تبليغاتX
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون
دوقلوهاي دوست‌داشتني مامان بيتا و بابا ناصر


كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون









بدلیل گرفتاری و سر نزدن به وبلاگ خبردار نشدم که وبلاگ ما هم جزو اونایی بوده که رتبه آورده، حیف نشد که بیایم و اونجا ببینیمتون، ایشالله سال دیگه و ممنون که به وبلاگ ما رای دادین .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 14:56  توسط مامان بيتا  | 


سلام

میدونم که خیلی تنبلی کردم و خیلی وقته خبری ازم نیست، حق دارین که نگران بشین، تو این روزها پیامکای زیادی ازتون داشتم که سراغمو میگرفتین ... ممنون از احوالپرسی همتون ....

بهم حق بدین بخاطر اینکه پسرا وارد مرحله جدیدی از زندگی شدن و حسابی روال عادی زندگی از دستمون خارج شده بود، ولی خوب الان خیلی اوضاع بهتره و میشه گفت حال و روز منم بد نیست ....

همتون خبر دارین که من بخاطر یه سری مسائل مجبور شدم کیان رو مدرسه غیرانتفاعی بنویسم و الان با گذشت تقریباً یکماه و نیم از شروع مدارس اصلاً پشیمون نیستم که کیارش رو مدرسه دولتی نوشتم و این مسئله خودش باعث شده که به بعضی تفاوتهای مدرسه و روش تدریس معلمها پی ببرم، البته این رو هم بگم که به نظر من هر دو مورد خوب هستن و من هیچوقت نظر نمیدم که کدوم یکی از اون یکی بهتره ....

کیان پسر عزیزم تو الان با گذشت یکماه و نیم از شروع کلاس اول میتونی این حروف، کلمات و جملات رو بنویسی:

آ ا اول و غیر اول – ب غیر آخر و آخر – د – م غیر آخر و آخر – با – دا – ما – بَ – دَ – مَ

بابا آب داد.

آدم آمد.

بابا بادام داد.

با بامداد آمدم.

با ادب – آباد – باد – آداب – باب – آباب – دادم – آمدم و خیلی لغات دیگه ضمن اینکه خطتون هم تحریری هست و مثل زمان ما نیست که نوشتن خط تحریری تقریباً از کلاس سوم چهارم شروع میشد .....

کیان درس زبان رو دو روز در هفته اضافه تر از کیارش تو مدرسه داره و از هفته دیگه جمله سازی رو هم شروع میکنه .

کیارش پسر گلم تو هم تقریباً مثل کیان بلدی و فقط درس م رو عقب تر از اون هستی.

هر دوتون از صفر تا 5 رو بلدین بنویسین و بخونین .

بعدازظهرا منتظرم تا پسرا به خونه برسن و شروع کنم به کار کردن باهاشون، میشه گفت یه جور شور و شوق کودکانه س که حس جوونی به آدم تزریق میکنه، حس اینکه تو میتونی شاهد بزرگ شدن و موفقیت بچه هات باشی، با سواد شدنشون رو ببینی و خیلی حس های خوب دیگه که تو این دوره بد من خیلی بهش احتیاج داشتم، البته ناگفته نمونه که واقعاً سختی های خودش رو داره و اوائل بریده بودم .....

تقریباً یه هفته کیان رو نزاشتم از مدرسه به مهد بره و بلافاصله ساعت یک و نیم میومد خونه تا ببینم روی رفتار و درسش اثری داره یا نه، خدائی باید بگم که تاثیری نداشت و چون صد در صد وضع و حال من اینطور نمیمونه نمیخوام که بد عادت بشه و بعداً شاهد اثرات جانبیش باشم چون با همون یکهفته زودتر خونه اومدن دیگه دوست نداشت بعد از مدرسه به مهد بره و این خیلی طبیعیه .....

و اما برم سر اصل مطلب و مشکلاتی که با کیان تو این یکماه و نیم داشتم و میدونم برای اونائی که بچه بیش فعال دارن میتونه بسیار تجربه جالبی باشه ....

تو این مدت دو بار جلسه عمومی داشتن، بار اولش رو ناصر شرکت کرده بود که بالطبع سوال و جواب خاصی نشده بود و متوجه چیزی هم نشده بود، دو هفته پیش قبل از جلسه دوم که این هفته برگزار شد روز سه شنبه رفتم مدرسه تا ببینم وضعیت کیان چطوره .....

اون ساعت زبان داشتن و معلم خودشون تو دفتر نشسته بود و تو دفتر بچه ها سرمشق میداد، وقتی خودمو معرفی کردم یه سری تکون داد و گفت خانوم درسته چن تا از بچه ها دارو میخورن ولی مشکل اصلی من پسر شماس که دوست نداره سر کلاس بشینه و زمانی که اثر قرصش میره بقدری قدرت بدنیش زیاد میشه که ما همه وحشت میکنیم نکنه بلائی سر خودش یا دیگران بیاره (این در حالیه که همون هفته اول با دست ورم کرده اومد خونه و گفت بچه های بزرگتر تیر دروازه رو انداختن رو دستش) ناظم تعریف کرد که جلوی بچه ها با یه دست تیر رو بلند کرده و یهو زورش رفته و افتاده رو انگشتش طوریکه همشون از قدرتش تعجب کردن ..... و خیلی چیزای دیگه ....

دیروز هم دومین جلسه عمومی بود که خودم رفتم اول یه سری آموزش بهمون داد که باید چطوری حروف رو با بچه ها کار کنیم و کلاً درسا تا کجا پیش رفته و اینکه روش تدریسش خاص خودشه و البته مادرانی که این معلم رو میشناسن همه از کارش خیلی تعریف میکنن و بعد هم گله گذاریها شروع شد و دیدم کم کم مادرا دارن شکایت میکنن که فلانه و بهمانه ....

به معلمشون گفتم خانوم فلانی بهتر نیست اگر کسی گله ای داره اسم ببره از اون بچه که مادرا بدونن واقعاً باید چکار کنن که دیدم بله یه دفعه همه اسم کیان و بنیامین و دو نفر دیگه رو به زبون آوردن و البته شکایت همه از کیان بیشتر بود اون هم بخاطر اینکه نمیزاره بچه ها حواسشون به درس باشه ....

خانومشون معتقده تا وقتی اثر دارو تو بدنش هست خیلی عالیه ولی وقتی از بین میره و تا اثر قرص بعدی هیچ کاری ازشون برنمیاد، بماند که من چقدر بهشون تذکر دادم که زمان دادن قرص رو خود اونها بهتر از هر کسی میدونن که چه وقتیه و قبل از اینکه کیان به این مرحله برسه باید داروش داده بشه (دیگه زبونم مو درآورده خدا وکیلی) ....

یکی از مادرا گفت خانوم من هفته پیش شاهد بودم که کیان سر کلاس زبان نمیرفت و به زور بغلش کردن بردنش سر کلاس .....

دو مورد هم خانومش گفت که خیلی برام جالب بود یکی اینکه روز قبلش کیان سه بار از در حیاط مدرسه فرار کرده و رفته مدرسه بغلی (فکر کنین من چه حالی شدم) با ناراحتی بهش گفتم خانوم من با اطمینان پسرم رو میزارم اینجا پس باید تمام مسئولیتهاش رو بپذیرین، قبول دارم سخته ولی این دیگه به مهارت شما و بقیه مسئولین برمیگرده که بتونین یه بچه رو کنترل کنین، یه روز هم اردو داشتن که کیان و چن نفر دیگه رو با خودشون نبردن، کیان از دستشوئی برگشته وقتی دیده کسی نیست فرار کرده و یه لحظه هیشکی نفهمیده کجا رفته تا بعد از کلی گشتن از تو دفتر زیر میز آقای مدیر پیداش کردن .....

خلاصه مادرا همه دلشون سوخته بود و هرکی یه چیزی میگفت: یکی گفت خانوم تلفن یه فرادرمانگر رو بهتون میدم ببرین پیشش معجزه میکنه (گفتم خانوم پدرش بخاطر همین مسئله الان داره کلاساشو میگذرونه)، یکی دیگه گفت هفتاد بار سوره ولعصر رو بخون فوت کن به آب بریز تو یه شیشه و کلی آب بهش اضافه کن و بده کم کم بخوره صبرشو خیلی زیاد میکنه و ... و .... و .....

آخر سر هم یکی از وسط کلاس پاشد گفت خانوم اصلاً ناراحت نشیا نمیدونی اینطور بچه ها تو آینده چقدر موفق میشن ....

ناگفته نمونه که همونجا خانومش جلوی مادرا گفت که کیان بسیار بسیار بچه باهوشیه و خیلی خوش خطه (اینم واسه دلخوشی من) که همش برمیگرده به حرص و جوشائی که من تو این مدت از دست این دوتا وروجک خوردم تا خطشون جلوی آفتاب راه نره.

در مورد کیارش هم معلمش دو مورد شکایت ازش داشت، یکی اینکه خیلی حرف میزنه تو کلاس و دیگه اینکه همش در حال بوسیدن بچه هاس، نمیدونستم چی بگم و معلمش هم بیشتر بخاطر مریضی ناراحت بود که میگفت اینطوری خودش ممکنه مریض بشه بهش بگین تو کلاس اینکارو نکنه میدونم از روی محبتشه ولی درست نیست ....

وقتی اومدم خونه کلی براش توضیح دادم که پسرم بچه های تو مدرسه مادر و پدر و برادرت نیستن که وقتی میخوای محبتتو نشون بدی بری جلو و بوسشون کنی، خدا رو شکر ظاهراً این مسئله و حرف زدنش سر کلاس هم بهتر شده و خدایی بگم خیلی خیلی بیشتر از کیان ازش راضیم، دستخط خوبی داره و خیلی رو درساش وسواس داره که به موقع انجام بده و همه چیش مرتب باشه ....

منم و یک دنیا مسئولیت مادرانه و همش میترسم از اینکه نکنه چیزی کم بزارم و این دوتا وروجک بعدها از دستم دلخور باشن که تو اینکارو نکردی یا اون کارو نکردی ....

خدایا بهم توان بده .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 3:4  توسط مامان بيتا  | 


۳۱ شهریور همزمان با جشن شکوفه ها همراه خاله نوشین و هستی اول رفتیم مدرسه کیان و بعد از کلاس بندی و گرفتن گل و جایزه بچه ها وارد کلاس شدن، بعدش یه خانم روانشناس در مورد طرز رفتار با کلاس اولی ها برامون صحبت کرد و یه خانوم هم از مرکز بهداشت توصیه هایی در مورد آنفولانزای خوکی داشت و یه تئاتر کمدی هم برامون اجرا کردن...

خلاصه برنامه طوری شد که بابائی رو همراه کیارش فرستادیم مدرسه ش که با خاله نوشین خودمونو به اونجا هم برسونیم؛ متاسفانه این امر میسر نشد و بچه م بدون حضور مامان و خاله ش کلاس بندی شد و با گرفتن یه جایزه راهی کلاس شد، البته بعدش خیلی از ما گِله کرد که چرا نیومدین ولی خوب ما فکر نمیکردیم برنامه مدرسه کیارش انقدر زود تموم شه و بهش نرسیم....

 

 

 

 

 

سمت راستی کیان که عینک داره امیرسامانه که از مهدکودک با کیان همکلاس بوده

و اونم بیش فعاله

 

خانم راجی معلم مهربون کیان

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 10:19  توسط مامان بيتا  | 


مامان آواي عزيزم، كيان و كيارش دوقلو هستن گلم، هر چند با ديدن اين عكسا باورش خيلي سخته

 

 

 كيارش گل پسر

 

 

كيان قند عسل 

 

 

پسرخاله ها و هستي عزيزم 

 

 

 كيف و لوازم تحرير پسرا

 

 

 اسپايدرمن سفارش كيارش

 

 

 

پسراي من 

 

 

بت من سفارش كيان

 

 

باز هم پسرا و هستي گلم

اين هفته رو مامان بيتا در مرخصي بسر ميبره تقريباً، اونم بخاطر اسباب كشي شركت هست، در همين راستا تصميم گرفته شد كه خريد پسرا انجام بشه، القصه روز سه شنبه همراه مادرجون و خاله نوشين رفتيم بوستان و شهر كتاب و خريد انجام شد، البته زحمت كيف پسرا رو خاله نوشين كشيد و خودش هم سفارشش رو از پسرا گرفته بود، بعد از ظهر كه رسيدن خونه كلي ذوق كردن از ديدن كيف و بقيه لوازم .....

ديگه چيزي نمونده

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 17:33  توسط مامان بيتا  |