| چي بگم كه عليرغم يك هفته تنبيه معنوي، هيچ تغييري در رفتار فسقليا مشاهده نشد كه هيچ، تازه چون چيزي دور و برشون نيست كه باهاش سرگرم بشن، بيشتر با هم وَر ميرن يا بفكر ميفتن كه بيان سراغ من و با دست زدن به وسائل اتاق خواب و كامپيوتر و بقيه چيزا، صداي منو دربيارن.
فقط همون روز اول، يعني شنبه پيش سراغ اسباببازيا و كارتوناشونو ميگرفتن و من كه فكر ميكردم بيشتر از اينا به ديدن كارتون علاقمند باشن، وقتي ديدم خيلي راحت پذيرفتن، كلي تعجب كردم ، البته خيلي سخت نگرفتما، مثلا يه وقتائي كانال D COCUK تركيه رو كه مخصوص بچههاس و دائماً كارتون نشون ميده، روشن ميكردم و اونا هم كلي كيف ميكردن، ولي در عين حال دائماً تكرار ميكردم كه چرا دارن تنبيه ميشن، ولي كو گوش شنوا.
يكشنبه بهشون گفتم ميخوام امتحانتون كنم، اگه پسراي خوبي باشين همه چيزو برميگردونم سرجاش.
كيان: يعني چي مامان؟
كيارش: يعني همه اسباببازيامونو بهمون ميده..
كيان: كارتونم برامون ميذاره؟؟
كيارش: آخه چرا تو نميفهمي، ميذاره ديگه..
من: ..... اين بچه كي ياد گرفته اينجوري حرف بزنه، ولله نميدونم.
من: خوب قراره با خاله نوشين و هستي و عمو محمود فردا بريم پارك جنگلي، دوست دارين؟
هردو باهم: آخ جون، فورا (منظور همون هوراس)
كيارش: ماماني زنگ بزن ميخوام با خاله نودين (نوشين) صحبت كنم.
بعد از برقراري تماس با خاله نوشين: خاله نودين الهي قوبونِت برم من، ميخواي مارو ببري پارك، و الي آخر
خلاصه انقدر براي خالش زبون ريخت و قربون صدقه رفت كه ديگه فكر كنم نوشين اونور خط از حال رفته بود.
دوشنبه صبح تا برسيم پارك جنگلي چيتگر شد ساعت 11، خلاصه بعد از پيدا كردن جا و پهن كردن بساط، اين سه تا تا تونستن حال كردن و اذيت كردن و پدر درآوردن. ناهار هم كه جاتون خالي به كمك بابا ناصر و عمو محمود و دائي امير، بساط جوجهكباب پزون راه افتاد و بچهها هم كه خيلي گرسنه شده بودن دلي از عزا درآوردن، بعد از ظهر داشتيم چهارتائي حكم بازي ميكرديم كه خونواده بغل دستي شروع كردن به پختن بلال، كيارش با خيال راحت رفت بالا سرشون و يه دونه بلال گرفت اومد، ماهم اينطوري يهو ديديم كيانم رفت يكي ديگه گرفت و اومد، كه ما اينطوري شديم.
دردسرتون ندم، تا برسيم خونه ساعت شد هشت شب.
  
طرفاي ساعت نه بابا ناصر زنگ زد به مامان بزرگ، آخه سهشنبه 15 خرداد راهي مكه بودن، قرار شد مامان و بابا همون شبونه برن خونه مامان بزرگ، تازه داشتن سعي ميكردن كه من نفهمم، ولي خوب من باهوشم ميفهمم، اما كيان بروي خودش نياورد و خيلي زود خوابش برد، مامان هم براي اينكه صداي من درنياد منو انداخت رو پاش و چون خيلي خسته بودم، زود بيهوش شدم، بعد از اينكه مامان كلي به دائي امير سفارش مارو كرد، ساعت 10 با بابائي رفتن.
ساعت 12 شب بيدار شدم و طبق معمول رفتم تو اتاق مامان و بابا كه ديدم نيستن، اين شكلي شدم، تا نيمساعت داشتم گريه ميكردم و دائي امير بنده خدا نميدونست چه جوري منو ساكت كنه كه كيانم از خواب پاشد و اونم شروع كرد به گريه كردن . تو همين گيرو دار هم من رو پاي دائي جيش كردم و حسابي خيسش كردم.
شانس آورديم زنعمو از تو خونهشون صداي گريه ما رو شنيد و اومد پيشمون و بهر بدبختي بود منو خوابوند و دائي امير هم با همون شلوار شاشي رفت رو روتختي تخت مامان و بابا و كنار كيان تا 7 صبح خوابش برد.
از اونجائيكه هردومون روباز مونده بوديم، صبح ساعت 9 كه مامان و بابا اومدن، دوتائي فِس فِس ميكرديم و مامان بيچاره كلي حرص خورد، بعدازظهرم قرار شد ببريم دائي رو برسونيم و مامان به مادرجون سفارش آش دوغ داده بود، كه جاتون خالي چون خاله نوشينم اومده بود كلي خوش گذشت، ولي بخاطر رعد و برق من زياد تو حياط نرفتم آخه خيلي ميترسم.
 
تازه ماماني نذاشت پنجشنبه هم مهد بريم، آخه قرار بود كل مهدكودكو ببرن پارك ارم، و چون ماماني ميدونست هيشكي از پَسِ من و كيان برنمياد، اون روزو بيخيال شد.
از روز قبل بهم قول داده بود اگه پسر خوبي باشم منو با خودش ببره خونه خاله اِسي تا با ايلياي خاله بيتا و ايلياي خاله ليلا بازي كنم. منم خودمو زدم به مظلوميت و حسابي دل مامانو بردم ، قرار شد كيان هم با بابا بره سركار.
دردسرتون ندم، فقط پنج دقيقه اول پسر خوبي بودم و حسابي مامانمو حرص دادم، ماماني همش حواسش بهم بود كه من يه موقع بلائي سر دوتا ايلياها نيارم، منم كه وقتي ميديدم كسي حواسش نيست كار خودمو ميكردم، مثلا چن بار پاي ايلياي خاله ليلا رو كشيدم، به موهاي ايلياي خاله بيتا دست زدم، خلاصه همه حواسشون جمع من بود كه كار دستشون ندم، تا تونستم زردآلو و هلو خوردم، كلي هم چيپس و ماست، تازه يه ليوان گنده شربت خوردم كه آدم بزرگا به راحتي از پسش برنميان، ولي من خوردم ، خلاصه ماماني ديد نه نميشه، زودي زنگ زد به بابا و ساعت 5/5 با بابا رفتم.
 
روز جمعه بعدازظهر هم با خاله نوشين رفتيم توت خوري فرحزاد و كلي با چادر توت چيديم و حسابي كيف كرديم.
 

ايلياي خاله بيتا

ايلياي خاله ليلا بغل خاله ماني
 
راستي ماماني اين روزا خيلي ناراحت و تو فكره، ماهم ميفهميما، ولي سعي ميكنه برومون نياره، ميدونيم كه در رابطه با ماس، چون هر روز بعد از ظهر كه ميايم خونه كلي تو اتاقمون باهامون كار ميكنه و اعدادو يادمون ميده و انگليسي كار ميكنيم، ولي بازم ناراحته، خوب از خودش بپرسين.
 
چن هفته پيش كه بچهها تو مهد مريض بودن و با ناصر برديمشون دكتر، موقع معاينه، اين دوتا كلي با هم حرف ميزدن، دكتر به ما گفت حرف زدن كيارش مشكل داره و خيلي بريده بريده حرف ميزنه و بعضي حروفو اصلا نميتونه بگه و بيشتر از حرف (د) استفاده ميكنه، بايد يه متخصص گوش و حلق و بيني ببينتش كه مشكلي نداشته باشه و ممكنه به جلسات گفتار درماني نياز پيدا كنه، البته ما خودمون متوجه شده بوديم كه كيارش چطور صحبت ميكنه ولي خدائيش انقدر بانمك حرف ميزنه كه فكر ميكرديم مدلشه و كلي هم خوشمون ميومد، البته كيان خيلي روونتر صحبت ميكنه.
تازگي يعني تقريبا يكهفتهس كه ميبينم كيان هم موقع صحبت كردن يه كلمه رو چن بار تكرار ميكنه، مثلا ميگه: من من من من ميخوام بخوابم، يا، خوب خوب خوب بريم بيرون.
اين مسئله كلي نگرانم كرده، بنظرتون همون دكتر گوش و حلق و بيني براي هردو كافيه يا اين مطلبو با دكتر روانشناس كيان درميون بذارم؟؟ آخه دوم تيرماه وقت دكترشه، ممنون ميشم راهنمائيم كنين، مخصوصا اگه موارد مشابهي داشتين.
  
دوست عزيز، امين آقا متأسفانه وبلاگتون برامون باز نميشه، هروقت درست شد خبرمون كنين. درضمن از لطف و محبت همه دوستائي كه برامون كامنت گذاشتن ممنونيم، مامان بيتا كلي حال كرد.
خاله حميرا ما همه حالمون خوبه، دوست داشتيم زودتر ميومدي ايران و شايانو ميديديم، همه خالهها سلام ميرسونن، مرسي كه بهمون سر ميزني.
  
سحر جون مامان كيارش و چن تا از دوستاي ديگه مامان مارو به بازي آرزوها دعوت كردن، مامان بيتا بدو بيا:
1- اولين آرزوم سلامتي كسائيه كه دوسشون دارم، پسرام، همسرم، خانواده خودم و ناصر و همه عزيزانم. و اينكه خودمم بتونم به اون سلامت روحيي برسم كه دلم ميخواد...
2- سلامت بودن هميشگي مامانم، عشق اول و آخرم، خدا ماماناي همه رو حفظ كنه، مامان منم همينطور، دلم ميخواد دامادي پسراشو ببينه، نوههاي پسريشو در آغوش بگيره و ما 4 تا خواهر و برادر بتونيم ذرهاي از محبتاشو جبران كنيم....
3- كم شدن خونسردياي ناصر و جدي گرفتن مسائل زندگي، فكر نكنين شوخي ميكنما، خيلي هم جدي ميگم، دلم ميخواد روش فكريش عوض بشه و انقدر تو معنويات غرق نباشه، بدونه كه براي زندگي مادياتم لازمه و آدم نبايد همه چي رو بسپره به خدا كه ديگران به راحتي سرش كلاه بذارن، اينو همتون از ته دل بگين آميننننننننننن........
4- سر و سامون پيدا كردن داداش بزرگم رضا و رسيدن به دختر دلخواهش .......
5- بعدشم تموم شدن درس داداش كوچيكم اميرعلي و ديدن پيشرفتها و موفقيتهاي روز افزونش.....
6- خريد يه خونه مناسب كه ديگه دغدغه مستأجري نداشته باشيم...
7- پيدا كردن يه كار مناسب با اوضاع و احوال سلامت جسميم كه از اين خونه نشيني و بيحوصلگي دربيام و دوباره بتونم استقلال ماديمو بدست بيارم........
8- و مهمتر از همه خواب راحت شب، كه چن وقتيه مثل جن و بسملله از همديگه گريزونيم، دلم ميخواد وقتي ميرم تو رختخواب هيچ فكري تو ذهنم نباشه..........
9- داشتن يه پسانداز مناسب كه پشتوانه ماليي باشه براي رفع نياز آينده پسرام....
10- صالح و سالم بار اومدن پسراي دسته گلم و افتخار كردن به وجود نازنينشون...
11- در آخر هم به وقت طاعت مالي، زيارت خونه خدا، انشالله .....
مثل اينكه خيلي از آرزوهام جنبه مادي پيدا كرد، چه كنيم ديگه، منم خواهرم نوشين، ليلا و بيتا ماماناي ايلياها و هركسي رو كه اين بازي رو انجام نداده دعوت ميكنم..
|