تبليغاتX
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون
دوقلوهاي دوست‌داشتني مامان بيتا و بابا ناصر


كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون









پسرای نازنین من هیچ میدونین چقدر دل مامان با دیدن این عکسا شاد شد و به وجودتون افتخار کرد، برای من گذر از این مرحله و ورود شما به دنیایی تازه فوق العاده مهم و شیرینه، امیدوارم یه روز بتونم فارغ التحصیلی شما نوگلای باغ زندگیمون رو در کنار پدرتون شاهد باشم، یعنی میبینم؟؟؟؟؟

یعنی میشه شما دوتا دیپلم بگیرین و یه رشته خوب تو دانشگاه قبول شین و مایه سرافرازی من و پدرتون بشین؟؟؟؟

یعنی میشه یه روز بیاین به من (فقط به من) بگین مامان ما عاشق شدیم و ازم بخواین که براتون برم خواستگاری، وای خدای من یعنی میشه؟؟؟؟

الهی مامان قربون اون شیرین زبونیاتون، نمیدونین وقتی کلمات قلمبه سلمبه تو حرفاتون بکار میبرین چقدر من و بابائی از بزرگ شدنتون کیف میکنیم، میدونین؟؟؟؟

میدونم خیلی وقته اینجا رو آپ نکردم ولی بنا بدلایلی که دوستان تو وبلاگ خودم هم خوندن و میدونن، خیلی حال و حوصله نداشتم ولی از دیروز که کیان پایان نامه پیش دبستانیشو آورد و گذاشت کنار مال کیارش دلم طاقت نیاورد که ننویسم ....

این روزها و لحظه ها باید ثبت بشن تا بعدها که کیان و کیارش اینجا رو میخونن بدونن که چقدر مامانی دوسشون داره و علیرغم بعضی تنبیهاتی که گاهی اوقات مجبوره در حقشون اعمال کنه چقدر دلش برای این قند عسلاش پر میکشه، خدا حفظتون کنه نوگلای زندگی من و بابا ناصر ....

راستی پسرای من هفته گذشته دقیقاً روزی که ر ا ه پ ی م ا ئ ی از ولیعصر تا جام جم بود تو برنامه عموجون سلیمون بودن و تا ساعت نه شب که برسن خونه خدا میدونه چه بر من گذشت، مریم مامان ملوسک جونم دیده بود پسرا رو، نمیدونم دیگه کدوماتون تونستین ببینین ولی بدلیل قطع اینترنت نتونستم خبر بدم بهتون، متأسفانه عکسی هم ندارم ازشون ....

وقتی ناصر داشته بچه ها رو تحویل میگرفته عمو جون گفته بوده که ماشالله این کیان فشفشه س و حسابی همه رو خسته کرده بوده و یه لحظه آروم و قرار نداشته ولی خوب براشون تجربه خوبی بود ...

فاطمه جویکار عزیزم مرسی بابت دعوتت از پسرای من و خاله نوشین تشکر بابت اطلاع دادنت عزیزم ...

 

 

 

کیان، عزیز دل مامان که یه لحظه آروم و قرار نداری و دل من از الان در تب و تابه که فردا چطوری میخوای پشت میز و نیمکت مدرسه بشینی، وقتی دیروز این عکسو نشونم دادی و گفتی مامانی به لبم لُژ (رُژ) لب زدن تا عکسم قشنگ بیفته چقدر دلم میخواست تو ماشین برمیگشتم و حسابی بوسه بارونت میکردم ...

 

 

کیارش، عزیز دل مامان که امروز ششمین دندون شیریت هم تو ماشین افتاد و حسابی بی دندون شدی عجب ژستی گرفتی مامان جون

 

 

 

خدائیش کیان منو ببینین امروز که این عکسو به همکارام نشون میدادم کلی عاشقت شدن و میگفتن چه پسر خوش تیپی داری

دست خاله سمیرا درد نکنه که این مدت تمام شیطنتای تو رو تحمل کرده و دم برنیاورده

 

 

این دوتا عکس هم مربوط به جشن نوروز کیارش عزیزمه

وسطی کیارشه

 

 

از سمت راست دومین نفر که نشسته و بلز میزنه کیارشه منه

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 7:55  توسط مامان بيتا  | 


سلام سلام صدتا سلام خيلي وقته نيومديم، خوب ديگه چه ميشه كرد، ماماني اين روزا انقدر گرفتاره كه وقت نميكنه وبلاگ ما رو آپ كنه ...

ما هم خوبيم، همچنان مشغول شيطنت، ماماني بعضي وقتا يه چيزائي تو وبلاگ خودش از ما مينويسه كه خيلي هم از حال و احوالمون بيخبر نباشين، خبر جديد اينكه:

كيان تو مهد كودك موهاشو با قيچي كوتاه كرده بود كه بابائي مجبور شد همونطوري برسونتش آرايشگاه، نتيجه ميگيريم كه تو جشن تولد هستي كه هفته آينده عكساشو ملاحظه خواهيد كرد آقا كيان كچله ....

26 ارديبهشت هم بعد از 4 ماه وقت دكترشه و بايد ببينيم آيا ميشه از قرصاش كم كرد يا نه، تازه بايد در مورد شرايط مدرسه رفتنش هم پرس و جو كنيم ....

ماماني همچنان از ما عكسي نداره و شديداً منتظره تا خاله نوشين بهش عكس برسونه چون احساس ميكنه اين وبلاگ زيادي سوت و كور شده ....

خاله جون مددي فرما

ما پسرخاله‌ها كيان و كيارش از همينجا تولد دخترخاله عزيزمون هستي جون رو تبريك ميگيم و اميدواريم كه ساليان سال يعني هرسال تولدشو در كنار ما جشن بگيره، ما هم براش كادوهاي خوب خوب بگيريم، اينم مال هستي عزيزمون

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 15:34  توسط مامان بيتا  | 


خوب مثل اينكه همه خيلي از دستمون شاكين، درست نميگم، خيلي تنبل شدم، اصلاً حوصله نوشتن نداشتم شرمنده، ولي ديگه بسه، الان يه مامان بيتاي پر انرژي در خدمت شماست كه از پسراي گلش بنويسه ....

اول از همه چند تا عكس از آقا سام خاله ماندانا بزارم كه 24 بهمن رفتيم ديدنش، هزارماشالله خيلي خوردنيه

 

 

 

 

 

ايلياي خاله بيتا

 

 

ايلياي خاله ليلا

 

 

پسراي من

 

 

 

كيارش و كيان (تولد خاله نوشين)

 

 

 

پسرا و هستي عزيزم

خوب و اما بگيم از بابا ناصر كه تو اين دو سه هفته اخير كل هفته رو مأموريت بوده و صد البته سعي كرده با آوردن سوغاتياي دلخواه پسرا دلشونو بدست بياره، اما آيا تونسته دل مامان بيتا رو هم بدست بياره، الله و اعلم ....

 امروز صبح بابائي از پرواز 5 صبح اهواز جا موند و قرار شد با ساعت بعد بره، پسرا از ديشب ميدونستن كه صبح از خواب پاشن بابائي نيست و بايد با مامان بيتا برن مهد، ولي وقتي اومدن تو اتاق خواب و بابائي رو ديدن كه تو جاشه كلي ذوق كردن و با داد و هوارشون ما رو هم از خواب پروندن حالا ساعت چنده تازه 6 صبح .... داشته باشين مكالمه اين دوتا وروجكو:

كيان: بابائي پاشو من ميخوام برم دستشوئي ...

كيارش: كيان خجالت بكش ديگه مرد شدي، بابا خوابه خودت برو ....

كيان (رفته سمت دستشوئي درو باز كرده و طبق معمول يه سوسك ريز ديده، حالا چطوري پاي اين آقا سوسكه از آشپزخونه رسيده به اونجا خدا ميدونه): واي بابا شوشششششششششك من ميترسم تو رو خدا بيا ....

كيارش: صد دفه بهت نگفتم وقتي سوسك ميبيني منو صدا كن برات بكشم آخه من نميترسم (الهي قربونت برم عسل مامان كه انقدر مرد شدي، آره جون خودت تو نميترسي!!!!!!!!!!)

كيان:‌ نه خيرم اصلاً‌ تو نميتوني، تازه‌شم مگه تو بلدي زنبور بكشي (فكر كنين سوسك به زنبور چه ربطي داره)؟؟؟

كيارش: هههههههههههههه نخيرم مگه تو نميدوني نبايد زنبورا رو بكشيم؟؟

من:‌ چرا ماماني نبايد بكشيمشون؟؟

كيارش (در حاليكه چشاي گردشو گردتر كرده): خاله پريسا گفته ما نبايد زنبورا رو بكشيم، تو كتاب علوممون نوشته (الهي قربونت برم پسر درسخون مامان) ميدوني چرا كيان؟؟ بخاطر اينكه اونا به ما عسل ميدن ميخوريم قوي ميشيم .... فقط اونائي كه عسل ميگيرن از زنبورا حق دارن اونا رو بكشن .....

خدائيش من و ناصر كلي حال كرديم از اين مكالمه شيرين پسرا و صد البته خوابمون حسابي پريد ..........

ديروز مربي مهد كيان گفته كه فوق العاده آروم و خوب شده و شكر خدا خيلي ازش راضين، منكه فكر ميكنم صد در صد فرادرماني روش خيلي تأثير گذاشته، البته گفته بودم ناصر اين كلاسا رو ميره و كلي هم رو خودش اثر گذاشته و يه مقداري هم من بهتر شدم، اگه خواستين اطلاعات بگيرين تو گوگل سرچ كنين و مراكزشو پيدا كنين، ظاهراً هر مريضي رو كه بخواين ميشه از اين طريق درمان كرد، مثل سرطان،‌ مرگ مغزي و خيلي چيزاي ديگه، خواهري هم تا حالا دو جلسه رفته و خيلي راضيه ....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387 ساعت 10:14  توسط مامان بيتا  | 


آريانا و آرمينا

اين دوتا خوشگلو ببينين وگرنه از دستتون ميره‌ها، گفته باشم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 14:40  توسط مامان بيتا  |