبريز برگردن)، فكر ميكنم اينجوري هيجانش واسه پسرا بيشتره،‌ همونطوريم كه عكساي قبلي رو ديدين، ما يك سال درميون خونه خودمون تولد گرفتيم، تا سال بعد خدا چي بخواد.....

از چن روز پيش هم هركسي رو كه ميبينن بهش ميگن كه تولدشونه، چه دنياي پاكي دارن اين بچه‌ها، ديروز عصر كه برده بودمشون ميلاد نور، خواهر دوستم، نيوشا، را ديديم هنوز سلام عليك نكرده كيارش داشت توضيح تولدشو ميداد.

الان كه دارم مينويسم، بابا ناصر تو راه كرمانه و رفته ماموريت تا سه روز ديگه،‌ البته هفته پيش هم دو روز كرمان بود، ديگه كم كم داريم عادت ميكنيم، و بالطبع پسرا هم اين وضعيتو قبول كردن،‌ خوشبختانه دفعه قبل اصلا نصف شب اذيت نكردن و تا صبح خوابيدن ولي صبح روز دوم از ساعت 5 صبح تو تختخواب ما ميلوليدن و هرهر ميخنديدن، انگار نه انگار كه اين مامان بيچاره تازه ساعت 4 صبح خوابش برده ......

(يه آنتراكت به خودم دادم و رفتم چارخونه رو ديدم و برگشتم، عجب سريال مزخرفي ....... قبل از اونم داشت برنامه كوله‌پشتي رو نشون ميداد كه مصاحبه فرزاد حسني با سردار رادان بود، خودمونيم عجب دل و جراتي داره و با چه جسارتي حرف ميزنه، البته سردار هم متلكشو بهش انداخت.)

هفته پيش آخر شب توي پذيرائي:

من: ناصر جان يه سربزن ببين صداي اين دوتا نمياد واقعا خوابشون برده يا نه؟؟؟

ناصر: بيتا يه سر پاشو بيا اينجا رو ببين.

من (درحاليكه داشتم پيش خودم فكر ميكردم باز اين دوتا وروجك يه خرابكاري كردن): وايييييييييييي اين چيه، چيكار كردي كيان، اي واي خدا، رژ لبم، چرا دور و ور دهنتو انقدر ماليدي، كيارش پس تو كجا بودي مامانو صدا نكردي، حالا بگو كجا گذاشتيش؟؟

كيارش: ماماني رُدِ لب افتاده زير تختش .....

منم دولا شدم و لاشه رژلب بدبختو كه بصورت نصفه نيمه دراومده بود بدون درش از زير تخت كشيدم بيرون، بعدشم ديدم كلي روي ملافه تختش ماليده، يه دونه از رژاي سوغاتي مادرشوهرمو نصف كرده و نميدونم بقيه‌شو كجا انداخته، شيشه عطرمم رو سر و صورت خودش و چشم كيارش خالي كرده، بعد از گذشت چن روز هنوز اتاقشون بوي عطر ميده...... اينم عكسش، البته انقدر عصباني بودم كه يادم رفت از سر و صورت كيان عكس بگيرم....

 

 

ماماني پنجشنبه پيش رفته بود خونه خاله آدي، اينم عكساي ايليا پسر خاله بيتا و عسل دختر خاله آدي.... مطمئنم خاله حميرا از اين قسمت خوشش مياد....

 

 

 

ايلياي سه ماه و 23 روزه

 

 

عسل يكسال و 5 ماهه

 

تازگيا كيان تا فرصت پيدا ميكنه ميره تو اتاق خواب ما و از تو سرتختي بالاي سر ناصر ماشين حسابشو برميداره و ميره تو تختش اداي ناصرو درمياره، مثلا داره حساب كتاب ميكنه ....

چن وقته هرچي زنگ ميزنم كلينيك براي دكتر كيان اصلا جواب نميدن و چون وقت دوم تير رو خود دكتر كنسل كرده بود منتظر بودم يه خبري بشه، كه بعد از پيگيري زياد ناصرو حضوري فرستادم اونجا، اونا هم براي 10 مرداد ساعت 5/1 ظهر بهمون وقت دادن، فقط مشكلي كه هست اينه كه قرص اصلي كيان تموم شده و الان فقط داروي آرامبخش يعني هالوپريدول رو مصرف ميكنه ولي با توضيحات مرضيه جون مربي كيان متوجه شدم كه ظاهرا اوضاع روبراهه، چون ازش راضي بود و نوشته بود كه تمام كاراشو تا آخر خودش انجام ميده، با توجه به اينكه داروش مربوط به بالا بردن دقت و تمركزه، اين مسئله يعني يه نشونه خوب، خيلي خوشحالم از همينجا هم ميخوام از مرضيه جون تشكر كنم كه با نوشته‌هاش بهم دلگرمي ميده و منو نسبت به آينده كيان اميدوارتر ميكنه، مرسي مرضيه جون، البته زهره جون و خاله نيا هم از اين قاعده مستثني نيستن، از همتون يه دنيا تشكر..

صبح خواهرم نوشين زنگ زد و كلي در مورد پيش‌دبستاني و مدرسه هستي ناراحت بود و بهم خاطر نشون كرد كه حتما از فروردين سال بعد به فكر پيش‌دبستاني پسرا باشم چون ظاهرا خيلي از مدارس فقط پيش‌دبستاني مدرسه خودشونو تو كلاس اول ثبت‌نام ميكنن و اين كار هم حتما بايد با رزرو انجام بشه.

دوستايي كه بچه‌هاتون مثل پسراي من متولد نيمه اول 82 يا نيمه دوم 81 هستن، از همين حالا به فكر باشين كه بعد دچار مشكل نشين، فكر هم نكنين كه مدارس غيرانتفاعي هيچ مشكلي براي ثبت‌نام ندارن، اصلا اينطور نيست، چون خواهر من فقط دنبال مدارس غير انتفاعي تو محدوده شهرك غرب و سعادت‌آباد گشته و كلي نااميد شده مخصوصا كه ميخواد مدرسه حتما دوزبانه باشه، پس از همين حالا بفكر باشين، راستي از لحاظ قيمت هم اگه بخواين بدونين فكر كنم خواهرم ميگفت پيش دبستاني 800 هزارتومن و دبستان يك ميليون و دويست هزار تومن ناقابل..... تازه يكي از مدارس به خواهرم گفته بود از پيش‌دبستاني خودشون سه نفر رو براي كلاس اول ثبت نام نكردن كه اونم بستگي به رفتار پدر و مادر بچه و خود بچه داره (از لحاظ هوش و شيطنت)، حالا اگه كيان همينطور بخواد پيش بره بدونين كه فاتحه من خوندس، خدايا خودت كمك كن.....

خودمونيم چرا زمان ما اينطوري نبود، الان همه چي سخت شده، خدا به دادمون برسه.....

اينم كيارش قبل از حموم، قربون اون ژستات بره مامان، كيان هم هرچي بهش اصرار كردم حاضر نشد عكس بگيره، ميگفت زشته....

 

 

 

 

 

4 سال پيش تو يه همچين روزائي بيصبرانه انتظار اومدنتونو ميكشيدم، اينكه بغلتون كنم، ببوسمتون، ببينم شبيه كي هستين، خداي نكرده مشكلي نداشته باشين، و چه روزاي سختي بود اون روزاي آخر، مخصوصا شب آخر كه كلي هم گريه كردم و دلم گرفته بود، تا رسيدن به اتاق عمل همش اضطراب داشتم و يكسره قل‌هو‌لله ميخوندم، ميترسيدم كه برم و شما رو نبينم، چقدر هم به ناصر وصيت كردم، ولي خدا خواست كه وجود نازنينتونو تو آغوشم بگيرم و ببوسمتون و عطر خوش بدنتون رو به اعماق وجودم بكشم.

 

 

دوستتون دارم به اندازه همه دنيا، اينو بدونين كه شما دوتا اميد زندگي من هستين و مامان براي شما و بخاطر شما نفس ميكشه.

پسراي گلم، عسلاي مامان، اميد و عشقاي من، نميدونين چقدر نفس كشيدن با شما لذتبخشه، انتظار هر بعدازظهر براي اينكه از مهد بياين و يكي از اون نقاشي‌هاي خوشگلتون به من بدين و بهم بگين: ماماني اين نقاديرو براي شما دِكيديم، چقدر شيرينه، اينكه از توي اتاق خودتون مدام منو چك كنين و با صداي بلند بهم يادآوري كنين كه دوستم دارين،‌ چقدر غرورآفرينه، بهم يادآوري كنين كه شما عسلا زاده من هستين و تو بطن من پرورش پيدا كردين و همونطور كه قربون صدقتون ميرم، به خودم برميگردونين.

خدا شما رو براي من حفظ كنه، به اميد اون روزيكه سربلنديتونو ببينم و به وجود نازنينتون افتخار كنم.

خدايا شكرت كه نعمت مادرشدن رو به من ارزاني كردي،

خدايا ياريم كن تا باغبان خوبي براي اين غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون باشم.

آمين

قرار وبلاگي روز يكشنبه رو ماماني نتونست بره چون بابائي بدقولي كرد، ولي مامان گزارش كاملو از خاله بيتا گرفت، دوستاي خوب اميدواريم دفعه بعد بتونيم ببينيمتون.

لینک


بازم دلمشغولي مامان بيتا

اول يه تشكر مخصوص از خاله سميه مامان ايليا كه ديشب از مشهد به مامانمون زنگ زد و كلي اونو خوشحال كرد، خاله سميه زيارت قبول، ما رو فراموش نكنيا...

تا مياي يه نفس راحت بكشي، باز يه چيزي پيدا ميشه كه ناراحتت كنه، بله، درست حدس زدين، بازم در مورد كيانه،‌ البته نه مهدكودك.

ديروز بعدازظهر كه اومدن خونه متوجه جوشهاي ريزي روي نوك دماغ، پيشوني و گردن كيان شدم، يهو دلم هُري ريخت پائين، گفتم نكنه بچم سرخكي، مخملكي، چيزي گرفته، بعدش ديدم نه بابا،‌ اين همه واكسن زدن، فوري زنگ زدم به مامانم و اونم يه سري سؤالات تخصصي پرسيد و گفت امكان داره حساسيت باشه.

خلاصه ناصر بيچاره رو از سركار كشونديم خونه، رفتيم دكتر (البته من با كيارش خونه بودما، ملتفت هستين كه دوتائي نميشه رفت مطب،‌ چون اونجا رو ميذارن رو سرشون)، دكترم بعد از معاينه دقيق گفته كه چيزي نيست آلرژيه، خلاصه رفته تو كار قد و وزن و گفته كه قدش خيلي خوبه ولي وزنش كمه و تقريبا يكساله خيلي فرق نكرده و همش حول و حوش 14 كيلو چرخيده، ديروزم وزنش 800/14 كيلو و قدش 100 سانتيمتر بوده، درحاليكه كيارش وزنش 19 كيلو و قدش 103 سانتيمتره، بازم مقايسه، امان از اين مقايسه كه دست از سر ما برنميداره. بابا خوب چكار كنم دوتا بچه دوقلو تو خونه از همه لحاظ با هم مقايسه ميشن.

به ناصر گفته بايد بيشتر به اين بچه برسين (آخه خدايا ديگه چكار بايد بكنم كه نكردم، اونم مني كه از نوزادي اينا هميشه رو تغذيه و ويتامين‌هاي مختلفي كه بهشون ميدادم حساسيت داشتم) خلاصه يه شربت و پماد ضد حساسيت داده به اضافه شربت تونيك كه قبلا هم بهشون ميدادم (گفته اگه خواستين به كيارش يك قاشق بدين اما به كيان حتما دو قاشق)، باضافه يه ليست از موادي كه تا دو هفته نبايد مصرف كنه (ادويه، شكلات، گوجه‌فرنگي، سس، بستني (وانيلي مانعي نداره)، پفك، نوشابه، سفيده تخم‌مرغ و ماهي)

اينم اطلاعاتي در مورد اين شربت براي شما مادراييكه دوس دارين بچتون رشد و نمو بهتري داشته باشه، البته اشتباه منو نكنين و زود قطعش نكنين تا بهتر نتيجه بگيرين.

 

تونيك پرتقالي مينادكس ساخت انگلستان:

 

 

 

 تسريع رشد و نمو بخصوص در كودكان و احياي توانايي و انرژي بعد از بيماريها با تأمين آهن، ويتامينهاي ضروري A & D، كلسيم، گليسروفسفات، املاح كمياب مهم و مورد نياز بدن (سولفات منگنز، سولفات مس، پتاسيم) و عصاره طبيعي پرتغال.

مقدار مصرف روزانه:

كودكان 1 تا 2 سال روزانه يك قاشق مرباخوري

كودكان بالاي 2 سال و زنان باردار و شيرده و يا مايل به بارداري روزانه دو تا سه قاشق مرباخوري

بزرگسالان روزانه سه تا پنج قاشق مرباخوري

قيمت مصرف كننده: 64200 ريال (البته تو داروخانه به قيمت 72200 ريال عرضه ميشه)

 

 

ما دوتا درحال خوردن لوبياپلو (امروز ظهر)

 

 

 

 

اينم جاي جوش‌ها روي دماغم

 

 

 

اينم پماد هيدروكورتيزوني كه ماماني ماليده روي جوشام

 

 

اينجا هم روز مادره، كه داريم از خونه مامان بزرگ برميگرديم

 

 

 اگه وبلاگ هستي رو خونده باشين متوجه شدين كه آقا كيان جمعه پيش خونه مامانمينا چه دسته گلي به آب داده اينم چن تا عكس از اونروز:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد از آب‌بازي متوجه شديم سنگ نوك تيزي رو كه كيان پرت كرده بوده تو استخر، اونو سوراخ كرده

يه دنيا شرمندگي رو هم نصيب منو باباش كرده

هستي خاله، عشق من، ببخش اين پسرخاله‌هاي شيطونتو

 

باز ميخواستم طولاني نشه ولي شد، ببخشين ديگه ولي بيشترش مصوره....

 

راستي مثل اينكه تو پست قبلي خاله مرضيه مربي من (كيان) برام پيغام گذاشته، مرسي خاله مرضيه جونم....

لینک


يه عالمه عكس

امروز دفتر غنچه كيان تو خونه جامونده بود، يه نگاهي انداختم، ديدم مربي جديدش خاله مرضيه كلي ازش تعريف كرده، اينكه سوره حمد و توحيد و كلي شعراي مربوط به تابستونو ياد گرفته، ولي دريغ از يه كلمه كه تو خونه بروز بده، بعد هم اين جمله رو برام نوشته بود: ماماني خيلي پسر با استعداد و باهوش و همچنين مهربوني داريد، تبريك ميگم.

نميدونين از خوندن اين يه جمله چقدر كيف كردم، خدايا شكرت كه بالاخره مهدكودك از كيان راضيه.

 

 

 

ما دوتا هروقت بترسيم، مثل بالا كه از رعد و برق ترسيديم، بدون اينكه ماماني بفهمه ميريم تو تخت مامان و بابا ميخوابيم، اونوقت بابا سر ذوق مياد و ازمون عكس ميندازه.

 

 

هفته پيش رفتيم خونه عموي مامانم، خيلي بچه دوسته، انقدر با من و كيان بازي كرد كه عرق از سر و صورتمون راه افتاد.

 

از ترس مامانم خودمو زدم به خواب تا نبرنم خونه. لپام چه گلي انداخته...

 

پسراي هميشه خندون

 

نميدونم چرا همش دَمَرو ميخوابم، برعكس كيارش

 

منم هميشه طاق باز ميخوابم برعكس كيان

 

قبل از خواب، هر وقت ميخوايم بخوابيم اولش يه كمي من ميرم پيش كيارش، هرهر خنده و اينا، بعد كه حسابي حرص مامانو درآورديم، ميگيريم ميخوابيم.

 

اينم چن تا عكس قديمي كه ماماني از رو آلبوم انداخته، ببخشين ديگه بي كيفيته...

 

اين عمو امير حسينه يا بقول كيان، امير حُدِينگ، ماماني چون خيلي دوس داشته ما شكل عموم بشيم (يعني شكل بابام، چون خيلي به بابا ناصر شبيهه)، موقعي كه ما رو باردار بوده همش به اين عكس نگاه ميكرده.

 

بابا ناصر

 

بابا ناصر و مرحوم حسين پناهي تو جشن فارغ‌التحصيلي عمه نسرين

 

تولد يكسالگي مامان بيتا

 

تولد دوسالگي مامان بيتا، اِ دستتو از دماغت درآر بيرون ماماني، زشته...

 

مامان بيتا و عروسكش

 

مامان بيتا

 

اينم بابا ناصر

خوب حالا ما شبيهه كدومشونيم...؟؟؟

خدائيش ما ورژن خوشگل مامان و بابائيم، مگه نه؟؟؟؟

لینک


جريانات اين هفته

اول از همه تولد ايليا كوچولو رو به مامان گلش ميترا جون تبريك ميگم. ماهي كوچولو اومدنتو به اين دنياي بزرگ تبريك ميگم

خوشحالم از اينكه آركاجون به سلامت 4 ماه رو پشت سر گذاشته و اميدوارم مثل دفعه قبل مشكلي براش پيش نياد و بسلامت ني‌ني شو در آغوش بگيره.

ظاهرا بعضي از دوستان يه قرار وبلاگيه ديگه داشتن كه ما رو بي‌نصيب گذاشتن، عيب نداره، خوشحاليم كه بهتون خوش گذشته ولي دفعه بعد مارو از ياد نبرين.

سميه جونم نوشته بود كه از 12 تا 15 تير تو استاديوم مسابقه فينگيل‌هاست اگه بشه اونجا همديگه‌رو ببينيم خوبه، بازم بايد با سميه جون هماهنگ كنيم.

تو وبلاگ خودم گفته بودم كه هفته شلوغي پيش رو دارم كه همونجا توضيحات لازمو ميدم، ولي براي وبلاگ پسرا بايد بنويسم كه چه شيرين‌كاريايي كردن و ما چه تصميمي گرفتيم.

از دوشنبه بگم كه قرار بود براي تميز كاري بريم خونه مادرشوهرم، كه البته كارگر خبر كرده بودن و ما فقط رفتيم و يه سر زديم و بعدازظهر برگشتيم، بماند كه با پسرعموشون پارسا چه آتيشي كه نسوزوندن، آخه تقريبا سه سال بود كه رفت و آمد نداشتيم و پسرا پارسا رو اصلا نميشناختن ولي الان ديگه هي پاردا پاردا ميكنن....

سه‌شنبه هم كه قرار بود ما بريم فرودگاه و جاريم بمونه خونه مادرشوهرم براي آماده كردن غذا و اين حرفا، توي راه كه اول رفتيم گل‌فروشي، چن لحظه‌ايكه تو ماشين تنها بودن، انقدر جيغ كشيده بودن صداشون گرفته بود، جوريكه به ناصر گفتم تو برو تو ماشين تا من گلو بگيرم، بعد هم كه رفتيم فرودگاه از وقتي كه بادكنكا رو ديدن همين جور گريه و زاري كه ما ميخوايم، نه معموليشو از همونا كه شكل اسپايدرمنه و تا حالا چن بار براشون گرفتيم، ناصر هم افتاده بود رو دنده لجبازي و براشون نخريد،‌ خلاصه مجبور شد براي ترسوندنشون چن بار تا دم ماشين ببرتشون تا حساب كار دستشون بياد، ما از ساعت 6 فرودگاه بوديم و تقريبا 8 از اونجا دراومديم، و ساعت 9 شب هم رسيديم تهرانپارس منزل پدرشوهرم،‌ راستي يادم رفت بگم موقع دراومدن حاجيا نزديك بود اين دوتا وروجك زير دست و پا له شن كه خدا بهمون رحم كرد.

همون لحظه كه تو فرودگاه پدرشوهرمو رويت كرديم سريع يه تفنگ داد دست كيان چون بقيه‌شو تو فرودگاه جده ازشون گرفته بودن خلاصه تو ماشين از دست گريه و زاري كيارش براي تفنگ به ستوه اومده بوديم جوريكه ميخواستيم سر راه يكي ديگه بگيريم كه مادرشوهرم گفت دير ميشه و بعدا خودم سه تا براشون ميگيرم.

دردسرتون ندم كه همون شب چه كارا كه نكردن سه‌تائي جوريكه آخر شب مادرشوهرم ميگفت بياين برين خونتون انقدر شلوغ نكنين.

آخه توجه داشته باشين كه اين سه تا پسرعمو بعد از چهارسال همديگه رو كشف كردن و تازه شيطنتاي دسته‌جمعيشونو به نمايش گذاشتن، جالب توجه اينكه از تبريز هم مهمون داشتن مادر بزرگ و دخترخاله ناصر بهمراه شوهر و پسرش محمد امين كه تو وبلاگ قبليمون عكسشو گذاشته بودم.

چهارشنبه صبح هم ناصر تماس گرفت كه مامان زنگ زده و گفته براي شام امشب هم بريم پيششون، منم كه اين شكلي شده بودم گفتم اگه نرم ناراحت ميشن مخصوصا كه قرار بود دل و جيگر گوسفندو براي شام آماده كنن و دوس داشتن دور هم باشيم، خلاصه اون شب هم ما چيزي نفهميديم.

من و ناصر هم تصميم گرفتيم براي مهموني روز جمعه هيچكدومشونو نبريم تا يه تنبيه اساسي بشن، جمعه صبح ناصر ساعت 9 صبح كيانو برد تحويل مامانم داد و كيارشم گذاشتيم پيش زنعموم و با خيال راحت رفتيم مهموني، پارسا هم كه تنها شده بود نسبتا آروم بود و به من و ناصر هم خيلي خوش گذشت.

بماند كه چقدر فاميلاشون دعوامون كردن كه ما همه به هواي كيان و كيارش اومديم يالله برين بيارينشون، ماهم هي از زيرش در رفتيم، ظاهرا از شلوغكاريه وروجكا تو فرحزاد خيلي خوششون اومده بوده، تا برگرديم خونه شد 8 شب كه ديديم كيارش داره بيتابي ميكنه، البته فهميدم كه فريده بنده خدا براي ديدن پسرا اومده بوده كه چون كيارش داشته تو فضاي مجتمع چرخبازي ميكرده همونجا ميبينتش و ميره.

كيارش: ماماني راستشو بگو خونه مامان بزرگ كه نرفتي؟

من: نه مامان جون حالم بد بود با بابائي رفتم دكتر (خدايا منو ببخش از حالا داريم دروغ گفتنو ياد ميديم)

كيارش: پس چرا كيانو فرستادي خونه مادرجون؟

من: آخه ماماني نميشد كه دوتائي برين خونه زنعمو، اين بود كه اونو فرستادم اونجا.

كيارش:‌ پس به كيان تلفن كن باهاش حرف بزنم.

كيارش پشت تلفن: كياني تو رو خدا بيا خونه، آخه من خيلي تنهام،‌ پاشو همين الان بيا خونه.

قابل توجه اين بود كه از وقتي از خونه عموم آورديمش خونه همينطور بغض تو گلوش بود آخه اين اولين باري بود كه به اين صورت جداشون كرده بوديم و فكر ميكرديم ناراحت نميشن، البته مامانم ميگفت تا كيارش زنگ نزده بود، كيان انگار نه انگار كه اصلا مادر و پدر و برادري هم هست تا تونسته بازي كرده و كيف كرده ولي بعد از تلفن هي به مامانم ميگفته منو بفرستين خونمون، آخرسر بابام مجبور شده ساعت 11 شب ببرتش پارك. نصف شب هم چن بار پاشده و گفته بابامو ميخوام.

صبح هم كه زنگ زدم مامان گفت بيرون روي شديد پيدا كرده يه كم هم بيني‌ش كيپ شده كه خودش دارو داده، يكساعت كه گذشت ميگفت واي بيتا همينجوري دارم شرتاشو ميشورم اصلا بند نمياد تو رو خدا بياين ببرينش دكتر، حالا مگه ميشه ناصرو پيدا كرد، براي كاري رفته بود كرج هرچي سعي كردم نميشد باهاش تماس گرفت تا بالاخره ساعت 2 بعدازظهر موفق شدم، اونم خيلي ريلكس گفت هروقت كارش تموم شه ميره دنبالش. منم اينجوري

كيارش هم بعد از تقريبا 5/1 ماه كه شب ادراري نداشت ديشب جاشو خيس كرده بود كه فكر ميكنم با نبودن كيان بي‌ربط نباشه.

خلاصه ساعت حول و حوش 4 بعدازظهر بود كه ديدم درميزنن، بعله ناصر و كيان پشت در بودن، واي بچم چقدر رنگش پريده بود، انگار كلي صورتش كوچيكتر شده بود، كلي بغلش كردم و ماچش كردم، اونم هي خودشو برام لوس ميكرد، بعد يه ليوان دوغ و يه استكان چائي بهش دادم، شكر خدا ديگه بيرون روي نداشت تا براي خوابش كه اونم يه كم بود، الانم چن بار بهش سرزدم تو خوابه نازه، كيارشم با آرامش به خواب رفته، البته سريال كانال سه رو رفتم تو اتاق اونا ديدم تا بيشتر آرامش پيدا كنن، بعدم يه بوس و شب‌بخير باحال و يا علي مدد....

نتيجه اينكه نبايد حتي‌الامكان دوقلوها رو از هم جدا كرد هرچند براي ما سخت نباشه ولي تو روحيه اونا خيلي تاثير ميذاره، ولي باور كنين اگه اينكارو نميكردم بچه‌هاي خودم بي‌حرمت ميشدن، چون واقعا تو اون مهموني جاي اونا نبود، منم كه حساس طاقت ندارم يكي بگه بالاي چشم بچت ابروئه....

پسراي گلم، عسلاي مامان ببخشين كه نبردمتون مهموني ولي باور كنين بصلاح خودتون بود. سعي ميكنم ديگه تكرار نشه....

دوستتون دارم يه دنيا

مامان بيتا

لینک


 
سمت چپ، كيان
قل اول: 050/3 كيلو گرم
سمت راست، كيارش
قل دوم: 250/3 كيلو گرم
هر دو با 50 سانت قد
متولد دوشنبه 6 مرداد 1382
بيمارستان باهر
دكتر پرويز خيرابي
*****************
هديه‌هايي دوست‌داشتني
از جانب خدا
براي مامان بيتا و بابا ناصر
*****************
كيان يه بچه بيش‌فعاله كه
از مهر 85 دارو مصرف ميكنه
يعني از سه سال و دوماهگي

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386

پیوندها
ايليا و مامان سميه
ايليا و مامان سميه 1
آرش و مامان آرزو
آنديا و مامان مژگان
اميرمهدي
كيارش و مامان سحر
كيارش وروجك
دل‌آرام و مامان الهام
فاطمه و مامان مرجان
محمدحسين و مامان شهرزاد
پرنيان و مامان پيروزه
جينا و مامان مهرنوش
مهديار و مامان ثمانه
ماهان و مامان مرجان
عسل و غزل و مامان روژين
مهديار و مامان مريم
پگاه و پويا و پايا و مامان گيتي
ارغوان و مامان نازنين
باران و مامان نسترن
بهار و مامان منصوره
بهنيا و مامان نوشين
آرتاجون
پويان و مامان معصومه
كيانا و رايان و مامان نهال
عرشيا و مليكا و مامان اعظم
رادين و مامان مهرك
كاميار و مامان بلفي
ايليا و مامان مريم
ترنم و مامان آرزو
حميدرضا و مامان نيره
يونا و مامان ليلي
پگاه و پارسا و مامان سارا
سارا و مامان ونوشه
محمدمهدي و مامان نگار
كيا
پريسا و مامان پروانه
نيروانا و مامان آيتك
ديبا و پرند
هيراد
بولک و لولک
نويد و مامان شهين
ارشيا و مامان هاله
By Blogard
آوا و مامان شاپرك
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
فروشگاه اینترنتی
:: طراح قالب::

پیوندهای روزانه
وبلاگ قبليمون
دل نوشته‌هاي مامان بيتا
هستي عشق خاله
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ

لینک خود را اضافه کنید منو لینک کن