![]() سمت چپ، كيان قل اول: 050/3 كيلو گرم سمت راست، كيارش قل دوم: 250/3 كيلو گرم هر دو با 50 سانت قد متولد دوشنبه 6 مرداد 1382 بيمارستان باهر دكتر پرويز خيرابي هديههايي دوستداشتني از جانب خدا براي مامان بيتا و بابا ناصر
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
اردیبهشت 1387
فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 جستجو
پیوندها
ايليا و مامان سميه
ايليا و مامان سميه 1 آرش و مامان آرزو آنديا و مامان مژگان اميرمهدي كيارش و مامان سحر كيارش وروجك دلآرام و مامان الهام فاطمه و مامان مرجان صبا و مامان آرزو محمدحسين و مامان شهرزاد پرنيان و مامان پيروزه جينا و مامان مهرنوش رايان و مامان فريبا آيدا كوچولو مهديار و مامان ثمانه ماهان و مامان مرجان رادوين و مامان صدف عسل و غزل و مامان روژين مهديار و مامان مريم پگاه و پويا و پايا و مامان گيتي ارغوان و مامان نازنين باران و مامان نسترن بهار و مامان منصوره بهنيا آرتاجون پويان كوچولو كيانا و رايان و مامان نهال عرشيا و مليكا و مامان اعظم رادين و مامان مهرك كاميار و مامان بلفي ايليا و مامان مريم ترنم و مامان آرزو نيما و مامان ريحانه حميدرضا و مامان نيره يونا و مامان ليلي پگاه و پارسا و مامان سارا صبا و مامان فاطمه سپهر و مامان سارا سارا و مامان ونوشه محمدمهدي و مامان نگار كيا پريسا و مامان پروانه نيروانا و مامان آيتك ديبا و پرند هيراد بولک و لولک By Blogard اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: پیوندهای روزانه
|
كيان و كيارش غنچههاي باغ بهشت زندگيمون
دوقلوهاي دوستداشتني مامان بيتا و بابا ناصر کار و بچه ها
سلام سلام مامان بیتای تنبل پیداش شد بالاخره ... خيلي وقته وبلاگ پسرا رو آپ نكردم شايد دليل اصليش اين باشه كه نميدونم چرا نميشه عكسا رو از موبايل به كامي منتقل كرد و وبلاگ بچهها بي عكس صفا نداره ..... كيان و كيارش هم خيلي خوبن و مشغول شيطنت و بازيگوشي، ضمن اينكه به سركار رفتن مامان بيتا هم شديداً عادت كردن و بخصوص خيلي خوشحالن كه هر روز با مامان و بابا ميرن مهد و با بابا هم برميگردن خونه... فقط سرويس روزاي پنجشنبهشونو حذف نكرديم، چون مامان بيتا پنجشنبهها تعطيله و احتمالاً تا نزديك اومدن پسرا به خونه در خواب ناز ...... (چقدر تحويل) در مورد اون مشكل كيارش هم خيلي پيشنهادات خصوصي و غير خصوصي برام گذاشته بودين كه جا داره از همينجا بخاطر راهنمائيهاي ارزندهتون تشكر ويژه كنم، مرسي دوستان خوب كه انقدر به فكر ما بودين .... در نهايت تصميم بر اين گرفته شد كه با دكتر كيان مشورت كنيم، چون 4 خرداد نوبت بعدي ويزيت، ضمن اينكه جلوي كيارش از ديدن كانالهايي كه شو پخش ميكنن خودداري ميكنيم، هرچند هر وقت اتفاقي هم از روي كانالا رد شديم كيارش دوباره همون جملات رو تكرار كرده كه ما خودمونو به نشنيدن زديم، فكر ميكنم اينجوري خيلي بهتره ...... جديداً چيزاي ديگهاي هم ازش شنيدم: كيارش: ماماني ميدوني همه دخترا عاشق پسران!! من (درحال اتوكشي با چشاي كيارش: ميدونم ديگه خودم ميفهمم دخترا همش از پسرا خوششون مياد ... همشون همينطورن .... خدائيش جوابي نداشتم بدم، ترجيح دادم سكوت كنم ..... تولد هستي گلم هم بخوبي برگزار شد و شكر خدا پسرا خيلي همكاري كردن و خلاصه خيلي خيلي آروم بودن، فقط كيارش از اول مجلس تا آخر به فكر خوردن ميوه بود ...... فكر كنين وسط رقصيدن من هي ميومد جلومو ميگرفت و ميگفت به بابائي بگو بهم كيوي هم بده، حالا من هي به ناصر اشاره ميكنم كه بهش بده، اونم لج كرده بود و نميداد .... سر كادو باز كردن كيان خيلي گريه در مورد كيان هم از مهد گزارش خواستم كه خدا رو صد هزار مرتبه شكر متوجه شدم نصفه قرصي رو كه دكتر اضافه كرده بود، تو اون تايم صبح تا 4 بعدازظهر بهش نميدادن چون قابل كنترل بوده، فقط از زماني كه من ميام سركار و مدت زمان موندن كيان تو مهد دو ساعت اضافه شده بعضي روزا مجبورن اون نصفه رو بهش بدن كه البته دكتر يادآوري كرده بود مصرف ريتالين تا 6 عدد در روز هيچ مشكلي جز بيخوابي و كم اشتهائي نداره كه اونم با دارو قابل كنترله .... از حالا بايد به فكر پيش دبستاني پسرا باشم، فكر ميكنم با اين وضعيت كاري كه خودم دارم مجبورن تو همون مهدشون اين دوره رو بگذرونن ..... |+| نوشته شده توسط مامان بيتا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 7:52
اولين پست سال جديد
امسال هم اومد و اين اولين پست وبلاگ گل پسراي منه، از همينجا سال جديد رو به همه شما دوستاي اين دنياي مجازي و حقيقي تبريك ميگم و آرزوي سالي سرشار از خوشي و شادي براتون دارم... ديروز تولد يكسالگي ايلياي خاله بيتا بود كه موفق به تماس نشدم، پيامكي هم كه فرستادم بهم Delivery نداد، احتمالاً بايد سفر باشن، از همينجا تبريك ميگم بيتا جون...... تو وبلاگ بهار جون هم خوندم كه سحر جون تقريباً يكهفته قبل از عيد زايمان كرده و بچه هم پسره (پويان گل) ولي خودش بدليل مشكلات قبلي تو كماس، براش خيلي دعا قرار بود از شيطنتاي كيارش تو مراسم عقد محضري داداش رضا بنويسم كه دوست دارم همشو به باد فراموشي بسپرم، اينطوري بهتره... فقط يه نمونهش بامزه بود، تو محضر بعد از تعارف شيريني كه نميدونست از اون دو سه تائي رو كه برداشته كدومو بذاره تو دهنش، بلند بلند گفت: ماماني اينجا بهمون ناهارم ميدن؟؟ از ديد و بازديد عيد هم نگم كه قبل از رفتن به هرجا كلي سفارش ميكردم ولي كو گوش شنوا، اولاً كه نميدونم چي شده اين كيارش زندائي شناس شده، از بعد مراسم عقد به همه ميگه من سميرا ژونو (جونو) خيلي دوست دارم و ميره عقب و خودشو پرت ميكنه تو بغلش، حالا اون بنده خدا هم ميمونه تو رودروايسي نميدونه چكار كنه، تمام عكساي روز اول عيد كه خونه مامانم گرفتيم فكر كنم همين شكلي باشه، حالا هر وقت خاله نوشين برام آوردشون يه نمونهشو ميذارم ببينين.... شيطنتاي كيان هم كه ديگه جاي خودشو داره و ما قرصا رو جوري تنظيم كرديم كه هرجا ميريم كمي آرامش داشته باشه ولي خوب يه جاهائي هم از دستمون در ميرفت و اين شكلاتائي كه ميخورد اثر قرصا رو از بين ميبرد... كيارش هم كه ماشالله تو هر مهموني اول دخل بشقاب ميوهشو مياورد، حالا هركي ندونه فكر ميكنه به اين بچه تو خونه ميوه نميدن، هر چند كه خودم هم ميدونم خيلي خوبه كه بخوره ولي ديگه نه تا اين حد كه تو 4 تا مهموني پشت سر هم 4 تا پرتقال هر روز كه از خواب پا ميشن ميپرسن، ماماني مهد كودك فردا هم تعطيله، بعد از اينكه مطمئن ميشن كلي حال ميكنن...
مريم جون مامان اميرسامان گل، اميدوارم مشكل پسر شما هم به زودي حل شه و دل شما و پدرشو شاد كنه، هر چند كه ميدونم خيلي سخته و ديگه تقريباً سني از پسرتون گذشته، ولي خوب 15 سال سن هنوز جا داره كه بشه براش يه كارائي كرد، من باهاتون تماس ميگيرم و شماره كلينيك رو بهتون ميدم... اميدوارم كه مثمر ثمر باشه... دوستي كه با عنوان بهار براي من كامنت گذاشتين، متأسفانه اصلاً حواسم نبود و كامنت شما رو حذف كردم، هر چند دوست داشتم ميموند و ديگران ميخوندن و ميديدن تو اين دنياي مجازي چه آدمائي كه پيدا نميشن، تصميم گرفتم تو سال جديد كمتر به اين مسائل پيش پا افتاده و كم اهميت بپردازم ولي خوب فكر ميكنم يه مقدار كه چه عرض كنم از درك پائيني برخوردار هستين كه براي يه مادر يه هميچين كامنتي ميذارين، بچه من نه روانيه نه عقبمونده كه بسپرمش به تيمارستان، ولي اگه شما خودتونو به دكتر نشون بدين فكر كنم بد نباشه.....
يه مسئلهاي رو ميخوام اينجا عنوان كنم، راستش هم خجالت ميكشم و هم خيلي احتياج به كمكتون دارم: امروز زدم رو كانال PMC يه خانوم عرب داشت آهنگ ميخوند، خدائيش لباس بازي هم تنش نبود، كيان سرش بكار خودش بود كه ديدم كيارش هم خوشش اومده و داره نگاه ميكنه، خواستم كانال رو عوض كنم كه يهو بهم گفت: ماماني هر وقت خانوماي خوشگل ميخونن و ميرقصن، ش .... لم س..... خ ميشه... منو ميگين، باور كنين شوكه شدم، نميدونستم چه عكسالعملي نشون بدم، نگاش كردم ديدم راست ميگه و واقعاً همون حالت براش پيش اومده، فقط بهش گفتم مامان جون حتماً جيش داري، پاشو برو دستشوئي و سريع اومدم تو اتاق خواب، واسه نوشين كه تعريف كردم مرده بود از خنده ناصر الان اومد خونه تا بهش گفتم غش كرده از خنده ميگه خوب غريزهس ديگه نميشه پنهانش كرد، چن روز پيش قبل از عيد كه رفته بودم مهد كودك موقع بيرون اومدن ديدم كيارش رفت سمت يكي از دخترا كه قدش تا سرشونه اون بود و حسابي بغلش كرد و بوسيدش، مادر دختره هم وايساده بود و ميخنديد..... اصولاً كيارش از بچگي هم ميونش با خانوما و دخترا خيلي خوب بوده و هست، فقط اميدوارم در آينده اين مسئله مشكل ساز نشه برامون...... باباش آوردش تو اتاق، كيارش هم انگار فهميد كه چه سؤالي ميخواد ازش بپرسه، به كيان ميگه برو از اتاق بيرون ميخوام به بابائي يه چيزي بگم، حالا من و ناصر هم داريم خيلي خودمونو كنترل ميكنيم كه خندهمون شما بودين چكار ميكردين، اگه راه حلي ميشناسين سريعاً خبرم كنين كه سخت در حيرتم كه يه پسربچه چهار سال و هشت ماهه چه جوري فكرش به اين مسئله رسيده، راستشو بخواين طريقه برخورد صحيح با بچه رو در اين مورد نميدونم و خوشحال ميشم اگه راهنمائيم كنين. هم اكنون به ياري سبزتان نيازمنديم.... تا الان فكر ميكردم دختر بزرگ كردن خيلي سخته، ولي الان فهميدم كه نه بابا هيچ فرقي نداره فقط نوع مشكلاتشون ممكنه يه كم با هم فرق كنه، خدايا خودت به همه پدرا و مادرا صبري بده كه بتونن در مقابل همه مشكلاتي كه جلو روشونه به راحتي بايستن و بچههاي سالم و صالحي تحويل جامعه بدن...... آمين |+| نوشته شده توسط مامان بيتا در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 17:32
|