تبليغاتX
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين وبلاگ
غذاخوردن پسرا

مسئله غذاخوردن بچه‌ها براي والدين مخصوصاً مادرا خيلي مهمه و كلي هم بايد بهش توجه بشه. ميخوام اين پستو اختصاص بدم به غذاخوردن اين دوتا وروجك.

گفته بودم كه كيارش تا دوماه و كيان خيلي كم شير خودمو خوردن، با اينحال كه سعي ميكردم همه موارد رو رعايت كنم ولي خيلي زود شيرم خشك و شد بچه‌ها كاملاً شير خشكي شدن، البته شير خشكو از تو همون بيمارستان بهشون داده بودن.

دلم خيلي براي كيان ميسوخت براي همين در روز تقريباً‌ دو سه ساعت وقت صرف ميكردم تا شير خودمو بدوشم و بريزم تو شيشه تا اونم از فوايدش بهره ببره، ولي خوب متأسفانه چندان كارساز نبود چون كيان شيشه رو هم خيلي با لذت نميخورد. معمولاً‌خيلي وقتا مجبور ميشدم شيرشو بريزم دور. برعكس نصفه شبا خوب شير ميخورد. اون موقع كسي هم نبود كه راهنمائيم كنه تا از اين رابطاي شيري استفاده بكنم، شايد اگه بموقع استفاده ميشد بچه‌م شير خودمو ميخورد.

يادمه ساعتايي كه وقت شيردادنشون ميرسيد حسابي كلافه ميشدم، اولش جفتي گرسنه‌شون ميشد، باز طفلكي كيان صبورتر بود، كيارش كه چنان گريه ميكرد رنگش ميشد سرخ و بنفش و نفسش ميرفت براي همين هميشه مجبور بودم اول به اون قلدرخان سرويس بدم. بعدم كه نوبت كيان ميرسيد با هر بدبختي و مشقتي بود ظرف يكساعت شيرشو بخوردش ميدادم، خوشبختانه از اون بچه‌هائي نبودن كه تا ميخورن برگردونن.

آخه از اين مسئله خاطره بدي دارم، دو تا برادرم شير خشكي بودن، اونم از چه نوعي، اصلاً شيشه نميگرفتن و مامان بيچاره‌م مجبور بود با قاشق شيرو بريزه دهنشون، فكر كنين چه زحمتي، تازه كاش همين بود، وقت شيردادن اين دوتا وروجك، من و نوشين هم اسير بوديم، چرا؟؟ خوب معلومه بايد كلي بالا سرشون ادا و شكلك درمياورديم تا حضرات دهن مباركو باز كنن و يه قاشق شير ميل كنن، تازه بعدشم همشو برگردونن و دوباره روز از نو روزي از نو، براي داداش بزرگه، رضا، خوب من 9 ساله بودم و نوشين 5 ساله، مشكلي نداشتيم تازه كلي با شوق و ذوق اينكارو انجام ميداديم، اما براي كوچيكه، اميرعلي، 15 سالم بود و نوشين 11 ساله و رضا 6 ساله، خوب بمراتب كار بهتر بود چون رضا هم اضافه شده بود، ولي اكثر اوقات موقع شير خوردن من و نوشين گم و گور ميشديم و اونوقت بود كه با هزار التماس و وعده سر خرمن دادن حاضر ميشديم برگرديم سر پستمون.

اميرعلي واقعاً‌ نور علي نور بود، چون تا دوسالگي هم اگه يكدونه برنج دهنش ميذاشتيم همه چيو برميگردوند، يادمه مادربزرگ پدريم خدا بيامرز قبول نميكرد كه مسئله تا اين حد جديه، يه بار سر سفره ناهار بدون اينكه به ماها چيزي بگي يه دونه برنج گذاشته بود دهن بچه، خوب معلومه، اونم كل سفره رو با محتويات غذاش مزين كرد و خلاصه اونروز بي ناهار مونديم، حالا بياين ببينين كه ديگه نميشه سيرشون كرد ماشالله.

خلاصه چون اين خاطره بد هميشه تو ذهنم بود ترسم از اين بود كه نكنه اين دوتا هم اين مدلي بشن براي همين نهايت سعي خودمو ميكردم و خوشبختانه جواب داد، يادمه دكتر بهم ميگفت بچه شير خشكي حتما بايد تا دوسال شير خشكو بخوره تا اون املاح معدني و ويتامين‌هاي خاصي كه تو شيراي آبكي الان وجود نداره به بدن بچه برسه، منم عين دوسالو بهشون شير خشك هومانا ميدادم.

چون وزن گيري و رشدشون هم خوب بود ديگه لازم نبود كه شيرو عوض كنيم، از سه‌ماهگي بدون اجازه مامانم شروع كردم قاشق قاشق سرلاك دادن تا عادت كنن، هر غذائي هم كه درست ميكردم يه قاشق از آبشو به خوردشون ميدادم تا به طعمش عادت كنن، آبميوه و تخم مرغ رو هم زودتر از سن معمولشون شروع كردم، خيلي وقتا تو يه تنظيف تميز برنج ميريختم ميذاشتم كنار خورش يا مرغي كه ميپختم و اون برنج كاملاً طعم‌دار ميشد و كلي دوست داشتن، خوشبختانه با خوردن تخم‌مرغ و موز هم مشكلي نداشتن.

از غذاهاي كمكي ديگه مثل فرني و حرير بادوم و چيزاي ديگه هم استفاده ميكردم، ولي بيشتر مايل بودم از مواد طبيعي استفاده كنم، اين مسئله ادامه داشت تا 6 ماهگي كه سپردمشون دست فريده پرستارشون، چون احساس ميكردم ممكنه بنده خدا از پس غذا دادن اينا بر نياد و يا يه مقدار از غذاشون خورده نشه، با مشورت دكتر،‌ از همون موقع تا خرداد پارسال كه فريده پيشمون بود، ناهار بچه‌ها تشكيل ميشد از يه بشقاب سوپ پرمايه، كه اكثر اوقات توسط بابا ناصر پخته ميشد، چون من ساعت 7 شب ميرسيدم خونه و طبيعتاً انقدر خسته بودم كه به هيچ كاري نميرسيدم، اون سوپ شامل انواع و اقسام حبوبات هرچي كه فكر كنين حتي ماش و سيب‌زميني و هويج و ماهيچه گوسفند باضافه ورميشل، گاهي اوقات هم سوپ جو همراه با آب قلم. اين كار يك روز در ميون انجام ميشد و بعد از پخت سوپ ميكسش ميكرديم تا كاملاً له شه و ميذاشتيم براي استفاده.

خوشبختانه اينجوري خيالم راحت بود كه همه مواد غذايي از جمله پروتئين و انواع ويتامين‌ها به بدنشون ميرسه، ضمن اينكه تا سه سالگي خوردن ويتامينهاي مختلف از جمله كيديكير، تونيك، ام آي ام و غيره رو ادامه دادم.

چيزي كه برام خيلي حائز اهميت بود، دلسوز بودن بيش از حد فريده بود كه واقعاً از خودش مايه ميذاشت، خدا خيرش بده، يه موقع‌هائي كه اتفاقي دوتائي با هم خونه بوديم مي‌ديدم كه بشقاب سوپخوري رو جوري پر ميكنه كه فكر ميكني اگه بهش دست بزني ميريزه زمين، ولي باورتون نميشه كه بطور كامل بشقابو به خوردشون ميداد و حالا گه گاه زماني ميشد كه ميل نداشه باشن و كمتر بخورن مثل مواقع بيماري، از اون به بعد بود كه منم ديگه بشقاب سرخالي بهشون نمي‌دادم و پيش خودم ميگفتم مگه چيم از فريده كمتره كه نتونم اين سوپو بخوردشون بدم، تازه زماني كه من خودم خونه بودم از دست من غذا نميخوردن و دوست داشتن فريده اينكارو بكنه، اونم كه از جون و دل مايه ميذاشت و قربون صدقشون ميرفت.

شبا هم از هر غذائي كه خودمون داشتيم بهشون ميداديم ميخوردن و اينجوري از غذا خوردن ظهرشون مطمئن بودم، بقيه موارد هم كه جاي خودش بود مثل يك روز در ميون يه تخم مرغ كامل و روزي يه دونه موز و خلاصه ميوه هاي فصل و آبميوه و غيره ولي تا پايان دوسالگي از دادن گوجه فرنگي و توت فرنگي و باقالي خودداري كردم،‌ چون بسيار حساسيت‌زا و خطرناك هستن، شما هم مراقب باشين.

خوشبختانه من نميتونم بگم بچه‌هام چيزي رو دوس ندارن از سيرابي و شيردون و كله‌پاچه بگير تا دل و جيگر و تريت آبگوشت و گوشت كوبيده كه بصورت بستي ميذارم رو گوشت‌كوب و خيلي خوششون مياد.

وقتائي هم كه غذا پلو خورش باشه براي اينكه ماهيت خورش رو زير سؤال نبرن و خداي نكرده از چيزي خوششون نياد، روي اوپن غذاشونو ميكشم و تكه‌هاي گوشت و مواد خورش رو (بادمجان، كدو، كرفس، ....) كاملاً ريز كرده با برنج مخلوط ميكنم و همراه ماست و خيار يا سالاد كاهو (همراه سركه سيب، آبغوره، روغن زيتون) ميدم ميخورن.

تايم غذاي شب بين ساعت 15/7 تا 45/7 بعدازظهره، و يكربع صرف دستشوئي و مسواك زدن و بين ساعت 8 تا 5/8 هم ميخوابن. صبح هم ساعت 6 راحت بيدار ميشن. البته اول ميذارم خودشون غذاشونو بخورن ولي معمولاً خسته ميشن و بايد برم كمك، كه اونم با انواع و اقسام سرگرميا و حواس پرت كردن همراهه كه تو خوردن نه و نو نيارن. برنج رو يك كفگير و نصفي ميكشم و اگه خداي نكرده زماني يكيشون بگه نميخورم انگار دنيا رو سرم خراب ميشه، آخه چرا ما مادرا بايد انقدر دلمون به همه چي بسوزه، ناصر كه ميگه ولشون كن اگه گرسنشون باشه ميخورن، مخصوصاً‌ اون اوايل كه داروهاي بيش‌فعالي كيانو شروع كرده بوديم بچم خيلي بي‌اشتها شده بود ولي من ول كن نبودم و حتي از شربت اشتهاآور تونيك هم استفاده ميكردم كه خيلي هم خوب جواب ميداد.

خلاصه اينم از كار من از وقتي كه ميان خونه بايد دستم تو دهنشون باشه، تازه اُرد هم ميدن، مامان كيوي بيار، خيار با نمك بيار، كيارش هنوزم ازم پرتقال ميخواد، توت فرنگي بيار .....

تقريباً چن هفته‌اي هست كه ناصر عادتشون داده صبح كه از خواب پاميشن با يه دونه سيب شروع ميكنن بعد هم شير و صبحانه اصلي رو تو مهد كودك بصورت چائي شيرين و نون و پنير و گوجه و خيار ميخورن. برنامه ناهارشونم به ترتيب روزاي هفته: ماكاراني، قيمه پلو، عدس پلو با گوشت، سبزي پلو با گوشت، خوراك لوبيا با گوشت و پلو. پنجشنبه ظهر هم ساعت 30/12 خونه‌ان و ناهارو با خودم ميخورن.

لینک


تعطيلات

چي بگم كه عليرغم يك هفته تنبيه معنوي، هيچ تغييري در رفتار فسقليا مشاهده نشد كه هيچ، تازه چون چيزي دور و برشون نيست كه باهاش سرگرم بشن، بيشتر با هم وَر ميرن يا بفكر ميفتن كه بيان سراغ من و با دست زدن به وسائل اتاق خواب و كامپيوتر و بقيه چيزا، صداي منو دربيارن.

فقط همون روز اول، يعني شنبه پيش سراغ اسباب‌بازيا و كارتوناشونو ميگرفتن و من كه فكر ميكردم بيشتر از اينا به ديدن كارتون علاقمند باشن،‌ وقتي ديدم خيلي راحت پذيرفتن، كلي تعجب كردم، البته خيلي سخت نگرفتما، مثلا يه وقتائي كانال D COCUK تركيه رو كه مخصوص بچه‌هاس و دائماً كارتون نشون ميده، روشن ميكردم و اونا هم كلي كيف ميكردن،‌ ولي در عين حال دائماً‌ تكرار ميكردم كه چرا دارن تنبيه ميشن، ولي كو گوش شنوا.

يكشنبه بهشون گفتم ميخوام امتحانتون كنم، اگه پسراي خوبي باشين همه چيزو برميگردونم سرجاش.

كيان: يعني چي مامان؟

كيارش: يعني همه اسباب‌بازيامونو بهمون ميده..

كيان: كارتونم برامون ميذاره؟؟

كيارش: آخه چرا تو نميفهمي، ميذاره ديگه..

من: ..... اين بچه كي ياد گرفته اينجوري حرف بزنه، ولله نميدونم.

من: خوب قراره با خاله نوشين و هستي و عمو محمود فردا بريم پارك جنگلي، دوست دارين؟

هردو باهم: آخ جون، فورا (منظور همون هوراس)

كيارش: ماماني زنگ بزن ميخوام با خاله نودين (نوشين) صحبت كنم.

بعد از برقراري تماس با خاله نوشين: خاله نودين الهي قوبونِت برم من، ميخواي مارو ببري پارك، و الي آخر

خلاصه انقدر براي خالش زبون ريخت و قربون صدقه رفت كه ديگه فكر كنم نوشين اونور خط از حال رفته بود.

دوشنبه صبح تا برسيم پارك جنگلي چيتگر شد ساعت 11، خلاصه بعد از پيدا كردن جا و پهن كردن بساط، اين سه تا تا تونستن حال كردن و اذيت كردن و پدر درآوردن. ناهار هم كه جاتون خالي به كمك بابا ناصر و عمو محمود و دائي امير، بساط جوجه‌كباب پزون راه افتاد و بچه‌ها هم كه خيلي گرسنه شده بودن دلي از عزا درآوردن، بعد از ظهر داشتيم چهارتائي حكم بازي ميكرديم كه خونواده بغل دستي شروع كردن به پختن بلال، كيارش با خيال راحت رفت بالا سرشون و يه دونه بلال گرفت اومد، ماهم اينطوري يهو ديديم كيانم رفت يكي ديگه گرفت و اومد، كه ما اينطوري شديم.

دردسرتون ندم، تا برسيم خونه ساعت شد هشت شب.

 

طرفاي ساعت نه بابا ناصر زنگ زد به مامان بزرگ،‌ آخه سه‌شنبه 15 خرداد راهي مكه بودن، قرار شد مامان و بابا همون شبونه برن خونه مامان بزرگ، تازه داشتن سعي ميكردن كه من نفهمم، ولي خوب من باهوشم ميفهمم، اما كيان بروي خودش نياورد و خيلي زود خوابش برد، مامان هم براي اينكه صداي من درنياد منو انداخت رو پاش و چون خيلي خسته بودم، زود بيهوش شدم، بعد از اينكه مامان كلي به دائي امير سفارش مارو كرد، ساعت 10 با بابائي رفتن.

ساعت 12 شب بيدار شدم و طبق معمول رفتم تو اتاق مامان و بابا كه ديدم نيستن، اين شكلي شدم، تا نيمساعت داشتم گريه ميكردم و دائي امير بنده خدا نميدونست چه جوري منو ساكت كنه كه كيانم از خواب پاشد و اونم شروع كرد به گريه كردن. تو همين گيرو دار هم من رو پاي دائي جيش كردم و حسابي خيسش كردم.

شانس آورديم زنعمو از تو خونه‌شون صداي گريه ما رو شنيد و اومد پيشمون و بهر بدبختي بود منو خوابوند و دائي امير هم با همون شلوار شاشي رفت رو روتختي تخت مامان و بابا و كنار كيان تا 7 صبح خوابش برد.

از اونجائيكه هردومون روباز مونده بوديم، صبح ساعت 9 كه مامان و بابا اومدن، دوتائي فِس فِس ميكرديم و مامان بيچاره كلي حرص خورد، بعدازظهرم قرار شد ببريم دائي رو برسونيم و مامان به مادرجون سفارش آش دوغ داده بود، كه جاتون خالي چون خاله نوشينم اومده بود كلي خوش گذشت، ولي بخاطر رعد و برق من زياد تو حياط نرفتم آخه خيلي ميترسم.

 

تازه ماماني نذاشت پنجشنبه هم مهد بريم، آخه قرار بود كل مهدكودكو ببرن پارك ارم، و چون ماماني ميدونست هيشكي از پَسِ من و كيان برنمياد،‌ اون روزو بيخيال شد.

از روز قبل بهم قول داده بود اگه پسر خوبي باشم منو با خودش ببره خونه خاله اِسي تا با ايلياي خاله بيتا و ايلياي خاله ليلا بازي كنم. منم خودمو زدم به مظلوميت و حسابي دل مامانو بردم، قرار شد كيان هم با بابا بره سركار.

دردسرتون ندم، فقط پنج دقيقه اول پسر خوبي بودم و حسابي مامانمو حرص دادم، ماماني همش حواسش بهم بود كه من يه موقع بلائي سر دوتا ايلياها نيارم، منم كه وقتي ميديدم كسي حواسش نيست كار خودمو ميكردم، مثلا چن بار پاي ايلياي خاله ليلا رو كشيدم، به موهاي ايلياي خاله بيتا دست زدم، خلاصه همه حواسشون جمع من بود كه كار دستشون ندم، تا تونستم زردآلو و هلو خوردم، كلي هم چيپس و ماست، تازه يه ليوان گنده شربت خوردم كه آدم بزرگا به راحتي از پسش برنميان،‌ ولي من خوردم، خلاصه ماماني ديد نه نميشه، زودي زنگ زد به بابا و ساعت 5/5 با بابا رفتم.

 

روز جمعه بعدازظهر هم با خاله نوشين رفتيم توت خوري فرحزاد و كلي با چادر توت چيديم و حسابي كيف كرديم.

 

 

ايلياي خاله بيتا

 

ايلياي خاله ليلا بغل خاله ماني

 

راستي ماماني اين روزا خيلي ناراحت و تو فكره، ماهم ميفهميما، ولي سعي ميكنه برومون نياره، ميدونيم كه در رابطه با ماس، چون هر روز بعد از ظهر كه ميايم خونه كلي تو اتاقمون باهامون كار ميكنه و اعدادو يادمون ميده و انگليسي كار ميكنيم، ولي بازم ناراحته، خوب از خودش بپرسين.

 

چن هفته پيش كه بچه‌ها تو مهد مريض بودن و با ناصر برديمشون دكتر، موقع معاينه، اين دوتا كلي با هم حرف ميزدن، دكتر به ما گفت حرف زدن كيارش مشكل داره و خيلي بريده بريده حرف ميزنه و بعضي حروفو اصلا نميتونه بگه و بيشتر از حرف (د) استفاده ميكنه، بايد يه متخصص گوش و حلق و بيني ببينتش كه مشكلي نداشته باشه و ممكنه به جلسات گفتار درماني نياز پيدا كنه، البته ما خودمون متوجه شده بوديم كه كيارش چطور صحبت ميكنه ولي خدائيش انقدر بانمك حرف ميزنه كه فكر ميكرديم مدلشه و كلي هم خوشمون ميومد، البته كيان خيلي روونتر صحبت ميكنه.

تازگي يعني تقريبا يكهفته‌س كه ميبينم كيان هم موقع صحبت كردن يه كلمه رو چن بار تكرار ميكنه، مثلا ميگه: من من من من ميخوام بخوابم، يا، خوب خوب خوب بريم بيرون.

اين مسئله كلي نگرانم كرده، بنظرتون همون دكتر گوش و حلق و بيني براي هردو كافيه يا اين مطلبو با دكتر روانشناس كيان درميون بذارم؟؟ آخه دوم تيرماه وقت دكترشه، ممنون ميشم راهنمائيم كنين، مخصوصا اگه موارد مشابهي داشتين.

 

دوست عزيز، امين آقا متأسفانه وبلاگتون برامون باز نميشه، هروقت درست شد خبرمون كنين. درضمن از لطف و محبت همه دوستائي كه برامون كامنت گذاشتن ممنونيم، مامان بيتا كلي حال كرد.

خاله حميرا ما همه حالمون خوبه، دوست داشتيم زودتر ميومدي ايران و شايانو ميديديم، همه خاله‌ها سلام ميرسونن، مرسي كه بهمون سر ميزني.

 

سحر جون مامان كيارش و چن تا از دوستاي ديگه مامان مارو به بازي آرزوها دعوت كردن، مامان بيتا بدو بيا:

1-      اولين آرزوم سلامتي كسائيه كه دوسشون دارم، پسرام، همسرم، خانواده خودم و ناصر و همه عزيزانم. و اينكه خودمم بتونم به اون سلامت روحيي برسم كه دلم ميخواد...

2-      سلامت بودن هميشگي مامانم، عشق اول و آخرم، خدا ماماناي همه رو حفظ كنه،‌ مامان منم همينطور، دلم ميخواد دامادي پسراشو ببينه، نوه‌هاي پسريشو در آغوش بگيره و ما 4 تا خواهر و برادر بتونيم ذره‌اي از محبتاشو جبران كنيم....

3-      كم شدن خونسردياي ناصر و جدي گرفتن مسائل زندگي، فكر نكنين شوخي ميكنما، خيلي هم جدي ميگم، دلم ميخواد روش فكريش عوض بشه و انقدر تو معنويات غرق نباشه، بدونه كه براي زندگي مادياتم لازمه و آدم نبايد همه چي رو بسپره به خدا كه ديگران به راحتي سرش كلاه بذارن، اينو همتون از ته دل بگين آميننننننننننن........

4-      سر و سامون پيدا كردن داداش بزرگم رضا و رسيدن به دختر دلخواهش .......

5-      بعدشم تموم شدن درس داداش كوچيكم اميرعلي و ديدن پيشرفتها و موفقيتهاي روز افزونش.....

6-      خريد يه خونه مناسب كه ديگه دغدغه مستأجري نداشته باشيم...

7-      پيدا كردن يه كار مناسب با اوضاع و احوال سلامت جسميم كه از اين خونه نشيني و بي‌حوصلگي دربيام و دوباره بتونم استقلال ماديمو بدست بيارم........

8-      و مهمتر از همه خواب راحت شب، كه چن وقتيه مثل جن و بسم‌لله از همديگه گريزونيم، دلم ميخواد وقتي ميرم تو رختخواب هيچ فكري تو ذهنم نباشه..........

9-      داشتن يه پس‌انداز مناسب كه پشتوانه ماليي باشه براي رفع نياز آينده پسرام....

10-   صالح و سالم بار اومدن پسراي دسته گلم و افتخار كردن به وجود نازنينشون...

11-   در آخر هم به وقت طاعت مالي، زيارت خونه خدا، انشالله .....

مثل اينكه خيلي از آرزوهام جنبه مادي پيدا كرد، چه كنيم ديگه، منم خواهرم نوشين، ليلا و بيتا ماماناي ايلياها و هركسي رو كه اين بازي رو انجام نداده دعوت ميكنم..

لینک


چند روز اخير

اين روزا ناصر ديروقت مياد ميخونه، پريشب كه داشتم دندون كيانو مسواك ميزدم:

كيان: ماماني چرا بابا دير مياد خونه؟

كيارش (سرشو آورد تو دستشوئي): بابا جون تو چرا نميفهمي، بابا رفته پول بياره (دونه دونه شروع كرد به بستن انگشتاش) برامون موز بخره، توت فرنگي بخره، زردآلو بخره، .......

من: پيش خودم فكر ميكردم خدايا چقدر بچه‌ها باهوشن، ما كه اصلا حرفي در اين زمينه باهاشون نزده بوديم.

 

فرداي روزيكه از كاشان برگشتم، موقع خواب متوجه شدم كه ناصر براشون مسواك نزده بوده، درحاليكه ناراحت بودم تو دستشوئي رو به كيان:

من: چرا بابائي مسواك نزده براتون، مگه من نگفتم يادش بندازين؟

كيان: نميدونم بهش گفتيم اما نزد..

كيارش: خوب واسه اينكه بابا ناراحت بود..

من:‌ چرا مامان جون، مگه شما اذيتش كرده بودين؟

كيارش: نخيرم، چون شما نبودين ناراحت بود.

من: جل‌الخالق، عقل اين بچه‌ها رو ببين چي رو به چي ربط ميدن.

حالا اين درحالي بود كه بابا ناصر تموم اون روز جمعه رو به آشپزي گذرونده بود، نَگين طفلكي، آخه خودش خيلي اينكارو دوس داره، ظهر لوبيا پلو و شب هم ماكاراني درست كرده بود،‌ تازه كلي كدو بادمجون سرخ كرده بود، براي ميرزا قاسمي هم بادمجونا رو كباب كرده بود، خلاصه كلي سرگرم بوده.

 

چهارشنبه ليلا دوستم با پسرش ايليا اومدن خونمون، هموني كه نوشته بودم موقع تولد يك كيلو و هشتصد گرم بوده، خلاصه براي ايليا كوچولو يه وبلاگ درست كرديم www.eiliyayemamanleila.blogfa.com

كلي بهمون خوش گذشت، جاي بقيه دوستام خالي، منتظر بوديم ببينيم پسرا با ديدن ايليا كوچولو چه عكس‌العملي نشون ميدن، حدسم درست بود، كيارش اصلا تحويل نگرفت و هر آن كه حواسمون نبود ميخواست يه جوري بچه رو بچلونه، ولي كيان كلي خوشحال شد و هي اسباب بازياشو مياورد نشون ميداد و بهش ميگفت ني ني كوشولو. بجاي ايليا هم ميگفت هيليا.

ولي تو همون يكساعتي كه بچه‌ها اومده بودن چنان نفسي ازم گرفتن كه خدا ميدونه چه حالي داشتم، همشم استرس داشتم يه موقع نزنن يه جاي بچه رو ناكار كنن، حالا ميفهمم كه با وجود اين دوتا فسقلي جايي براي يه بچه ديگه ندارم، و هيچوقت هم نبايد فكرشو بكنم،‌ نميدونم شايد الان كه كوچيكن اينطور باشن، ولي كلا كيارش بهم نشون داده كه اصلا از رقيب خوشش نمياد و فكر نميكنم بتونه تحمل كنه چون دوست داره خودش مركز توجه باشه.

 

خلاصه از لوس بازي اون روزشون بگذريم، ميرسيم به پنجشنبه كه باباي هستي دلش براي اينا تنگ شده بود و بعد از كلاس اسكيت هستي اومدن خونمون، باورتون نميشه بنده خداها فقط نيمساعت نشستن چون جوري اين دوتا لوس شده بودن و همه چي رو ميريختن و ميپاشيدن كه هممون تعجب كرده بوديم، واقعا گريه‌م گرفته بود.

تصور كنين قبل از اومدن خواهرم يه بشقاب پر از توت فرنگي و زردآلو براشون گذاشتم كه بخورن و كاري به ظرف ميوه نداشته باشن، اما به محض رسيدن خواهرم و شروع پذيرائي من به طرفة‌العيني ظرف ميوه از توت فرنگي و زردآلو خالي شد،‌ حالا فكر كنين من چقدر خجالت كشيدم، انگار تا حالا ميوه نخوردن، شما رو به خدا بگين چكار كنم كه انقدر شيطوني نكنن و آبروي منو نبرن.

 

ديروز كه جمعه بود طبق معمول هرسال عموي ناصر دعوتمون كرده بود فرحزاد، از اول صبح هم كيان بناي بداخلاقي و گريه و زاري رو گذاشته بود، هركاري هم كرديم هيچكدوم ظهر نخوابيدن، حول و حوش ساعت 5 از خونه دراومديم و اول رفتيم ديدن اسكيت بازي هستي تو ورزشگاه سوخته‌سرائي (شاهين شمالي)، بگذريم كه اونجا تا تونستن سر هرچيزي بهم گير دادن و همديگه رو زدن، جوري كه يك ربع بعد گفتيم بريم پارك شاهد سردار يه كمي بازي كنن تا انرژيشون تخليه بشه، اونجا هم بيشتر از نيمساعت طاقت نياورديم چون همچنان گريه زاريه كيان و لوس شدنش براه بود، يه كم ديگه گشتيم و حول و حوش 5/6 بعدازظهر رسيديم فرحزاد،  اولش كه رفتيم خيابون فرحزادي و كلي توت چيديم و خورديم، تا اونجا قابل كنترل بودن، هرچند كه كيارش يكسره گريه و زاري ميكرد و هرچي ظرف براي جمع كردن توت ميداديم بهشون ميشكوندن و مينداختن دور، كم كم راه افتاديم بسمت باغچه درويش، همونجائيكه عموي ناصر برامون جا رزرو كرده بود.

كلاً 25 نفر بوديم، چشمتون روز بد نبينه، نميتونم بگم كه چه به روزمون آوردن و خلاصه دوتائي شده بودن دلقك معركه و همه قاه قاه ميخنديدن، البته كلي هم قربون صدقه‌شون ميرفتن مخصوصا خانواده دخترعمه ناصر كه خيلي بچه دوستن، ولي اين دوتا تا تونستن كشتي گرفتن و همديگه رو تيكه پاره كردن، نه كه ميديدن همه ميخندن فكر ميكردن خيلي دارن كار مهمي ميكنن،‌ اين بود كه اين بساط تا شام ادامه داشت،‌ بگذريم كه اين وسط يه چن تائي هم به كيان شكلات رسيد و تمام اثر قرصاشو خنثي كرد و از اوني كه بود بدتر شد، سر شام هم بساط گريه‌كنونش براي خوردن نوشابه براه بود كه مجبور شديم براي اينكه ساكت بشه تو چند نوبت بهش نوشابه بديم، سر ساعت 5/10 هم از جامون پاشديم كه بريم خونه، البته چند بار قصد كرديم كه بريم بلكه ديگرون آرامش پيدا كنن، ولي نذاشتن.

 

خلاصه تو راه برگشت با ناصر تصميم گرفتيم يه تنبيه حسابي اينارو بكنيم تا متوجه بشن كه بايد حرفمونو گوش كنن، اين بود كه بدون اينكه باهاشون حرف بزنيم، وقتي رسيديم خونه و پسرا بيهوش شدن، اول از همه سي‌دي‌هاي كارتونو جمع كرديم،‌ صبح هم بعد از رفتنشون، هرچي اسباب بازي و دفتر و كتابو خلاصه هرچي كه فكرشو كنين از اتاق خارج شد و تو انباري پنهان شد، الان كه دارم اينا رو مينويسم يه نيمساعتي از اومدن پسرا گذشته و از تو حالت شوك دراومدن، كلي هم باهاشون حرف زدم و گفتم بهتون حتي ميوه و شام هم نميدم،‌ خلاصه كلي گريه زاري راه افتاد تا يه كم ميوه دادم و مداد رنگي و دفتر نقاشي تا براي امروزشون يه كم تنبيه بشن،‌ و گفتم بتدريج كه ببينم پسراي خوبي شدن كم كم همه اسباب بازياشونو بهشون ميدم، البته ميدونم كه اين قول و قرارا همش الكيه و تا يكي رو ببينن باز همه چي يادشون ميره ولي جز اين راهي بنظرم نميرسه، خواهشا اگه پيشنهادي دارين فوري بهم بگين تا بدونم بايد چكار كنم.

 

 

من و كيارش و ايلياي خاله ليلا

 

  

اين دوتا عكس هم مال ديروز تو ورزشگاه سوخته سرائيه

لینک


نوبتيم باشه نوبت عكساي دونفره‌س

گل دراومد از حموم، سنبل دراومد از حموم

 

هستي زودتر از ما كالسكه‌مونو افتتاح كرد

 

وقتي كيارش با مخ از توي اين نعنو افتاد زمين، تازه مامان و بابا رفتن تخت دومو خريدن

 

اينجا هم رفتيم پارك شاهد سردار جنگل، اِ ماماني پس صورتت كو

 

بابائي خيلي سنگينيم، آخي

 

 اين سه تا عكس بالائي هم تولد يكسالگيمونه

 تولد دو سالگيمونه خونه مامان بزرگ (پدري)

تولد سه سالگيمونه

لینک


 
سمت چپ، كيان
قل اول: 050/3 كيلو گرم
سمت راست، كيارش
قل دوم: 250/3 كيلو گرم
هر دو با 50 سانت قد
متولد دوشنبه 6 مرداد 1382
بيمارستان باهر
دكتر پرويز خيرابي
*****************
هديه‌هايي دوست‌داشتني
از جانب خدا
براي مامان بيتا و بابا ناصر
*****************
كيان يه بچه بيش‌فعاله كه
از مهر 85 دارو مصرف ميكنه
يعني از سه سال و دوماهگي

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386

پیوندها
ايليا و مامان سميه
ايليا و مامان سميه 1
آرش و مامان آرزو
آنديا و مامان مژگان
اميرمهدي
كيارش و مامان سحر
كيارش وروجك
دل‌آرام و مامان الهام
فاطمه و مامان مرجان
محمدحسين و مامان شهرزاد
پرنيان و مامان پيروزه
جينا و مامان مهرنوش
مهديار و مامان ثمانه
ماهان و مامان مرجان
عسل و غزل و مامان روژين
مهديار و مامان مريم
پگاه و پويا و پايا و مامان گيتي
ارغوان و مامان نازنين
باران و مامان نسترن
بهار و مامان منصوره
بهنيا و مامان نوشين
آرتاجون
پويان و مامان معصومه
كيانا و رايان و مامان نهال
عرشيا و مليكا و مامان اعظم
رادين و مامان مهرك
كاميار و مامان بلفي
ايليا و مامان مريم
ترنم و مامان آرزو
حميدرضا و مامان نيره
يونا و مامان ليلي
پگاه و پارسا و مامان سارا
سارا و مامان ونوشه
محمدمهدي و مامان نگار
كيا
پريسا و مامان پروانه
نيروانا و مامان آيتك
ديبا و پرند
هيراد
بولک و لولک
نويد و مامان شهين
ارشيا و مامان هاله
By Blogard
آوا و مامان شاپرك
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
فروشگاه اینترنتی
:: طراح قالب::

پیوندهای روزانه
وبلاگ قبليمون
دل نوشته‌هاي مامان بيتا
هستي عشق خاله
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ

لینک خود را اضافه کنید منو لینک کن