تبليغاتX
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون
دوقلوهاي دوست‌داشتني مامان بيتا و بابا ناصر


كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون









اول از همه بگيم كه وبلاگ خيلي از دوستا برامون وا نميشه و ماماني كلي كلافه‌س كه چرا نميتونه وبلاگاي قشنگتونو بخونه، اولش باز ميشه ولي هي ارور ميده.

من كيارشم، قل دوم، با 3 كيلو و 250 گرم وزن و 50 سانت قد، كه از همون روزاي اول حسابي پدر مامان و بابا رو درآوردم، چون كوليك نوزادي داشتم و از 15 روزگي تا 4 ماهگي از ساعت 8 شب تا 1 نيمه شب همش گريه ميكردم و دلم درد ميكرد، خلاصه بنده خدا بابائي هم همش مجبور ميشد منو بخوابونه رو دستش، تا دلم گرم بشه و ساكت بشم. همشم بهم قطره دايميتيگون ميدادن كه طعمشو خيلي دوس داشتم و ملچ مولوچ ميكردم.

 

من از روز اول با اينكه بهم شير خشك داده بودن، بيشتر از كيان شير ماماني رو ميخوردم، ولي نميدونم چرا يهوئي تو دو ماهگي ديگه شير ماماني رو نخوردم و همش شير خشكو خوردم.

تا اونجائيكه ميتونستم كيانو اذيت ميكردم، يعني از وقتي دستم يه كم جون گرفت و ميتونستم غلت بزنم ميرفتم سراغ كيان و هي ميزدم تو سرش، البته بعدا تلافيشو سرم درآوردا، شما نگران نباشين.

يه مشكل گنده من خوابيدنم بود، كه هنوزم درست نشده، يعني همش دوس دارم نصف شب پاشمو بهانه گيري كنم، همشم بابامو ميخوام، هرچي ماماني پاميشه تا خواب بابائي رو زابرا نكنم دست ور نميدارم، چكار كنم ديگه.

 اينم چن تا عكس تقديم به شما:

  

 

 

 

من و داداشي تو 5 ماهگي دندون درآورديم.

 

 

اين عكسا مال همون روزيه كه ماماني ما رو برد شركت و كيان تو پست قبل توضيح داد، من بيشترشو گريه كردم، آخه خيلي لوسم، اينجا هم از عمو بهنام ترسيدم.

ميبينين چقدر پوست صورتم نازكه،‌ از همون بچگي مويرگاي صورتم پيدا بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 19:4  توسط مامان بيتا  | 


خوب بريم سر معرفي، هرچند كه خيليا ميشناسنمون.

من كيانم، قل اول، با 3 كيلو و 50 گرم وزن و 50 سانت قد روز 6 مرداد 82 تو بيمارستان باهر تهران به دنيا اومدم البته همراه با كيارش كه تو پست بعدي خودشو معرفي ميكنه.

 

از اونجائيكه دكتر مامانم فقط بيمارستان طوس و باهر عمل ميكرد و زندائي مامانم نرس بيمارستان باهر بود، ماماني تصميم گرفت ما رو اونجا دنيا بياره، الحق و والانصاف هم خيلي سرويس دهي خوبي داشتن (بواسطه داشتن پارتي). تازه روز سوم هم دوتامونو ختنه كردن و برگشتيم خونه، جاي ختنه هم زودتر از نافمون خوب شد.

من و داداشي اصلا شباهتي به هم نداريم، هركي هم ميومد ديدنمون اصلا فكر نميكرد كه ما دوقلو باشيم، موقعي كه دنيا اومدم بيشتر از كيارش مو داشتم، همشم چشام باز بودو دوس داشتم بدونم چي دور و برم ميگذره اما كيارش همش خواب بود، تازه من خيلي بچه آرومي بودم و اصلا نق نق نميكردم فقط اذيتي كه داشتم اين بود كه اصلا شير دوس نداشتم و بزور شير مامانمو ميخوردم، ماماني هر وقت ميخواست به من شير بده گريه‌ش ميگرفت چون بايد كلي تقلا ميكرد تا من يه قلپ شير بخورم، براي همين از روزاي اول من بيشتر از كيارش شير خشك خوردم آخه ماماني تا سه روز شير نداشت و از بيمارستان به ما شير خشك دادن.

تازه يه مشكل ديگه هم بود، من همش يبوست داشتم و مامان بيچاره بايد حرف بزرگترا رو گوش ميكرد و بهم ترنجبين ميداد، ولي خدائيش تا اونو ميخوردم شكمم كار ميكرد، فكر نكنين الان خوب شدما، نه هنوزم يبوست دارم. ولي از وقتي مامان سالاد كاهو با روغن زيتون و آبغوره و سركه سيبو به غذامون اضافه كرده خيلي بهتر شدم.

روي هم رفته ماماني به جز غذا خوردنم از بقيه چيزا راضي بود، فقط مثل خودش خيلي شبا دير ميخوابيدم و بدون اينكه سر و صدا كنم تا نيمه شب به سقف خيره ميشدم، مادرجون (مامان مامانم) كه تا 40 روز پيشمون بود همش به مامانم ميگفت چه بچه باحاليه بدون صدا همش در و ديوارو نگاه ميكنه، نگو از همون موقع من داشتم فكر ميكردم كه وقتي بزرگتر شدم چطوري تلافي اين روزاي ساكت بودنو در بيارم و بشم يه بچه بيش فعال.

تازه كتك خورمم ملس بود، يعني به محض اينكه 4-5 ماهه شديم و همديگه رو شناختيم تا ميتونستم از كيارش كتك ميخوردم. اما ناراحت نشين بعدا تلافيشو حسابي سرش درآوردم. اينم چن تا عكس تقديم به شما:

 

 

 

 

 

 

 

 

 ماماني قبل از انتخابات رياست جمهوري يه روز ما رو برد شركتشون، دوستاي مامانم كلي با ما بازي كردن و ما كيف كرديم.

 

اين عكسارم همشو عمو رضا انداخته، دستش درد نكنه.

 

عمو فرشيدم برام ساعت كشيده، ببينين تو رو خدا چه به روزم آوردن، تعجب نكنين كيارش نيستا، همش در حال گريه زاري بود و ميرفت بغل مامانم. تازه از عمو بهنامم مي‌ترسيد.

 

اينجا فشمه، من اصلا از آب نميترسم، ولي ماماني همش ميترسيد آب منو ببره. 

  

روبروي استاديوم آزادي 

 

اينم يه عكس جدي 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 18:56  توسط مامان بيتا  | 


تا تنور داغه بايد نونو چسبوند، بعله مامان بيتا و دوستاش روز پنجشنبه رفتن ديدن ايلياي خاله بيتا، اينم از  عكساش:

 

داخل كالسكه تو خواب ناز

 

تو بغل خاله بيتا در حال نظاره كردن خاله‌هاي ديگه

 

همراه با كارت دوستاي مامان كه اومدن ديدن خان والا، البته توش خالي نبودا

 

تو عالم هپروت رو شونه مامانش

 

اينجا هم تو بغل مامان مائه، آخه خيلي خوابش ميومد، ماماني هم براي آروم كردنش اين روشو به خاله بيتا ياد داد.

راستي قرار بود خاله سميه مامان ايليا هم بياد كه بدقولي كرد و نيومد،‌ خاله سميه يكي طلبت.

 

ماماني قول داده بود از روز معلم براتون بنويسه، بعله بعد از كلي سفارش كه: بچه‌ها قشنگ كادوهاتونو ميدين به مربياتونو روز معلمو بهشون تبريك ميگين، وقتي بعدازظهر برگشتيم خونه، ماماني ديد كه كيارش كادوي خاله صفورا رو برگردونده خونه، ماماني هم كه شكلش اينطوري شده بود، ازش پرسيد چرا؟

كيارش گفت: آخه مال خودمه، نميخوام به كسي بدم، بازش كن ببينم، و ماماني مجبور شد ريمل خاله صفورا رو از كادو دربياره و كلي توضيح بده تا كيارش خان قانع شدن كه فردا كادو رو برگردونن مهد.

امروز هم جشن روز معلم داريم و قراره كلي عكس بندازيم، تازه ماماني هم كلي سفارش بهمون كرده، به محض اينكه عكسا حاضر شد براتون ميذاريمش.

راستي انقدر ديروز بهمون خوش گذشت كه نگو، آخه ما رو بردن خونه مامان بزرگ و ما تا شب تا تونستيم آتيش سوزونديم، ماماني و بابائي هم بعدازظهر برگشتن خونه، ديدن ما نه نهار خورديم نه خوابيديم، ماماني هم كلي غصه خورد، آخه هميشه شاممونو خودش ميده ميخوريم، عوضش براي شب تلافي كرديم.

تو راه برگشت به خونه هم انقدر خسته بوديم كه اين شكلي شديم:

 

 

اين كيارشه، بابائي مجبور شد كنار اتوبان همت وايسه تا ماماني عكس بندازه

 

 

اينم منم آقا كيان گل گلاب، البته من خودمو الكي زدم به خوابا، بعدا خوابم برد

 

خوب خيلي از دوستان تازه به وبلاگ ما پيوستن و شايد آشنائي چنداني باهامون نداشته باشن، يا فرصت نكنن وبلاگ قبلي رو بخونن، اين بود كه تصميم گرفتيم تو دو تا پست خودمونو بهتون معرفي كنيم، البته بصورت مفصل و مصور، منتظرمون باشين.

راستي اگه بعضي از دوستان ميبينن كه تو پيونداي اين وبلاگ نيستن ناراحت نشن، آخه ماماني توي وبلاگ ما فقط ماماناي وبلاگ نويسو لينك كرده،‌ و بقيه دوستاشو تو وبلاگ خودش گذاشته.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 17:37  توسط مامان بيتا  | 


ظاهرا وبلاگ ماماني تو پرشين بلاگ براي خيليا فيلتر شده‌س، اينم از وبلاگ جديد مامان بيتا.

www.mamane-kian-kiarash.blogfa.com

خوشحال ميشيم همراهيمون كنين.

اينم وبلاگ خاله نوشين، مامان هستي.

www.hastiyemaman.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 20:53  توسط مامان بيتا  |